بخريد و بخوانيد ...
بافته موی مادربزرگ
اطلاعات كتاب در سایت آمازون

بافته موی مادربزرگ

(My Grandmother’s Braid)
نویسنده: آلینا برونسکی (Alina Bronsky)
ترجمه: مهشید میرمعزی
ناشر: مروارید
سال نشر: 1400 (چاپ 1)
قیمت: 45000 تومان
تعداد صفحات: 203 صفحه
شابك: 978-600-405-625-0
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كرده‌اند: 2 نفر
امتیاز كتاب: امتيازي كه كتاب از كاربران جيره‌كتاب گرفته  (تاكنون امتیازی به این كتاب داده نشده)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب 'بافته موی مادربزرگ':

مکس به همراه پدربزرگ و مادربزرگش، در یک اردوگاه پناهندگان در آلمان زندگی می‌کنند. مادربزرگِ یکدنده و خودرای مکس بود که آنها را وادار کرده بود برای رسیدن به آینده‌ای بهتر از سرزمین مادری‌شان، روسیه، به آلمان مهاجرت کنند. اما حالا که به آلمان رسیده بودند، مادربزرگ از هیچ‌چیز در این کشور اروپایی احساس رضایت نمی‌کرد! او اعتقاد داشت که دکترها و معلم‌ها همه‌شان بی‌لیاقت هستند، غذایی که آنجا بهشان می‌دادند سمی است و آلمان‌ها اصولا مردم قابل‌اعتمادی نیستند.

مادربزرگ اعتقاد داشت مکس هم از بچگی دست‌وپاچلفتی و بی‌عرضه بوده است و به همین خاطر او باید هر روز همراه مکس به مدرسه برود تا نکند بچه‌های دیگر آنجا صدمه‌ای به او بزنند.

با وجود اینها مکس آنقدر سرش می‌شد که متوجه شود پدربزرگ گوشه‌گیر و کم‌حرفش سخت عاشق همسایه کناری‌شان، نینا شده است. وقتی که نینا بچه‌ای به دنیا می‌آورد که هیچکس نمی‌تواند شباهت او را با پدربزرگ مکس کتمان کند همه‌چیز به هم می‌ریزد و زمین و زمان آماده می‌شوند تا خود را از شر خشم مادربزرگ مکس حفظ کنند و جان به سلامت ببرند ...

داستان با این جملات آغاز می‌شود:

"لحظه‌ای را که پدربزرگم عاشق شد دقیقا به خاطر دارم. او در چشم من فرد بسیار پیری بود که بیش از پنجاه سال داشت؛ و این راز جدید و همراه با احساساتش موجی از تحسین در من برانگیخت که البته درآمیخته با نوعی بدجنسی هم بود. تا آن زمان فکر می‌کردم من تنها مشکل پدربزرگ و مادربزرگم هستم.

حدس می‌زدم که مادربزرگ نباید چیزی بفهمد. او به دلایلی بسیار بی‌اهمیت‌تر مثلا وقتی سر شام خرده‌نان از دست پدربزرگ می‌ریخت، تهدید می‌کرد که او را می‌کشد.

شش‌ساله بودم و با عشق هم آشنایی داشتم. در مهدکودک در روسیه پشت سر هم عاشق سه مربی شدم. گاهی هم همزمان عاشق چند نفر بودم. در ساختمان نه‌طبقه‌ای که قبل از مهاجرت در آن زندگی می‌کردیم، دختری زیر هجده سال نبود که دست‌کم مدتی به او نظر نداشته باشم. وقتی مادربزرگ در خیابان متوجه نگاه‌های من به موج دامن‌ها و دم‌اسبی آن‌ها می‌شد، دستش را جلوی چشم‌هایم می‌گرفت و می‌گفت: "چشم‌هات درنیاد! هیچ‌وقت یکی از این‌ها نصیبت نمی‌شه." ..."

تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!