|
نگاشته شده به تاريخ 22/4/86
كتاب بر روي پرده نقرهاي: در جستجوي جذابيت ادبار (به بهانه "الماس خونين" - Blood Diamond)
فيلم شروع ميشود و صحنه به صحنه جلو ميرود. مطابق فرمول معمول هاليوود هيجانانگيز، ميخكوبكننده، با سر و ته، و مقاديري هم تكاندهنده. آنقدر كه در بعضي صحنهها بغلدستيها زير لب زمزمه ميكنند كه "شكر خدا كه اينجا به دنيا نيامدهايم!"
به سنت معمول فيلمهاي ساخته "كارخانه روياسازي"، صحنههاي هيجانانگيز آنقدر خوب درست شده و تاثيرگذار هستند كه آدم ناخودآگاه تاسف ميخورد كه "چرا توي سينما اين فيلم را نميبينم!"
اما در ميانه فيلم صحنهاي هست كه عباراتي از كتاب محبوبي را به ياد آدم ميآورد، آنجا كه سولومون وندي (جيمون هنسو) از زندان آزاد ميشود و در پايتخت بي در و پيكر سيرالئون، تنها و بيكس در حالي كه همه دارائياش لباسي است كه بر تن دارد و جليقهاي كه بر روي آن پوشيده، شبها را در گورستان اتومبيلهاي اسقاطي در درون ماشينهاي تلنبار شده در گورستان ميگذراند و روزها در يك هتل كار ميكند. آخر او يك جليقه دارد!
كاپوشينسكي در "آبنوس" مينويسد:
"بسياري از اهالي اين كوچه مالك فقط يك چيز هستند. يكي فقط يك پيراهن دارد، ديگري يك پانگا و سومي – معلوم نيست از كجا؟ - يك كلنگ. صاحب پيراهن ميتواند به عنوان نگهبان شب استخدام شود (هيچ كس نگهبان نيمه برهنه را نميپذيرد). دارنده پانگا ميتواند در كار بريدن و مرتب كردن شمشادها مشغول شود، و آن كس كه مالك كلنگ است به درد خندق كندن ميخورد. سايرين جز عضلات خود چيزي براي فروش ندارند. آنان اميدوارند كه كسي براي باربري يا پادويي به آنان احتياج پيدا كند. اما امكان اشتغال به كار در تمام اين موارد و در مجموع به علت داغي بازار رقابت، ناچيز است. گذشته از اين، اين قبيل مشاغل اغلب جنبه موقتي دارند، براي يك روز، براي چند ساعت."
برگرفته از متن كتاب آبنوس
از اينجا به بعد شاخكهايم تيز ميشود. آيا شباهت ديگري هم هست؟ نكند نمايش چندباره "ظهور خورشيد در آسمان" در فيلم اشاره ناتواني به اين عبارات باشد:
"... صبحهاي آن خيرهكننده زيبا هستند، هرچند كه فقط چند دقيقه بيشتر نميپايند. شب است و از ميان اين تاريكي ناگهان خورشيد سر بر ميآورد. سر بر ميآورد؟ اما آخر اين فعل گونهاي وقار و آهستگي و نوعي فرآيند را تداعي ميكند. حال آنكه در واقع خورشيد گويي مانند توپ به دست كسي به بالا پرتاب ميشود! بلافاصله آن گوي آتشين را نزديك خود ميبينيم، چنان نزديك كه احساس نوعي وحشت ميكنيم. بويژه اينكه گوي آرام آرام به سوي ما ميلغزد، نزديك و نزديكتر ميشود."
برگرفته از متن كتاب آبنوس
شايد هم اين آفريقاست و همه آن را يكجور، اينجور، ميبينند. بنابراين فرقي نميكند كه نويسنده/روزنامهنگاري لهستانيتبار باشي كه ميگويد: "ميخواهم در شهر آفريقايي زندگي كنم. در خياباني آفريقايي منزلي آفريقايي داشته باشم. وگرنه چگونه ميتوانم اين شهر را بشناسم؟ با اين قاره و مردمش آشنا شوم؟" يا ژورناليستي غربي.
در بازخوردي درباره "آبنوس" يكي از مشتركين جيرهكتاب نوشته بود "به گزارش، آن هم از قاره فقیر و در ادبار افریقا ... و از زبان کسی که به رنج کشیدن خود افتخار میکند علاقهاي ندارم!" و من هر بار كه به اين عبارات فكر ميكنم با خودم درگير ميشوم كه "راستي، من از چه چيز اين گزارش از فقر و ادبار و خونريزي لذت ميبرم؟"
فيلم، همانطور كه گفتم، تكاندهنده است. ضمن رعايت قواعد معمول "سينماي سرگرمكننده" داستاني را تعريف ميكند و آفريقايي را به تصوير ميكشد كه بياختيار تماشگران را وادار ميكند تا از اينكه در محل وقوع داستان فيلم به دنيا نيامدهاند شكرگزار باشند. "آبنوس" هم دقيقا همين خصوصيت را دارد، به جز اينكه مكتوب است و گزارش، و بنابراين آن جذابيت درام را كه به هر حال فيلم و داستان و رمان در خود دارند، كه ببيني "خب بعدش چي ميشود!"، به همراه ندارد.
در جستجوي ريشههاي جذابيت "تكاندهندگي" براي خودم، ياد گفته دوستي ميافتم كه ميگفت: "جامعه ما با وضعيتي كه در حال حاضر دارد بايد پيامهايي تكاندهنده دريافت كند تا نسبت به آن عكسالعمل نشان بدهد وگرنه در اين وضعيت سيگنال و پيام عادي ديگر كارساز نيست!" و بعد هم اين موضوع را راهحلي عنوان ميكرد كه ميگويند در اروپاي بعد از جنگ جهاني دوم تعدادي از نويسندگان مدرن آن سامان مثل اوژن يونسكو و ساموئل بكت براي تحت تاثير قرار دادن جامعه مبهوت بعد از جنگ در پيش گرفتند.
اين روزها دارفور و "فاجعه انساني" كه در آن خطه در حال روي دادن است جزو موضوعات محبوب كانالهاي ريز و درشت خبري و غيرخبري جهان است. آنچه كه مخابره ميشود اما معمولا آن "تكاندهندگي" لازم را ندارد. براي همين هم هست كه من بيننده خيلي راحت در ميانه خبر كانال را عوض ميكنم يا با پايان گرفتن خبر اول به راحتي به دنبال كردن خبر بعدي (مثلا حال و روز پاريس هيلتون در زندان يا نمونه وطني آن، حواشي برنامه "شب شيشهاي") ميپردازم و ماجرا را در حد چند خطي كه در كمتر از يك دقيقه مخابره شده به دست فراموشي ميسپارم.
در مقابل اين "پيامهاي" كمقوت و بيجان، وقتي رسانهاي، ميخواهد كتاب باشد يا سينما، به روش خاص خود آن تاثير تكاندهنده را در مخاطب ايجاد ميكند يكي از عكسالعملهاي معمول در اين عصر اين است كه به هنر توليدكننده پيام آفرين بگويند و بسته به مناسبت اسكار يا پوليتزري به او بدهند. در اين بازار اشباع شده از پيام، به هر حال توليدكنندهاي كه ميتواند تاثير بگذارد هنرمند است. البته بايد كيفيت پيام و تاثير آن را هم در نظر داشت. تازه گاهي اوقات "هيات داوران" خيلي مته به خشخاش كيفيت هم نميگذارند.
من هم نميفهمم اينهايي كه شكلات تلخ ميخورند از چه چيز اين معجون خوششان ميآيد. يا علاقمندان غذاهاي تند چطور از فرو دادن قاشقي آتش لذت ميبرند. از آن بدتر، دوستداران ترشي كه با به نيش كشيدن تكه لواشكي، چهره در هم ميكشند و ... معلوم نيست از چه چيزي لذت ميبرند اما هركدام ذائقهمان را حفظ ميكنيم و به خوردن اين تنقلات محبوب ادامه ميدهيم.
ديدن و خواندن آفريقاي فقير و جنگزده هم شايد كششي اينچنين دارد. كشتار مثل آب خوردن در وسط خيابان. اسلحه به دست كودكاني 10-12 ساله كه هيچ تصوري از مرگ و كشتن ندارند، اما بر ماشه فشار ميآورند و ميكشند و كشته ميشوند. و در نهايت رسيدن به اين خودباوري كه فاصله اين انسان (همان تيره و طايفهاي كه ما هم از آن هستيم) تا حيوان به اندازه موئي است، شايد هم كمتر. تلخ است، اما همين است كه هست!
"الماس خونين" از روي كتابي با همين نام نوشته گرگ كمپل اقتباس شده. اطلاعات كامل درباره كتاب را ميتوانيد در سايت آمازون بيابيد. نكته جالب درباره فيلم و كتاب، تاثيري است كه داستان بر روي مردم علاقمند به خريد الماس ميگذارد. بخشي از اين تاثير در متن نظراتي كه خوانندگان در سايت آمازون درباره اين كتاب نوشتهاند به چشم ميخورد.
اطلاعات مربوط به فيلم "الماس خونين" را هم ميتوانيد در سايت IMDB مشاهده كنيد. تصاوير استفاده شده در اين صفحه هم همگي از آنجا برداشت شدهاند.
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|