شناسنامه محصول
لبه‌ی بنیاد (سه‌گانه‌‌ی بنیاد، کتاب چهارم)
اطلاعات كتاب در سایت آمازون

لبه‌ی بنیاد (سه‌گانه‌‌ی بنیاد، کتاب چهارم)

(Foundation's Edge)
نویسنده: آیزاک آسیموف (Isaac Asimov)
ترجمه: حسین شهرابی
ناشر: تندیس
سال نشر: 1401 (چاپ 1)
قیمت: 290000 تومان  246500 تومان
تعداد صفحات: 584 صفحه
شابك: 978-600-182-790-7
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كرده‌اند: 1 نفر
امتیاز كتاب: امتيازي كه كتاب از كاربران جيره‌كتاب گرفته  (تاكنون امتیازی به این كتاب داده نشده)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب 'لبه‌ی بنیاد (سه‌گانه‌‌ی بنیاد، کتاب چهارم)':

بیش از یک قرن پیش، سرانجام جنگ تلخ و پرهزینه‌ی میان دو بنیاد به پایان رسید. دانشمندان بنیاد اول پیروز شدند و به سراغ طرح همیشگی‌شان رفتند تا امپراتوری جدیدی را بر ویرانه‌های امپراتوری قدیم بسازند. اما هنوز هم شایعاتی دهان به دهان می‌چرخد که بنیاد دوم نابود نشده و بازماندگان جان‌سختش در پی انتقام هستند.

حال، دو شهروند تبعیدی بنیاد - یک نماینده‌ی سرکش مجلس و یک تاریخدان روده‌دراز و. ساده‌اوح - از ترمینوس عازم شده‌اند تا سیاره‌ی اساطیری زمیان را پیدا کنند ... زمین را پیدا کنند و ثابت کنند که بنیاد دوم هنوز وجود دارد.

در این بین، کسی - یا چیزی - خارج از دو بنیاد گویا رویدادها را طوری می‌چیند و به پیش می‌برد تا به اهداف شوم خود برسد. نماینده‌های هر دو بنیاد، ناخواسته، به‌سوی دنیایی مرموز کشیده می‌شود و به‌سوی سرنوشتی غریب و شاید هراس‌انگیز در انتهای جهان ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

بخش اول کتاب با این جملات آغاز می‌شود:

"گولان تروایز گفت: "صد سالِ سیاه، باورم نمی‌شود." بر روی پلکان عریض سرسرای سلدون ایستاده بود و به شهر نگاه می‌کرد که در نور خورشید برق می‌زد.

ترمینوس سیاره‌ای معتدل بود با نسبت بالای آب به خشکی. از وقتی فناوری تنظیم آب‌وهوا عرضه شده بود از قبل هم آسوده‌تر و خوشایندتر شده بود؛ هرچند تروایز همیشه با خودش می‌گفت که از جذابیتش هم خیلی کم شده.

حرفش را تکرار کرد: "یک ذره‌اش را هم باور نمی‌کنم." بعد لبخند زد. دندان‌های سیفد و مرتبش در میان جزئیات دیگر چهره‌ی شادابش برق زدند.

همراهش، یکی دیگر از نمایندگان مجلس، یعنی مون لی کومپور، که برخلاف سنت ترمینوسی اسم دوم هم برای خودش انتخاب کرده بود، بی‌تابانه سرش را به چپ و راست تکان داد. "چه چیزی را بارو نمی‌کنی؟ که ما شهر را نجات دادیم؟"

"نه؛ اتفاقا این یکی را باور می‌کنم. این کار را کردیم؛ مگر نه؟ سلدون هم گفت که این کار را می‌کنیم. گفت که حق داریم که چنین کاری بکنیم. از پانصد سال پیش، از این ماجرا خبر داشت."

کومپور صدایش را پایین آورد و با حالتی کمابیش نجواگونه گفت: "ببین، برایم مهم نیست که این حرف‌ها را به من می‌زنی؛ چون به نظر من این حرف‌ها بادِ هواست. ولی اگر وسط جمعیت بلندبلند چیزی بگویی، بقیه هم می‌شنوند؛ رک و راست بگویم ... دوست ندارم وقتی صاعقه‌ی بلا به سرت می‌خورد، من هم دور و برت باشم. بعید می‌دانم این‌جور وقت‌ها آدم‌ها خیلی دقیق نشانه‌گیری کنند." ..."

تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!