خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نگاشته شده
به تاريخ 4/3/86

كتابهايي كه خاك مي‌خورند


يكي از روزهاي پرسه‌زني در نمايشگاه كتاب، ناگهان از جلوي غرفه انتشارات شقايق سر در آوردم. باورم نمي‌شد! نمي‌دانم چرا فكر مي‌كردم كه سالهاست تعطيل شده. حتي تا آنجا كه يادم مي‌آيد در روزگاري دور براي پيدا كردن نام و نشان جديدش مقاديري هم تلاش كرده، اما موفق نشده بودم. خب، مثل اينكه درست نگشته بودم، چون آنجا بود. خود خودش بود.

از آن هيجان‌انگيزتر اينكه وقتي جلوتر رفتم و كتابهاي چيده شده جلو غرفه در ديدرس قرار گرفتند، ديدم هنوز همه‌شان همانجا هستند. مجموعه آثار ايزاك آسيموف از "خورشيد عريان" تا سري كتابهاي امپراطوري. همه آنجا بودند. باورم نمي‌شد. يعني هنوز اين كتابها را موجود دارد. از مسئول غرفه فهرست كتابهايشان را گرفتم و نگاهي انداختم. اسم كتابها توي فهرست هم آمده بود.

اينطوري بود كه وقتي داشتم جيره‌هاي خرداد را سفارش مي‌دادم، به خودم جرات دادم و به كتابفروشي كه كتابها را برايم مي‌فرستد 12 جلد هم "خورشيد عريان" سفارش دادم. نام كتاب را كه گفتم، آنور خط كمي مكث كرد و بعد گفت "مال كيه؟". گفتم "انتشارات شقايق!" معلوم بود كه هنوز راضي نشده و فكر مي‌كند دارم مي‌فرستمش دنبال نخود سياه. اما از آنجا كه ماه‌هاست من و او داريم اين "بازي" را با هم انجام مي‌دهيم و ديگر خوب دستش آمده كه هميشه رد "عتيقه‌هايي" را كه گهگاه بهش سفارش مي‌دهم قبلا خودم دنبال كرده‌ام، ديگر چيزي نگفت و من هم به خواندن فهرست بقيه كتابها ادامه دادم.

كتابها كه رسيدند، ديدم سر و وضع اين 12 جلد اصلا آبرومندانه نيست. زردي كاغذ كتابها كه به مرور زمان اتفاق افتاده بود را مي‌شد به تاريخ چاپ كتاب بخشيد. اما عطف كتابها هم پر از لك و جاي دست و سياهي بود. اين بود كه به سبك كتابفروش‌هاي حرفه‌اي، برگه سمباده ريزي را كه براي همين منظور در بند و بساط جيره‌كتاب نگهداري مي‌كنم برداشتم و افتادم به جان عطف كتابها. الحق نتيجه كار هم بد نشد. كتابها "جوان‌تر" نشدند، اما رخت و لباسشان تميز و آبرومندانه شد و ديگر مي‌شد به عنوان "كتابهايي كه 10 سال در انبار مانده‌اند" فروختشان!

چرا بعضي كتابها خاك مي‌خورند!
در مدتي كه مشغول سمباده زدن بودم، با خودم فكر مي‌كردم كه چرا هنوز بعد از ده سال، 3000 نسخه از اين كتاب چاپ اول در بازار 70 ميليوني ما به طور كامل فروش نرفته و گوشه‌اي در انباري دارد خاك مي‌خورد؟ گير كار كجا بوده؟ آيا خود كتاب مشكل دارد؟ آيا گير كار ناشر است؟ يا شايد هم ذائقه و سلقيه خواننده‌ها؟

سالهاست كه دست‌اندركاران صنعت نشر از مشكل فروش نرفتن كتابها و "باد كردن" كتاب در انبارها صحبت مي‌كنند. بحث مي‌كنند. دنبال راه‌حل مي‌گردند. با خودم عهد كرده‌ام كه در اينجا به اين بحث‌ها و درددل‌ها و غمنامه‌ها اشاره نكنم! موضوعي است تخصصي و طول و دراز كه هم سرتان را درد مي‌آورم و هم ... مشكل اهل نشر است، خودشان بايد برايش فكري بكنند.

اما در اينباره همين قدر بايد بگويم كه ديدن كتابهاي بادكرده و خاك و خلي در ته انبارهاي تاريك واقعا غم‌انگيز است. تازه من فقط يك "كرم‌كتابم". هميشه فكر مي‌كنم كه احتمالا نويسنده و مترجم و ناشر هريك از اين كتابها هر بار كه ستون‌هاي تا سقف رفته كتابها را در گوشه انبار مي‌بينند چه حالي مي‌شوند.

ردگيري كتابهاي بادكرده!
در جايگاه فراهم‌كننده جيره‌هاي ماهانه كتاب، بايد بگويم كه انتخاب كتاب بادكرده كار بسيار پرريسكي است. مهم‌ترين نكته در مورد اين كتابها هميشه اين است كه مطمئن شوي آيا كتاب واقعا بادكرده است. يعني آيا اگر كتاب چاپ سال 1374 را انتخاب كردي و خواستي 40 - 50 نسخه از آن در بازار پيدا كني، آيا واقعا كتاب به اين تعداد براي فروش در دسترس هست.

ريسك دوم در مورد اين كتابها اين است كه احتمال آنكه مشتركين قبلا كتاب را خوانده باشند بسيار بالا است (شانس كه نداريم!) بنابراين خيلي احتمال دارد كه با ارسال اينگونه كتاب، ناخواسته ضرري مالي را به پيكر نحيف جيره‌كتاب وارد آوريم!!

با اين حال نمي‌دانم چه سري است كه هروقت در كتابفروشي‌ها به دنبال "كتاب دندان‌گير" قفسه‌ها را رصد مي‌كنم، وقتي به كتابهايي مي‌رسم كه از وجناتشان برمي‌آيد كه ستاره بختشان از همان روزهاي اوليه فروش خاموش شده، ناگهان ترمز مي‌كنم و هر قدر فرشته دست چپ استدلال مي‌كند كه "بابا ولش كن. به ريسكش نمي‌ارزه!" باز هم اغلب فرشته دست راست پيروز نهائي است كه مي‌گويد "گناه داره! حالا اين يك جلد را بخر، نگاهي بهش بيانداز ببين چطوره!"

خاك‌گرفته‌هاي ارزشمند!
احتمالا اگر با يك اقتصاددان يا "اهل بازار" در اين مورد صحبت كنيم، اولين چيزي كه در مورد اين دسته كتابها به زبان خواهد آورد اين است كه "گير كار حتما توي خود كتابهاست، وگرنه چطور ميشه كه كتابهاي ديگه همه فروش مي‌روند و به چاپ‌هاي دوم و سوم مي‌رسند و اين كتابها همين جور در انبار مي‌مانند!" همينطوري كه بهش فكر كنيد، پر بيراه هم نيست. احتمالا خيلي از عنوان‌هاي بادكرده ناشران در انبارهايشان چنين و گير و گرفتاري‌اي دارند. اما نمونه‌هايي هم هستند كه با هيچ‌جور متر و مقياسي نمي‌شود اسم بي‌ارزش رويشان گذاشت. و وجود همين نمونه‌هاست كه آدم را در هنگام سمباده زدن به اين فكر مي‌اندازد كه "گير كار بايد جاي ديگري باشد!" در طول اين چند ساله تعدادي از اين كتابهاي "فروش نرفته" را خريده‌ام و در رديف گذاشته‌ام تا روزي بخوانمشان و احتمالا وارد برنامه غذائي جيره‌كتابشان بكنم. چند نمونه‌اي را با هم ببينيم و بعد شما بگوييد كه آيا به نظرتان گير كار كم‌ارزش بودن كتابهاست يا نه.

"دريانورد جبل‌الطارق" را بارها و بارها در قفسه كتابفروشي ديدم هي با خودم گفتم "بخرم؟ نخرم؟" آخر هم خريدمش. كتاب چاپ سال 1379 و ناشر آن انتشارات ققنوس است. در نمايشگاه كتاب وقتي از مسئول غرفه ققنوس پرسيدم كه آيا كتاب را موجود داريد، جواب داد "تا دلت بخواد!"
دريانورد جبل‌الطارق
نويسنده: مارگريت دوراس
مترجم: پرويز شهدي
قيمت: 2400 تومان
اطلاعات بيشتر

شما قضاوت كنيد! آخر چطور ممكن است ترجمه‌اي از نجف دريابندري روي دست ناشرش باد كند. اما خب، انگار هيچكس از گزند اين طلسم در امان نيست. خاطرتان باشد كتاب جزو 1001 كتابي كه بايد قبل از مرگ خواند نيز هست.
بيلي بتگيت
نويسنده: اي.ال.دكتروف
مترجم: نجف دريابندري
قيمت: 3500 تومان(قيمت اوليه چاپ 1200 تومان بوده است)
اطلاعات بيشتر

"خورشيد عريان" اولين كتابي است كه در نوجواني از آسيموف خوانده‌ام (من ترجمه و چاپ ديگري از كتاب را دارم مربوط به سال 1363!!) هيچوقت يادم نمي‌رود كه چقدر از خواندن سه قانون روباتيك در اين كتاب كيف كردم. قيمت اوليه كتاب چاپ شقايق 750 تومان بوده كه بعد در طول زمان ناشر آن را پاك كرده و به 2500 تومان تبديلش كرده است.
خورشيد عريان
نويسنده: ايزاك آسيموف
مترجم: هروس شباني
قيمت: 2500 تومان
اطلاعات بيشتر

و بالاخره داستان اين آخري از همه عجيب‌تر است. "نام گل سرخ" از سال 1365 تا 1374 شش بار تجديد چاپ شده، اما بعد معلوم نيست كه چرا چاپ ششم از آن سال تاكنون فروش نرفته و همچنان هر تعداد كه بخواهيد در انبار ناشر موجود است. اين يكي هم البته جزو فهرست 1001 كتاب هست.
نام گل سرخ (دو جلد)
نويسنده: اومبرتو اكو
مترجم: شهرام طاهري
قيمت: 3700 تومان (قيمت اوليه چاپ براي دو جلد كتاب 900 تومان بوده است)
اطلاعات بيشتر

آيا راه نجاتي هست؟
اين هم از آن سوالاتي است كه پاسخ به آن آسان نيست. عقل سليم حكم مي‌كند كه اگر راه‌حلي براي اين معضل وجود داشت حتما اهل نشر تاكنون آن را پيدا كرده بودند تا هم انبارهايشان خالي شود، هم ضرر و زيان اينهمه سال خوابيدن سرمايه‌شان به سود تبديل شود و هم زودتر اين كالاهاي ارزشمند فرهنگي به دست مصرف‌كننده واقعي‌اش برسد. پس احتمالا راه‌حل ساده‌اي براي اين معضل وجود ندارد.
اما گاهي هم در گوشه و كنار اتفاقاتي مي‌افتد كه ناظر بيطرف حيران مي‌ماند و پيش خودش فكر مي‌كند "آيا واقعا همينطور است؟!"

دقيقا يادم نيست كي بود، شايد سال گذشته، چند ماهي قبل از توقيف روزنامه شرق، در يكي از شماره‌هاي روزنامه، در صفحه آخر، بنده خدايي در مورد كتابي با نام "زواياي تاريك حكمت"، كه تا آن زمان اسم و رسمي در بازار كتاب نداشت، يك چهارم ستوني مطلب نوشت. مطلب يك نقد يا معرفي رسمي نبود، چون اگر بود بايد حجمش بيشتر مي‌شد و بعد ديگر اصلا جايش آنجا، در آن صفحه نبود. بيشتر اظهار ارادتي بود به كتاب و اعلام لذتي كه نويسنده از خواندن آن برده است.

من كه معمولا هر روز صبح هم در داخل تاكسي صفحات اول و آخر روزنامه را مي‌خوانم (خواندن بقيه صفحات در داخل تاكسي معمولا با اعتراض بقيه مسافرين روبرو مي‌شود!) و هم اغلب مسيرم را جوري تنظيم مي‌كنم كه از جلوي كتابفروشي محل رد شوم، با خواندن مطلب راست رفتم داخل كتابفروشي محل كه "زواياي تاريك حكمت دارين؟" كتابفروش محل مانده بود هاج و واج كه "امروز چه خبره كه همه دنبال اين كتاب هستند؟" و وقتي برايش توضيح دادم، فورا زنگ زد و تعداد قابل توجهي از كتاب را سفارش داد. فردايش كه رفتم تا كتاب را تحويل بگيرم، كتابفروش محل مي‌گفت "باورت نميشه، فكر كنم ناشر كل چاپ كتاب را توي اين دو سه روزه فروخته باشه!" ناشر كتاب انتشارات سخن و كتاب چاپ سال 1383 بود و كتابفروش محل يادش نمي‌آمد كه تا پيش از آن حتي يك جلد هم از اين كتاب فروخته باشه.

پيشنهاد يك "بازي"
اعلاميه صادر كردن درباره راه‌حلي براي "حل معضل كتابهاي در انبار مانده" نه كار جيره‌كتاب است نه احتمالا در حوصله شما (تا همين‌جاي اين بحر طويل هم كه حوصله كرده‌ايد و مطلب را خوانده‌ايد، ممنونم!) اما به فكرم رسيد شايد بشود بازي/آزمايشي راه انداخت و بعد ديد كه اين "بال زدن پروانه" احيانا چقدر در بازار كتاب تاثير مي‌گذارد.
همانطور كه گفتم كتابهايي كه در بالا حضورتان معرفي شدند همگي كتابهايي ارزشمند و البته همگي در حال خاك‌خوردن هستند. تعداد گيرندگان اين گروه پستي در حال حاضر چيزي در حدود 850 نفر است و بزودي احتمالا مرز 1000 را در مي‌نوردد. اين تعداد مخاطب "اهل كتاب" در بازاري كه تيراژ كتاب آن معمولا 1100 نسخه است چيزي بيش از "بال زدن پروانه" محسوب مي‌شود.

حال اگر هريك از شما سري به يك كتابفروشي بزنيد و از كتابفروش سراغ يك يا چند تا از كتابهاي بالا را بگيريد، خوشبينانه مي‌شود حدس زد كه اتفاقي كه براي "زواياي تاريك حكمت" افتاد براي اين كتابها هم بيافتد. حتي لازم نيست كتابها را بخريد. با چند بار مطرح شدن نام هر كتاب نزد كتابفروش، او منطقا به صرافت مي‌افتد تا كتاب را سفارش بدهد و در كتابفروشي داشته باشد (گيريم اينبار روزنامه شرق ماجرا را پيدا نخواهد كرد!) و خود همين آمدن كتاب به كتابفروشي ديده و خريده شدن آن را ممكن خواهد كرد.

يادتان باشد كه اگر خواستيد به كتابفروشي برويد علاوه بر نام كتاب‌ها نام ناشران آنها را هم همراه ببريد. در بازار نشر اين ملك اغلب بدون دانستن نام ناشر راه به جائي نخواهيد برد!


شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:

كتابخوان‌ها؛ آدم‌هايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب مي‌خوانيم؟ فايده‌اش چيه؟ آيا كتابخوان‌ها با كتاب‌نخوان‌ها فرق دارند؟ در مطلبي نوشته‌ي اورهان پاموك كه از هفته‌نامه‌ي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسش‌ها مي‌گرديم.

وقتي ستاره‌ها حرف مي‌زنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرم‌كتاب" مي‌تواند از ميان صفحات مختلف وب‌سايت كتابفروشي آمازون درباره‌ي كتاب‌هاي مورد علاقه‌اش بدست آورد.

ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او درباره‌ي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطره‌ي ديدار با او.

"نوشته‌هايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفته‌ها نوشته مي‌شوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيره‌كتاب ارسال مي‌شوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشته‌ها هستيد مي‌توانيد مشترك خبرنامه جيره‌كتاب بشويد.

فهرست "نوشته‌هايي به بهانه كتاب"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد