|
نگاشته شده به تاريخ 17/1/87
معرفي كتاب: خدا وجود دارد (به بهانه "صد سال تنهايي")
صد سال تنهايي
نويسنده: گابريل گارسيا ماركز
ترجمه: كيومرث پارساي
ناشر: آريابان
قيمت: 6900 تومان
تعداد صفحات: 560 صفحه
كد شابك: 964-7196-22-9
چاپ: دهم، 1386
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
در زمان دانشجويي همدورهاي داشتم كه اهل كتاب بود. نميدانم از كجا فهميده بود كه من هم كرمكتاب هستم. اصلا عادت ندارم در مكانهاي عمومي چيز بخوانم بنابراين خيلي بعيد است كه مرا در محيط دانشگاه در حال خواندن ديده باشد (در محيط دانشگاه فقط تا دلتان بخواهد "ول ميچرخيدم!") به هر حال يكجوري فهميده بود و بنابراين هر وقت كه به هم ميرسيديم صحبت را به كتاب و كتابخواني ميكشيد و كتاب محبوبش كه "صد سال تنهايي" بود. عاشق صحنهاي از كتاب بود كه اهالي روستاي "ماكوندو" (يا ماكدوندو) به بيمارياي دچار ميشوند كه باعث فراموشي ميشود و به همين علت در ورودي روستا تابلويي نصب ميكنند و روي آن مينويسند "خدا هست!" (آنچه كه در ترجمههاي فارسي آمده "خدا وجود دارد" است).
ابراز احساسات او و شهرت كتاب باعث شد تا در همان دوران دانشجويي كتاب را بردارم و شروع به خواندن كنم. صد صفحهاي خواندم و با خودم به اين نتيجه رسيدم كه از سبك "رئاليسم جادويي" خوشم نميآيد. بنابراين كتاب را با حفظ ارادت قبلي به جناب ماركز كنار گذاشتم و پي كارم رفتم!
اما چند ماه پيش خواندن نوشته ناتاليا گينزبورگ در مجله هفت من را دوباره ياد "صد سال تنهايي" انداخت. گينزبورگ موجود جالبي است و نوشتهاش هم فيالواقع درباره "صد سال تنهايي" نيست، در تحسين آن است. در تحسين كتاب ماركز و در تشريح وضعيت ناگزير كتاب و رمان در دوران ما. او نوشته را در آوريل 1969 نوشته، يكي دو ماه بعد از اينكه من به دنيا آمدم. بنابراين ميشود نتيجه گرفت كه مدتهاست كه وضع به همين منوال است كه هست!
و بالاخره اينكه اين نقل مطالب درباره كتاب را از نشريات اينور و آنور معمولا به اين اميد انجام ميدهم تا علاوه بر جلب توجه خوانندگان نسبت به كتاب، توجهشان به مجلات و نشريات ادبي و فرهنگي موجود نيز جلب شود. خدا را چه ديديد، شايد مشتري شديد. مطلب "هفت" را همان مهرماه كه منتشر شد و خواندم علامت گذاشتم تا برايتان نقل كنم. اما آنقدر طولش دادم كه از قرار ديگر "هفت"ي موجود نخواهد بود. بنابراين اين يكي را بايد در يادبود "هفت" بپذيريد. يادش گرامي باد!
صد سال تنهايي
ناتاليا گينزبورگ (ترجمه آنتونيا شركا)
(ماهنامه فرهنگي هنري هفت، شماره 41، مهر 1386، صفحات 42 و 43)
چندي پيش روزنامهاي از من خواست بگويم كه آيا معتقدم رمان دچار بحران شده است. من پاسخي ندادم چون عبارت "بحران رمان" در نظرم بسيار منفور آمد. آهنگ آن مرا تنها ياد رمانهاي بدي انداخت كه مردهاند، هفت كفن پوساندهاند و سرنوشتشان برايم بيتفاوت است. احتمالا فكر كردم كه استدلال زيادي درباره رمان، چه معني دارد. اگر رماننويس هستيم يا بودهايم شايد بهتر آن باشد بكوشيم رمان بنويسيم و هرگاه زنده نبودند توي كشو خاكشان كنيم. بعد صد سال تنهايي گابريل گارسيا ماركز، اهل كلمبيا و ساكن اسپانيا، را خواندم (نشر فلترنيلي در ايتاليا اين كتاب را منتشر كرده است). مدتها بود تا اين حد عميقا تحت تاثير آنچه ميخواندم قرار نگرفته بودم. اگر اين حقيقت داشته باشد - چنان كه ميگويند - كه رمان مرده يا خود را براي مردن آماده ميكند، پس درود بفرستيم به آخرين رمانهايي كه آمدهاند تا دنيا را شاد كنند.
درباره صد سال تنهايي در ايتاليا و خارج زياد نوشته و گفته شده است. اما من به قدري آن را دوست دارم كه ميترسم حق مطلب ادا نشده باشد، كتاب كم خوانده شود و خلاصه در ميان هزار و يك رمان تازه ديگر كه منتشر ميشوند و دورهمان كردهاند، گم شود. اين واقعيت كه هميشه رمانهاي تازه زيادي درميآيند، به هيچ عنوان دليل نميشود كه رمان زنده است. حتي اگر - به حق - بينديشيم كه گونه خرگوشها رو به انقراض است، تا سالهاي سال باز شاهد خرگوشهاي رنگپريده و بيرمقي خواهيم بود كه در چمنزارها در حال جفتگيري هستند و دنبال هم ميكنند. خرگوشهايي كه دنيا را برداشتهاند. علائم انقراض قريبالوقوع گونه را تنها از طريق دقت در جزئيات درمييابيم، از مشاهده رنگپريدگي و ضعف عمومي نوزادانشان. اصلا جنب و جوششان روي چمنها متقاعدمان نميكند و اندوهگينمان ميسازد. از طرفي ديدن شادي و ميل به زيستن در برخي از آن موجودات، دلمان را به درد ميآورد. چرا كه نه ميل به زيستن و شادي، بلكه تلخي تسليم و وداع را به ما القا ميكند. تصورم اين بود كه حكايت رمان هم همين است: كشف احتمالي يك رمان زنده بيآن كه مطلقا احساس كني كه گونه مربوطه
زنده است. فكر ميكردم بايد كشف دردناكي باشد، زيرا با حسرت آنچه گفته ميشود رو به نابوديست، همراه است.
اما زماني كه اينگونه ميانديشيدم، شايد ديگر به ياد نميآوردم كه يك رمان زنده يعني چه. چهقدر ميتواندروح زندگي در وجودمان بدمد و يكباره با حضور زنده خود لباس عزا از تنمان به در آورد و آن بيتفاوتي و ماتم درونمان را دگرگون كند.
صد سال تنهايي را اتفاقي خواندم و وقتي دستم گرفتم، بيحوصله و دلسرد بودم. راستي چهقدر دلسرد شدهايم. رمانخوانهاي بدي شدهايم. بگذريم از اين كه رمانهايي كه طرفشان ميرويم اغلب پس از اولين خطوط پسمان ميزنند، يا ادامه ميدهيم اما خواندنشان برايمان حكم خوردن سنگ و خاكاره و خاشاك را دارد، يا اصلا با بيحواسي و اندوه ميخوانيمشان. گويي وسط سالن انتظار يك ايستگاه راهآهن زير انبوهي از بار و چمدان ايستادهايم و داريم از سرما دق ميكنيم. اگر رمان ميميرد چرا ما از آن دل كندهايم، يا اگر دل كندهايم چرا به مردنش فكر ميكنيم؟ اين را نميدانم. اين انديشه در اطرافمان شيوع يافته كه رمان در حال انقراض است و اين عقيده، بسان ملالي سمي - از شدت رمانهاي بد و غذاهاي مرده - نرمنرمك در وجودمان رخنه كرده است. اين انديشه شيوع يافته كه خود را به رمان سپردن گناه است. زيرا رمان، فرار و تسلي است و واجب است كه فرار نكنيم و خود را تسلي ندهيم، بلكه سفت بچسبيم به واقعيت. از احساس گناه در قبال واقعيت تحت فشاريم. و اين احساس گناه، ترس از رمان را در ما برميانگيزد. گويي رمان چيزيست كه ميتواند از واقعيت دورمان
كند. حتي آنهايي كه اينگونه فكر نميكنند، باز چنين انديشهاي را در هوا نفس ميكشند، در معرض آن هستند و مبتلايش ميشوند. زيرا انديشهايست مسري و جامعه كنوني بشري به شكل غريبي در معرض سرايت است. انديشههاي راستين و دروغين شيوع پيدا ميكنند و بالاي سرمان مثل ابر در هم ميروند. از طرفي با كابوسها و اوهام جمعيمان ميآميزند و خلاصه ديگر نميتوانيم دروغ را از راست تشخيص دهيم. اگر امروز بكوشيم رماني بنويسيم، حس ميكنيم در حال انجام كاري هستيم كه ديگر كسي نميخواهد و بنابراين كارمان مخاطبي ندارد و اين موضوع دستمان را سست و تخيلمان را سرد و خسته ميكند. و اگر بكوشيم رماني بخوانيم، حس ميكنيم رها شدن در دنيايي خيالي كه ديگران برايمان خلق كردهاند، ديگر بر ما قدغن شده و از آن منع شدهايم. به اين ترتيب تا دلتان بخواهد عذر و بهانه پيدا ميكنيم تا آن رمان را نخوانيم و رهايش كنيم. از جمله زندگي پرتنش و شلوغي كه داريم، آشفتگيها، كابوسها و اوهام فردي و جمعي كه احاطهمان كرده و از هر طرف بهمان هجوم ميآورند. بنابراين گاه به سراغ رمانهاي گذشته ميرويم، گويي به معدني از ميراث پربار و سرشار از نيروي زندگي رجوع
ميكنيم كه زمان ما از دست داده است. اما منزوي كردنشان در زمان گذشته، مثل آن است كه زير شيشه نگهشان بداريم، مثل آن كه در موزه حافظهمان حبسشان كنيم. ميل وافري به رمانهايي داريم كه در زمان حال زاده شدهاند و نشانههايي از زمان حال داشته باشند، تا با رمانهاي گذشته بياميزيم و هر دو را دوست بداريم. اما نميدانيم آيا ديگران نيز چنين ميلي دارند، يا ما آخرين كساني هستيم كه اين حس را داريم. نميدانيم آيا اين ميل، نتيجه بيحسي ما بهمثابه انسانهايي تنهاست يا برخاسته از ضرورتي جهاني و اساسي است.
خواندن صد سال تنهايي براي من بسان شنيدن بانگ شيپوري بود كه از خواب بيدارم كرد. با بيميلي مطالعه آن را شروع كردم و انتظار داشتم كه مرا پس بزند. اما چيزي توجهام را جلب كرد و رفتم جلو. در عين حال اين حس را داشتم كه در بيشهاي سبز و پر از درختها و پرندهها و مارها و حشرات جلو ميروم. پس از خواندن آن، به نظرم آمد كه پرواز رعدآسا و بيامان پرندگاني را در آسماني با فواصل بيكران دنبال كردهام. در آسماني كه تسلي خاطر نبود، اصلا هيچ نبود جز وقوعي تلخ اما نيروبخش به حقيقت. رمان، داستان خانوادهاي است كه در روستايي در آمريكاي جنوبي زندگي ميكنند. سرنوشت رازآلود و درخشان افراد، در چهارچوبي مبهم، گيجكننده و دقيق، گرهگشايي ميشود. سرنوشتي دستخوش جنگ و ويراني كه گاه به شكوه و عظمت كشيده ميشود و گاه به فقر و فلاكت، اما همواره آزاد و اسرارآميز و يگانه است. تا اين كه به نقطهاي بيحركت در افق، در آسماني درخشان و ساكن ميرسد كه تمامي يادها و ويرانهها را در خود جمع ميآورد. اما نه قصد دارم درباره اين رمان صحبت كنم و نه تلاشم اين است كه آن را خلاصه كنم، چرا كه بهقدري شيفته آن هستم كه نميتوانم در چند خط
تفسير و محدودش كنم. تنها ميخواهم از كساني كه آن را نخواندهاند خواهش كنم كه بيمعطلي بخوانندش. من دو روز تمام رويش وقت گذاشتم بيآن كه لحظهاي فكرم را از آن صفحات بردارم. هر از گاهي سرم را بلند ميكردم تا مكانها و چهرههايي را تماشا كنم كه آنجا حضور داشتند. همانگونه كه در سكوت به نظاره خطوط چهره و در دل خود به گوش دادن به صداي اشخاصي كه دوست ميداريم، ميپردازيم. سپس رمانهاي ديگري را نيز خواندم و دوست داشتم، زيرا رمانهاي راستين قدرت آن را دارند كه عشق به زندگي و حس ملموس آنچه را از زندگي ميخواهيم، به ما برگردانند. رمانهاي راستين قادرند بزدلي و رخوت و تمكين در مقابل عقايد جمعي را، سرايتشان را و البته كابوسهايي را كه در هوا نفس ميكشيم، از ما دور كنند. رمانهاي راستين قادرند يكباره ما را به دل حقيقت رهنمون سازند.
باري، اين رمان داستان خانوادهاي است كه در روستايي زندگي ميكند. احتمالا در آينده، نه خانوادهاي خواهد بود نه روستايي، بلكه تنها شهر خواهد بود و زندگي جمعي. بنابراين اين آخرين يا يكي از آخرين رمانهايي است كه در آن ردي از اين چيزهاست و در آن وقوف به عذاب يكي از آخرينها بودن حس ميشود. در عين حالي كه شادي و سرخوشي، عظمت و آزادگي، داشتن دمي دلگير براي ادامه بقا نيز حس ميشود. در آينده ديگر خبري از اينگونه رمانها نخواهد بود، اما گونهها به كندي منقرض ميشوند، از اين رو قرنها خواهد گذشت. تا مدتي رمانها چيزي نخواهند بود جز فريادهاي شكسته و هقهق و بعد سكوت حكمفرما خواهد شد. مردم از رمانهاي نانوشته باد خواهند كرد و داستانهاي زيرزميني و مخفي در اعماق زمين جريان خواهند يافت. مردم براي رفع عطش پنهانشان، مشابهاتي اختراع خواهند كرد. همانطور كه قرصها و بيسكوييتهاي فشردهاي براي جايگزيني نان و آب هست، براي رمان هم مشابهي خواهد بود. انسانها، تخيلي نبوغآسا در يافتن مشابه چيزهايي دارند كه از فقدانشان در رنجاند. و به اين ترتيب قرنها خواهد گذشت. و سپس روزي رمان - همچون ققنوس - از خاكستر خود سر برخواهد
آورد. زيرا رمانها از آن دست چيزها در دنيا هستند كه در آن واحد هم بيفايده و هم ضروري هستند. مطلقا بيفايدهاند چون فاقد دلايل روشن براي هستي خود و فاقد هدف هستند، و در عين حال به اندازه نان و آب در زندگي لازماند. رمانها از آن چيزها در دنيا هستند كه غالبا تهديد به مرگ ميشوند و در عين حال فناناپذيرند.
آوريل 1969
يكبار ديگر هم اين سوال را مطرح كرده بودم كه "به نظرتان يك معرفي كتاب خوب چه جور چيزي است؟" بعد از اينكه باز نوشته گينزبورگ را خواندم (و تايپ كردم!) گفتم بگذار دوباره امتحان كنم، شايد اينبار فرق كرده باشد. يا شايد من فرق كرده باشم! رفتم توي زيرزمين و نسخه "صد سال تنهايي" خانواده را آوردم گذاشتم بالاي سرم. چاپ اول، ترجمه بهمن فرزانه، به سال 1353، از انتشارات اميركبير آن زمان (شرمندهام. اين يكي را ديگر از من نخواهيد!) روي جلد كتاب، درست زير نام آن اين جمله از متن بالا چاپ شده: "اگر حقيقت داشته باشد كه ميگويند رمان مرده است يا در حال مردن است پس در اينصورت همگي از جاي برخيزيم و به اين آخرين رمان سلام بگوييم!"
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|