بخريد و بخوانيد ...
گلف روی باروت

گلف روی باروت

نویسنده: آیدا مرادی آهنی 
ناشر: کتاب سده
سال نشر: 1398 (چاپ 4)
قیمت: 66000 تومان
تعداد صفحات: 542 صفحه
شابك: 978-600-8968-22-1
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كرده‌اند: 1 نفر
امتیاز كتاب: امتيازي كه كتاب از كاربران جيره‌كتاب گرفته  (تاكنون امتیازی به این كتاب داده نشده)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب 'گلف روی باروت':

کتاب رمانی است با داستانی معمایی درباره زنی جوان که بعد از ملاقات با حامی نواح‌پور، درگیر یک سری بازیهای خطرناک می‌شود و درست زمانی که تصمیم می‌گیرد این مرد و اتفاقات پیرامونش را فراموش کند، آشنایی با پدر حامی، او را وارد مسیر جدیدی می‌کند.

راوی داستان خانم سام است، زن تنهایی که پدر، مادر و شوهرش خارج از کشور هستند، هیچ دوستی ندارد و آرزو دارد که یک کارافرین درجه یک شود. خانم سام داستانش را با دو صدا و ضمیر مختلف، یکی صدای خودش با ضمیر اول شخص و دیگری صدای درونی با دوم شخص که اغلب خطاب به خود اوست و به مرور این دو تبدیل به ما می‌شوند، روایت می‌کند.

داستان با معمای ناپدید شدن یک فرد شروع می‌شود و فصل به فصل خواننده را مشتاق به خواندن و علاقه‌مند به سردرآوردن از ماجرا می‌کند. با مطالعه این کتاب، می‌توانید روایت زنی را بخوانید که به خاطر عجول بودن و لجبازی‌هایش شکست‌هایی را تجربه می‌کند؛ هر چند که این شکست‌ها باعث می‌شوند به هویت تازه‌ای از خودش برسد. داستان آدمی را بخوانید که از یک دیدار تصادفی ساده، بازی پیچیده‌ای را آغاز می‌کند. یا داستان یک اعتقاد که دلیلی برای بزرگترین شکست یک مرد می‌شود.

داستان با این جملات آغاز می‌شود:

"دلیل‌های بهتری از معامله در یک کشتی هست که به‌خاطرش آدم بکشند، اما باور کردن این دلیل هم زیاد سخت نیست.

این فکر از سه روز پیش افتاد توی سرت. نه، سه روز پیش دیدم دیگر نمی‌توانم جلویش را بگیرم. سه ساعتی می‌شد کشتی رسیده بود به رُم. نشسته بودم روی نرده‌های دور میدان کوابریناله و به صدای بلند فواره‌ای وسط میدان گوش می‌کردم. مدام رویم را از سه پلیسی که ایستاده بودند جلو قصر ریاست‌جمهوری برمی‌گرداندم تا مجبور نشم جواب لبخندهایشان را بدهم. لبخندهایی که فقط ایتالیایی‌ها بلدند به توریست‌ها بزنند. نور پررنگ غروب افتاده بود سَرِ ساختمان‌ها و مجسمه‌ها، و باقی شهر در سایه بود. تاریکی داشت مثل سیل از زیر شهر می‌آمد بالا. همان موقع بود که دیدم دیگر نمی‌توانم جلوِ فکری را که ده دوازده ساعت می‌شد آمده بود توی سرم، بگیرم. دیدم برای کسی مثل من سخت است پیدا کردن دوستی مثل نبی نواح‌پور، اما سخت نیست این‌که بفهمم نواح‌پور روز قبلش توی سیسیل غیبش نزده، کشته شده؛ نواح‌پور را کشته‌اند ..."

تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!