|
نگاشته شده به تاريخ 13/2/86
كتابهايي كه فيلم ميشوند
مشتركين جيرهكتاب از همان روزهاي اول تكليف خودشان را با جيره روشن كردند كه: "كتابي كه از رويش فيلم ساخته شده برايمان نفرستيد!" اين درخواست البته احتمالا يك شرطي هم دارد و آن اين است كه "اگر فيلمش را قبلا ديدهام، كتابش را برايم نفرستيد!" اما از آنجا كه "حدس زدن" اين كه فيلم ديده شده يا نه، آنهم از راه دور، كار چندان سادهاي نيست سفارشدهنده اغلب ترجيح ميدهد تا از بيخ و بن سفارش كند كه "آقا نفرست!".
ولي آيا واقعا خواندن كتابهايي كه فيلم شدهاند و احيانا فيلم آنها را هم قبلا ديدهايم، كار بيهوده (يا شايد هم بيمزه!)اي است؟ از آن مهمتر آيا نخواندن كتابي به بهانه اينكه "فيلمش را قبلا ديدهام" جايز است؟
لذت خواندن
به حافظه كه رجوع ميكنم، "به يادماندنيترين" نمونهاي كه اول فيلمش را ديدم و بعد كتابش را خواندم "غرور و تعصب" بوده. همانطور كه قبلا هم برايتان نوشتهام، در حقيقت اصلا ديدن فيلم بلند سينمايي اين داستان بود كه باعث شد نسخه كاغذي و گوياي اين داستان را تهيه كنم و چند نوبت آن را بخوانم و گوش كنم. "غرور و تعصب" را شاهكار جين آستين ميدانند، توصيه كردهاند تا قبل از مرگ حتما آن را بخوانيد و مطمئنا در محافل ادبي و هنري دنيا ساعتها بحث درباره آن صورت گرفته و كيلو كيلو مطلب در بررسي آن نوشته شده. اما اين داستان براي من ماجراي رمانتيك لذتبخشي است كه با اينكه احتمالا حتي در همان بار اول، هنگام ديدن فيلم يا خواندن كتاب، هم ميدانيم كه بالاخره اليزابت بنت و آقاي دارسي به هم ميرسند با اين حال، اثر اين قابليت و ظرفيت را دارد كه بارها و بارها خوانده شود و
آدم از آن لذت ببرد. حالا اگر شما اسم اثري كه داراي اين خصوصيت باشد را ميگذاريد "شاهكار ادبي"، خب اعتراضي نيست!
نميدانم اتفاقي است يا رمز و رازي وجود دارد، اما باز هم كه خوب فكر ميكنم يادم ميآيد "دزيره" هم جزو داستانهايي بوده كه اول فيلم را ديدهام و بعد به واسطه فيلم علاقمند شدهام تا كتاب را بخوانم. اين يكي را هم اگر من باشم در قفسه كتابهاي "لذتبخش" جا ميدهم.
جزئياتي كه از دست ميروند
به جز لذتبخش بودن، كه اغلب باعث ميشود كتابي را بارها بخوانيم يا فيلمي را مداوم ببينيم بدون آنكه از آن خسته شويم يا فكر كنيم وقتمان تلف شده، نكته ديگري هم هست كه ممكن است خواندن كتابهايي را كه قبلا از داستانشان با خبريم "توجيه" كند!
در متن "دزيره" و "غرور و تعصب" آنچنان ريزهكاريهايي وجود ندارد كه آدم نگران شود "نكند در فيلم نيامده" يا "آمده اما خوب از كار در نيامده!" اقتباسي وفادار از اينگونه داستانها (كه معمولا انگليسها استاد آن هستند) كافيست تا خيال آدم را راحت كند بيش و كم جزئيات اثر ادبي را بر پرده سينما يا در صفحه تلويزيون ديده و دريافته است.
اما در مقابل، صحنهها، فصلها و توصيفاتي در بسياري از كتابها هستند كه يا اصلا سينمايي نيستند يا تصوير كردنشان كار هر كسي نيست. و بنابراين كنار گذاشتن كتاب به دليل اينكه نسخه سينمايي اثر قبلا ديده شده، آدم را از "درك" اين بخشها محروم ميكند.
مثلا براي من اهميت "دختري با گوشواره مرواريد" مربوط به بخشهايي است كه قهرمان داستان به توصيف چگونگي كشيده شدن نقاشيها توسط نقاش ميپردازد. از شرح صحنه تا مراحلي كه ورمر بر روي بوم طي ميكند تا هر نقاشي را به اتمام برساند براي من "بيهنر" بسيار جذاب و هيجانانگيز بود به حدي كه پس از خواندن هر چند خط به تصوير نقاشي در انتهاي كتاب مراجعه ميكردم تا نشانيهاي داده شده را روي تصوير پيدا كنم و خودم را جمع و جور كنم تا در اين مسير گم نشوم!
در مقابل شرح جز به جز نوشته شده در داستان، آنچه كه فيلم ارائه ميكند (تقصيري هم ندارد، اقتضاي امكانات است) نهايتا همان تصوير انتهاي كتاب است. براي من ناوارد، خيره شدن به ابرهاي آسمان از ميان قاب پنجره نكته تازهاي در برنخواهد داشت. حالا ميخواهد پنجره خود در قاب تلويزيون باشد، يا بر پرده سينما يا بر ديوار مقابل. بعد از خواندن توضيحات نقاش است كه حتي اگر پنجرهاي هم دم دست نباشد بالاخره با اتكا به تجربههاي قبلي "ابر ديدن"، ممكن است درك جديدي حاصل شود.
يا مثلا در مورد "پرواز بر فراز آشيانه فاخته" اصلا مگر ممكن است كه سينماگري بتواند گفتههاي راوي فيلم را، كه خودش جزو مجانين (!!) است، "تصوير" كند. قرار هم نيست چنين اتفاقي بيافتد. نسخه كاغذي امكانات و كاركرد خودش را دارد و اقتباس سينمايي هم ويژگيهاي خاص خودش. اتفاقا در اين مورد برداشت سينمايي "ميلوش فورمن" جزو فيلمهاي موفق و معروف است و بازي جك نيكلسون شاهكار و بيادماندني. اما همه اينها دليل نميشود كه فيلم را جايگزين كتاب كنيم و ديگر به سراغ نسخه كاغذي نرويم. چون در اينصورت مطمئنا امكان خواندن/تجربه/درك (هرچه ميخواهيد اسمش را بگذاريد!) قطعاتي مثل اين را از دست خواهيم داد، كه حيف است:
... من هميشه مواظب او بودهام و ديدهام كه او چطور سال به سال ماهرتر ميشود. تمرين او را نيرومند و راسخ كرده است، به حدي كه اكنون تسلط بيچون و چراي او مثل تارهاي سيمي همه جا كشيده شده است. اين تارها نازكتر از آناند كه به چشم آدمي ديده شود، اما چشمهاي من آنها را ميبينند. من خود او را هم ميبينم كه مثل يك آدم ماشيني دقيق در ميان اين شبكه نشسته و با تردستي مكانيكي يك حشره، مراقب است. در هر لحظه ميداند كه هر سيم به كجا ميرود و چه شدت جرياني بايد از سيم معيني عبور كند تا نتيجه مطلوب گرفته شود.
... روياهاي او در ميان آن شبكه، دنيايي است از دقت و نظم و كارآيي، مثل اسباب درون ساعتي كه پشتش از شيشه است. در اين دنيا، برنامهها قابل تغيير نيستند و همه مريضهايي كه "خارج" بخش نيستند زير سلطه او به مزمنهايي مبدل شدهاند كه در چرخ آدمهاي عليل نشستهاند و لوله ادرار از پاچه شلوارشان مستقيما به فاضلابي وصل شده است كه زير كف اتاق قرار دارد.
(پرواز برفراز آشيانه فاخته، صفحه 35 و 36)
چهرههايي براي قهرمانان ما
يكي از حسنهاي داستانهايي كه فيلم ميشوند اين است كه به قهرمانان داستان تجسمي فيزيكي ميدهند و بسته به اينكه اين "معادلسازي" چقدر موفق باشد، احتمالا ما ديگر پس از آن هيچوقت نميتوانيم چهره قهرمان داستانمان را چيزي به جز آنچه كه در فيلم نمايش داده شده تصور كنيم.
در موقع خواندن "پرواز بر فراز آشيانه فاخته" هر قدر با خودتان كلنجار برويد و بخواهيد "مكمورفي" ديگري را تجسم كنيد باز هم در نهايت چهره و شبح جك نيكلسون در ذهنتان شكل ميگيرد (و مگر ميشود اين داستان را به جز با نيكلسون با شخص و چهره ديگري به خاطر آورد).
يا به هنگام خواندن "شكلات" تقريبا غيرممكن است بتوان وين روشه را زني چاق و قد كوتاه با موهاي روشن تصور كرد. "جادوگر" شكلاتفروش كاملا چيزي شبيه ژوليت بينوش است كه استكان چاي به دست و چارقد به سر روي فرش نشسته و رو به بيرون از كادر ميخندد!
اين معادلسازيها گاهي هم البته چندان موفق نيست. مثلا در همان شكلات، چهره "رو" با جاني دپ چندان منطبق نميشود. شايد هم بعضيها اصلا ترجيح بدهند كه به هنگام خواندن كتاب اين "پيشداوريها" و الگوسازيهاي تصويري مزاحم خيالشان نشود تا امكان بيابند خودشان چهرهها و قهرمانانشان را مطابق با سليقه خودشان تصوير كنند. خب، اگر شما هم اينجوري ترجيح ميدهيد بايد بگويم كه حق با شماست، در صورتي كه قبلا فيلم را ديده باشيد كار برايتان خيلي سخت خواهد بود!
اين يكي را اما نخوانيد!
اينها كه گفتيم هيچكدام بهر قاعدهگذاري نبود. تصور ميكنم اينكه بيشتر بپسنديم كتاب را اول بخوانيم يا فيلم را اول ببينيم مقولهاي سليقهاي است و نهايتا به انتخاب شخصي هريك از ما بستگي پيدا ميكند. و براي آنكه مطمئن شويم اين وسط هيچ قانون و قاعدهاي وجود ندارد، شايد اشاره به اين مورد نقض هم بد نباشد كه دوستداران فيلم "انجمن شاعران مرده" (كه من هم جزوشان هستم) مطمئنا با خواندن كتاب اين فيلم از اينكه فيلم مورد علاقهشان بر روي كاغذ چنين چيز هجوي از آب درآمده ناراحت و متاسف خواهند شد.
نميدانم گير كار كجاست، گاهي فكر ميكنم كه فيلم را جلوي كسي گذاشتهاند و گفتهاند "آن را بنويس!" يعني برعكس معمول كه اثري ادبي نوشته ميشود و بعد از روي آن فيلمنامه نوشته ميشود و فيلم ساخته ميشود، انگار در مورد اين فيلم و كتاب مسير معكوس طي شده. به هرحالت هرچه هست كتاب به هيچ عنوان حس و حال فيلم را (يا انتظاري كه آن حس و حال سينمايي در رابطه با معادل ادبي در آدم ايجاد ميكند) برآورده نميكند.
به اين ترتيب يكبار ديگر در اين عصر اوائل قرن بيست و يكم به اين نتيجهگيري ميرسيم كه: انگار هيچ چيز مطلقي در اين جهان وجود ندارد!
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|