|
نگاشته شده به تاريخ 9/11/85
رفتيم تو سه سالگي!
اولين سري جيرههاي كتاب را در ابتداي بهمنماه 1383 تحويل پست دادم. پس با اين حساب چند روزي ميشود كه رفتيم توي سه سالگي. براي اين مناسبت از ماهها قبل تو فكر بودم كه يك جشن تولدي بگيرم، كيكي فوت كنم، خلاصه يك كاري. اما روزها آنقدر تند و تند ميگذرد كه يكدفعه ماجرا الان يادم افتاد كه 10 روز از موعدش گذشته!
گذشته از شوخي توي فكر بودم كه در اين مناسبت مطلبي آماده كنم با عنوان "مصاحبه با خودم!" با چهار تا دوربين در موقعيتهاي مختلف و نور فلاشها كه همينطور چشم "مصاحبهشونده" را ميآزارند! اما خب، گفتم كه نشد.
پس مثل مادربزرگها كه در اينجور مواقع سر صندوق و بقچهشان ميروند تا چيزي پيدا كنند و با استفاده از آن دل نوه و نتيجه را دوباره به دست آورند، ما هم رفتيم سر صندوقچه خودمان تا ببينيم براي اين مناسبت چي توش پيدا ميشه.
مطلب زير را اوائل سال نوشتم تا در "بخارا" چاپ شود. فايل را كه فرستادم والي بخارا تلفن زد كه "مطلب را خواندم، چاپش ميكنم!" اما بعد شمارهها پشت هم درآمد و مطلب ما چاپ نشد. اول ميخواستم فقط بند آخر مطلب را به عنوان كيك تولد بفرستم، اما بعد ديدم با كمي دستكاري بقيه مطلب هم بد نيست. بگذريم كه آمار و اطلاعات آن مربوط به اول سال است و اين قسمت شامل حال دستكاري و "بروزرساني" نشده. ترسيدم اگر باز طولش بدهم برسد به "جشن فارغالتحصيلي بچه!"
اول فكر كردم كه توي بخارا يك آگهي بدهم. اما بعد پيش خودم گفتم خيلي رو ميخواهد كه "اهل بخارا" را تشويق به خواندن كتاب كني! آن هم به شيوه جيرهبندي شده. پس تصميم گرفتم چند خطي براي معارفه بنويسم. شايد كه اهل بخارا را خوش آيد و ... . بگذريم كه "والي بخارا" احتمالا ايده آگهي را ترجيح ميدادند!
"جيرهكتاب" دقيقا همان چيزي است كه از اسمش بر ميآيد. توزيع كتاب به روش جيرهبندي. ايده اوليه آن نميدانم از كجا به ذهنم رسيد. خيليها ميپرسند قبلا جاي ديگري چنين طرحي پياده شده. و هميشه جواب من اين است كه نميدانم! اگر هم شده من بياطلاعم.
همين قدر ميدانم كه اين ايده از فكر كردن و فكر كردن و باز هم فكر كردن به بازار نحيف كتاب در كشورمان و خيالبافي براي حل مشكلات آن سر بر آورده. و مدتها مثل بقيه ايدهها و روياهاي ما شهروندانِ سرزمينِ بيرويا كف صندوقچه ذهن جا خوش كرده بود كه "شايد، روزي ...!"
اما اينكه چطور شد اين رويا به واقعيت پيوست را خوب يادم هست. يك روز عصر، اواخر تابستان يا اوايل پاييز 1383، در باغي رويايي با چند تن از دوستان كتابنخوان نشسته بوديم و من اين ايده را مطرح كردم كه:
"حاضريد پول بدهيد تا ماهانه به انتخاب خودم برايتان يك جلد كتاب بخرم و به دستتان برسانم؟" همه به اتفاق استقبال كردند و اينجوري شد كه در آن بعدازظهر پرونده اين ايده از توي صندوقچه در آمد و چند ماهي مشغله من شد تا به راهش بياندازم.
بگذريم كه بعد از آن بعدازظهر هر وقت اين طرح را با كسي مطرح ميكردم اغلب همگي مشكوك بودند كه: "يعني قرار است تو برايمان كتاب انتخاب كني؟!" و اين از ابتدا بزرگترين دافعه اين طرح بود كه "مگر ميشود كس ديگري براي آدم كتاب انتخاب كند؟" و حالا بعد از گذشت يكسال و اندي از شروع اين فعاليت بايد بگويم كه بله، انگار كه ميشود.
اين چند خط را همان ابتداي كار براي معرفي جيرهكتاب نوشتم و بردم فتوكپي سرِ كوچه تا 100 تايي از رويش تكثير كند. بعدها هم همين برگه را مدام كپي گرفتم. هنوز هم به نظرم اين گوياترين تعريف از جيرهكتاب است:
"در يك ماه چند بار فرصت ميكنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي ميرويد و چقدر كتاب ميخريد؟ ...
(جيرهكتابيها با اين بخش از مطلب آشنا هستند، بنابراين الباقي ماجرا را فاكتور گرفتم)
لذتبخشترين جنبه جيرهكتاب در اين مدت براي من اين بوده كه اعضا "واقعا" كتابهاي دريافتي را ميخوانند. در طول مدت فعاليت جيرهكتاب حدودا 25% مشتركين بعد از نوبت اول يا دوم عضويت خود را تمديد نكردهاند. ميتوان فرض كرد كه آن 75% بقيه كه همچنان همراه جيرهكتاب هستند فقط براي پر كردن قفسههاي كتابخانهشان به اين عضويت ادامه نميدهند. به جز اين استدلال رياضي، ميزان فرمهاي نظرخواهي كتاب نيز كه اغلب به صورت الكترونيك و از طريق پايگاه اطلاعرساني جيره كتاب (به نشاني http://www.jireyeketab.com) دريافت ميشود نشانه ديگري است كه اين حدس را قوت ميبخشد.
در آغاز كار يكي از دغدغههاي اصلي من اين بود كه اگر دريافتكنندگان كتاب آن را نخوانند چه بايد كرد. براي من مثل اين بود كه مشتري وارد كتابفروشي شود و بدون آنكه چيزي بخرد خارج شود! پس ميبينيد كه بيخود نيست وقتي چرتكه مياندازم و درصد كساني را كه عضويتشان را تجديد ميكنند حساب ميكنم، و يا وقتي بازخورد كتابهاي هر ماه به دستم ميرسد، كه حتي گاهي در ميانشان اظهارنظرهايي از اين دست هم پيدا ميشود كه "اين چه مزخرفي بود برايم فرستادي!"، در پوست خودم نميگنجم از اين كه حتي "آن مزخرف" هم خوانده شده و ... انگار كه ميشود.
جيرهكتاب در حال حاضر 90 عضو دارد. تصور ميكنم تا اين نوشته به دست شما برسد 100 را رد كرده باشيم. كار فعلا سرگرمي اوقات فراغت در يكي دو تعطيلات آخر هفته است. هر بار وقتي كه چرتكههايم را مياندازم اين عدد و رقم را با 70 ميليون نفر جمعيت ايران يا شش، هفت ميليون نفر جمعيت تهران مقايسه ميكنم و پيش خودم ميگويم "بايد كه بشود!" فقط بايد صبور بود.
طبق آخرين آمار 62% اعضا خانمها هستند. در صورتي كه براي بازاريابي و اطلاعرساني هيچ اولويت جنسيتي (!!) قائل نشدهام. من از ابتداي كار همواره دلم ميخواست تا جيرهكتاب از شهرستانها هم مشترك جذب كند و با عضويت هر عضو غيرتهراني كلي شوق و ذوق ميكنم. اما حالا كار به جايي رسيده كه به هنگام جذب يك عضوِ جديدِ مذكر (جغرافيايش فرق نميكند) نيز به همين ميزان ابراز احساسات ميكنم. و هر قدر فكر ميكنم متوجه نميشوم كه گير كار كجاست!
در ابتدا اشاره كردم كه تبليغ جيرهكتاب براي اهل بخارا رو ميخواهد. نه، كار بيهودهاي است. اين متاع در بازار بخارا مشتري ندارد. مشتريان جيرهكتاب كساني هستند كه معمولا "فرصت كتابفروشي رفتن ندارند."
اما اهل بخارا ميتوانند جيرهكتاب را ترويج كنند. آن را به كساني كه "فرصت كتابفروشي رفتن ندارند" معرفي كنند. جيرهكتاب هديه بدهند. آنها كه در خارج كشور به سر ميبرند ميتوانند جيره را به داخليها هديه كنند و آنها كه در داخل هستند يك دوره عضويت را به ترك وطن كردهها پيشكش كنند. به گاه نوروز و يادبود زاد روز، روز معلم و بزرگداشت پرستار، در همه اين مناسبتها ميتوان جيرهكتاب هديه داد.
تابستان است و موسم تعطيلي مدارس. جيرهكتاب نسخهاي هم براي نوجوانان دارد. همانها كه الان سر و صدايشان از توي كوچه ميآيد و هر بار كه از كنارشان ميگذريم در عجبيم كه در مخيلهشان چه ميگذرد. به آنها هم ميتوان جيرهكتاب هديه كرد تا در اين فراغت مدتي "خواندن" را تجربه كنند. به اين اميد كه مشتري شوند!
اين روزها هركس كه رد ميشود و ميپرسد "مشدي، داري چكار ميكني؟" وقتي جواب ميشنود كه "دارم درخت گردو ميكارم!" پوزخندي ميزند و راهش را ميكشد و ميرود كه "دلت خوش است! آدم عاقل آخه توي اين دوره و زمانه گردو ميكاره؟"
روزي روزگاري بايد فهرستي از كساني كه باعث ابتلاي من به "گيرِ كتاب" شدند، تهيه كنم. سياهه با نمكي خواهد شد. پدر و مادرم، خانم ميرهادي مدير دبستان فرهاد و لوكوموتيو پارك شاهنشاهي (!!) چندتايي از مسببين اصلي هستند. كريم امامي هم.
پاييز و زمستان 1383 مصادف بود با آخرين ماههاي حيات آقاي امامي. اولين بار، اوايل پاييز، در يكي از مكالمات تلفنيمان بود كه برايشان تعريف كردم چه خيالي دارم. برعكس هميشه كه خيلي از اين ايدهها ذوق ميكردند، اينبار محتاط با قضيه برخورد كردند و خيلي ابراز احساسات نكردند. ايده جيرهكتاب آنقدر عجيب و غريب بود كه او را كه اغلب عمر در فكر چارهجويي براي رفع مشكلات اين بازار نحيف بود به ترديد بياندازد. با اين حال مطابق معمول توي ذوقم نزدند. شايد پيش خودشان گفتند: "بعد از چند وقت، وقتي ديد اين هم چاره درد بيدرمان نيست خسته ميشود و ول ميكند."
از آن به بعد اما در مكالمات هفتگي مدام پيگير ماجرا ميشدند كه "چه كردي؟" و من هم مرحله به مرحله برايشان تعريف ميكردم كه "دارم نشاني پستي جمع ميكنم" يا "مشغول آماده كردن بستهها هستم" و ... يكبار كه داشتم برايشان ميگفتم منتظرم تعداد نشانيها به يكصد برسد تا صد دعوتنامه را يك جا پست كنم گفتند: "حالا همينهايي را كه داري بفرست ببينيم چند نفر عضو ميشوند!" انگار دو پسر بچه درباره اسباببازي جديديشان بحث ميكردند و بيتاب براي آنكه زودتر به راهش بياندازند و با آن بازي كنند.
در يكي از آخرين مكالماتمان پرسيد: "چند تا شدند؟" زمستان 83 بود و تعداد اعضا حدودا ده، پانزده نفر بود.
اين روزها هر بار كه چرتكه مياندازم بياختيار به ياد او ميافتم. كه اگر بود بدون استثنا هر هفته زنگ ميزد كه "اين هفته چند تا شدند؟" او احتمالا جزو معدود كساني بود كه با هر برگِ تازه اين نهال به اندازه خودِ من ذوق ميكرد. با شوق به برگهايش دست ميكشيد و خيلي جدي در مورد اينكه چطور بايد آبش بدهم و نورش چقدر باشد راهنماييام ميكرد. جايش خيلي خاليست.
نوشته بودم خوشحالم كه "جيرهها اغلب خوانده ميشوند!" بايد بگم كه بعضي مشتركين هم هستند كه جيرههايشان را نميخوانند! تازگيها متوجه شدهام كه خواندن هم مود دارد و گاهي اوقات آدمها از مود خواندن خارج ميشوند. جالب است كه "آن آدمها" اغلب به عضويتشان ادامه ميدهند و وقتي ميپرسم "خب، وقتي كتابها را نميخوانيد واسه چي دوباره اشتراكتون رو تمديد ميكنيد!" جواب ميدهند "تو چيكار داري، كارت نباشه! كتاب بفرست." و من ميدونم كه كتابها را براي تزئين كتابخانههاشون نميخواهند.
نوشته بودم خيليها رد ميشن و وقتي ميبينند چكار دارم ميكنم ميگن "دلت خوش است! آدم عاقل آخه توي اين دوره و زمانه گردو ميكاره؟" اما خيلي از همراهان جيرهكتاب هم هستند كه هر بار همديگر را ميبينيم يا چند خطي با هم رد و بدل ميكنيم ميپرسند "چند تا شدند؟" و كلي ابراز احساسات كه "خدا قوت!"
از همه اين همراهان متشكرم.
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|