بخريد و بخوانيد ...
آواز بی‌ساز
اطلاعات كتاب در سایت آمازون

آواز بی‌ساز

(Plainsong)
نویسنده: کنت هریف (Kent Haruf)
ترجمه: امیرمهدی حقیقت
ناشر: ماهی
سال نشر: 1392 (چاپ 1)
قیمت: 38000 تومان
تعداد صفحات: 296 صفحه
شابك: 978-964-209-151-5
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كرده‌اند: 35 نفر
امتیاز كتاب: امتيازي كه كتاب از كاربران جيره‌كتاب گرفته  (3.75 امتیاز با رای 4 نفر)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب 'آواز بی‌ساز':

"آواز بی‌ساز" قصه‌ای است که در شهر هالت کلرادو می‌گذرد، که گرچه شهری خیالی است اما هرچه بیش‌تر در داستان پیش می‌روی، چنان جان می‌گیرد که حس می‌کنی خودت به آن‌جا رفته‌ای و آدم‌هایش را از نزدیک دیده‌ای؛ احتمالا در کافه‌اش چشمت به دو برادر پابه‌سن‌گذاشته و یغور افتاده که با چکمه‌های گلی سر میزی نشسته‌اند و در سکوت قهوه می‌خورند. ممکن است دو برادر کم‌سن‌وسال را دیده باشی که صبح زود، سوار بر دوچرخه، روزنامه پخش می‌کنند و از خودشان می‌پرسند نکند پدر و مادرشان دیگر همدیگر را دوست ندارند. شاید هم در پمپ بنزین شهر، چند پسر دبیرستانی نظرت را جلب کرده باشند که به همکلاسی‌شان نگاه می‌کنند؛ دختری که کیف قرمز به دوش، پیاده از جلوشان می‌گذرد و مادرش صبح همان روز بعد از شنیدن خبری، او را از خانه بیرون کرده است. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"تام گاتری پای پنجره‌ی ته آشپزخانه‌ی خانه‌اش در هالت ایستاده بود، سیگار پشت سیگار می‌کشید و به زمین پشت خانه نگاه می‌کرد که خورشید تازه به بالای آسیاب بادی‌اش رسیده بود. آفتاب اول صبح روی پره‌های فولادی آسیاب و بادنمای بالای سکوی چوبی سرخ و سرخ‌تر می‌شد. بعد از مدتی سیگار را خاموش کرد، از پله‌ها بالا رفت، از کنار در بسته‌ی مهمانخانه گذشت که زنش توی تاریکی آن خوابیده بود یا شاید نخوابیده بود، و به اتاق پسرها رفت که ته راهرو بود.
اتاق پسرها اتاق قدیمی دلبازی بود بالای آشپزخانه با سه طرف پنجره و کف چوب. پسرها هنوز خواب بودند - هر دوشان زیر پنجره‌های شمالی پیش هم روی یک تخت خوابیده بودند. هنوز اوایل پاییز بود و هوا سوز چندانی نداشت اما تمام ماه گذشته را هر شب توی همین تخت خوابیده بودند. پسر بزرگ‌تر یک دستش را بالای سر برادرش دراز کرده بود، انگار بخواهد چیزی را به‌زور پس بزند و هر دو را نجات بدهد. یکی از پسرها نه ساله بود، یکی ده ساله، با موهای قهوه‌ای سیر، صورت‌های صاف و بی‌نقص و لپ‌هایی که هنوز به لطافت و ظرافت لپ دخترها بود ..."

نظر كسانی كه كتاب را خوانده‌اند:

 صفورا زواران حسيني:  سخت بود كتاب را زمین بگذاری و بری به کارهایت برسی! شیوه نگارشش را دوست داشتم. مدلی که معلوم میشد کی چه چیزی گفته. این مدل ریزبینی و در عین حال مختصر مفیدی در رفتار آدم‌ها را هم دوست داشتم. اینکه انگار کتاب یک برشی بود از یک مقطع زمانی یک سری آدم که لزوما مهم نبود همه چیز اول و آخر داشته باشد هم لذت‌بخش بود.

 الهه سعادتي:  این کتاب واقعا قشنگ بود، برشی از زندگی چند شخصیت که به نوعی با هم در ارتباط بودند، با اینکه شهر یک شهر خیالیه ولی خیلی قشنگ و زیبا توصیف شده من که از خوندنش لذت بردم.

 الهه طاهري:  آواز بی‌ساز دقیقا همان کتابی است که پشت جلدش توصیف شده، "قصه‌ی آواز بی‌ساز در شهر هالت در کلرادو رخ می‌دهد. شهری که خیالی است اما هر چه بیشتر در داستان پیش می‌روی، چنان جان می‌گیرد که حس می‌کنی خودت به آنجا رفته‌ای و آدم‌هاش را از نزدیک دیده‌ای". شهری که گذشته، حال و آینده داشت و نویسنده فقط اتفاقات مدتی کوتاه را برای مخاطب شرح داده بود. خواندن کتاب مثل سفری کوتاه به شهر هالت و دیدار با مردمش بود.
نثری ساده، روان، بدون زیاده‌گویی. با شخصیت‌هایی واقعی. خودم عاشق دو برای دامدار و پیر مک فرون و برادرهای بچه سال و سخت‌کوش داستان (ایک و آبی) بودم.
اما آواز بی‌ساز با همه خوبی‌ها و نقاط قوتش به لیست کتاب‌های مرد علاقه‌ام وارد نشد. فکر می‌کنم هم به خاطر نامناسب بودن حال و هوایم برای خواندن چنین کتابی بود و هم به خاطر ویراستاری ضعیف کتاب. کتاب خوبی که دوستش نداشتم ...

 فربد عالمي:  بر خلاف نوشته پشت جلد كتاب، نه تنها جذاب نبود بلكه به هيچ عنوان از آن دسته نوشته‌هايي نبود كه هر چه بيشتر پيش برويم داستانش جان مي‌گيرد، اين كتاب بيشتر گزارش روزمرگي بخش كوتاهي از زندگي چند نفر هست كه نه جذابيتي دارد نه داستان‌سرايي دارد و نه حتي روحي كه درش قصه جان بگيرد.