بخريد و بخوانيد ...
بی‌حد و مرز
اطلاعات كتاب در سایت آمازون

بی‌حد و مرز

(Limitless)
نویسنده: جیم کوییک ( Jim Kwik)
ترجمه: پگاه فرهنگ‌مهر
ناشر: میلکان
سال نشر: 1401 (چاپ 56)
قیمت: 115000 تومان
تعداد صفحات: 303 صفحه
شابك: 978-622-254-024-1
امتیاز كتاب: امتيازي كه كتاب از كاربران جيره‌كتاب گرفته  (تاكنون امتیازی به این كتاب داده نشده)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب 'بی‌حد و مرز':

تعداد کمی از ما می‌دانیم که با استفاده از چند روش عملی می‌توانیم مغزمان را ارتقا بدهیم و بر تواناییِ یادگیری خود بیفزاییم. بیش‌ترمان آگاه هستیم که با ورزش و رژیم غذایی مناسب می‌توانیم سلامت قلب‌مان را بهبود دهیم، اما بسیاری از ما نمی‌دانیم که می‌توانیم مغزمان را هم تا حد زیادی بهبود دهیم و به این صورت زندگیِ خود را بهتر کنیم.

ما در دنیای فناوری متولد شده‌ایم و هیچ‌چیز مهم‌تر از سلامت و کاراییِ مغزمان نیست؛ مغزی که همه‌چیزِ زندگی‌مان را کنترل می‌کند. یادگرفتنِ تفکیکِ داده‌ها و ابداعِ روش‌ها و مهارت‌های جدید برای رشد در جهانی آشفته در دریای متلاطم اطلاعات، برای بقا در قرنِ بیست‌ویکم ضروری است. تواناییِ یادگرفتنِ سریع‌تر و آسان‌تر موجب می‌شود هر چیز دیگری در زندگی ممکن شود و این یعنی بهترین زمان است تا مغزتان را هم مثل بدن‌تان پرورش دهید. همان‌طور که به بدنی سالم نیاز دارید، به مغزی انعطاف‌پذیر وقدرتمند و پرانرژی هم نیاز دارید. شغلِ جیم (نویسنده کتاب) همین است؛ او مربیِ خصوصیِ بهبودِ عملکردِ مغز است ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

فصل اول کتاب با این جملات آغاز می‌شود:

" "چقدر احمقم."
"متوجه نمی‌شم."
"من خنگ‌تر از اونم که چیزی یاد بگیرم."

این جملات در دوران کودکی و بلوغ، وردِ زبان من بودند. روزی نبود که به خودم نگویم احمق و کندذهن هستم و هرگز چیزی یاد نخواهم گرفت و در زندگیِ آینده‌ام هیچ نخواهم داشت. اگر قرصی وجود داشت که مغزم را شارژ و مثل آب‌خوردن باهوش‌ترم می‌کرد (مثل قرصی که در فیلم بی‌حدومرز در سال 2011 با بازی بردلی کوپر دیدیم)، هر کاری می‌کردم که یکی از آن قرص‌ها داشته باشم.

فقط من چنین احساسی درباره‌ی خودم نداشتم. اگر در دوران بچگی از معلمانم هم سوال می‌کردید، بیشترشان می‌گفتند حتی به ذهن‌شان هم خصور نمی‌کرد من این کتاب را بنویسم. آن موقع اگر می‌فهمیدند من کتابی خوانده‌ام، شگفت‌زده می‌شدند؛ چه برسد به این‌که کتابی نوشته باشم.

همه‌ی این ماجراها از اتفاقی در دوران مهدکودک شروع شدند؛ اتفاقی که کاملا مسیر زندگی مرا تغییر داد. روز اول داخل کلاس بودم که صدای آژیر از بیرون پنجره به گوش رسید. همه در کلاس متوجه شدند، و معلم به بیرون نگاهی انداخت و متوجه ماشین‌های آتش‌نشانی شد. کل بچه‌های کلاس به این موضوع واکنش نشان دادند؛ یعنی همه به‌سرعت به‌سمت پنجره هجوم بردیم. به‌خصوص من خیلی هیجان‌زده بودم؛ چون آن‌موقع خیلی به ابرقهرمان‌ها ارادت داشتم (هنوز هم دارم). به نظرم آتش‌نشان‌ها از همه بیشتر شبیه ابرقهرمان‌هایی بودند که می‌شناختم. من هم همراه دیگران به سمت پنجره جستم ..."

تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!