|
نگاشته شده به تاريخ 7/7/85
ماشين زمان ترجمه
ماه گذشته چند روزي مشغول خواندن "لبه تيغ" (سامرست موام، انتشارات فرزان روز) بودم. در ماههاي اخير، براي آنكه كار جيرهكتاب بگذرد، دستكم به ماهي دو كتاب جديد نياز هست و اين يعني خواندن حداقل ماهي سه تا چهار كتاب!
چاپ جديد "لبه تيغ" را چند هفته قبلترش خريده بودم و چون از بچگي اين كتاب در فهرست "يك روزي بايد بخوانمش!" بود، اينبار فرصت را غنيمت شمردم و نوبتش را جلو انداختم و شروع كردم به خواندن. با خواندن اولين صفحه كتاب اما آه از نهادم در آمد. چاپ جديد، همان ترجمه زمان بچگي من بود كه ما چاپ جيبي مربوط به سال 1341 آن را هميشه در كتابخانه خانواده داشتيم، و همين چاپ جيبي بود كه هروقت در رديف كتابها چشمم بهش ميافتاد تقهاي ميزد كه "من را هم بايد بخواني!"
اما آه صادره از اين بابت بود كه زبان ترجمه كتاب چيز عجيب و غريبي بود كه احتمالا بايد اسمش را بگذاريم "زبان دهه سي". اين زبان مطمئنا با چيزي كه امروز ما با آن حرف ميزنيم، يا چيز مينويسيم و ترجمه ميكنيم، تفاوت دارد. آنقدر كه در چند صفحه اول آدم احساس ناراحتي ميكند. انگار كه يكي از آن شلوارهاي پاچه گشاد مد دهههاي 60 و 70 (اين يكي ميلادي) را امروز به تن كني و وسط خيابان وليعصر شروع كني به قدم زدن.
اما با كمي سماجت كه صفحات اول را رد كردم، آن احساس اوليه از بين رفت. نه آنكه به نثر كتاب عادت كرده باشم. نه، همچنان تا انتهاي كتاب "متفاوت" بودن اين زبان جزو نكات برجسته اين تجربه بود. چيزي كه اگر مشغول خواندن كتاب به زبان اصلي آن بودم احتمالا آنقدرها نمود نداشت و مشخصا در ترجمه به اثر "اضافه" شده بود. اما اين كيفيت اضافي بعد از مدتي قابل تحمل شده بود و از شما چه پنهان كمي هم از آن لذت ميبردم. انگار در يك روز عصر، دم غروب آفتاب در يكي از مغازههاي خيابان ويلا (يا خيابانهاي اطراف) كه معمولا وقتي از دم درشان رد ميشوي بوي قهوه به دماغت ميزند، ناخواسته همصحبت يكي از آن پيرمردهاي تر و تميز كت شلوار پوشيده و كراوات زده باشي كه عصايي به دست دارند و كلاهشان را روي ميز، كنار دستشان گذاشتهاند و با آرامي قهوهشان را ميخورند و اگر گوش مفتي گيرشان بيايد ساعتها درباره "آن موقعها" داد سخن ميگويند.
چند خطي را به عنوان نمونه ميآورم تا ببينيد منظورم چيست:
"سالها بود كه هنري ماتورين از منافع مادي خانم برادلي و اليوت نگهداري ميكرد. اين بود كه اعتماد اين دو در فراست وي توجيه ناشده نميماند. ماتورين هرگز با پولشان كاري كه از آتيه آن مطمئن نبود نميكرد، بلكه هميشه اين پول را در سهام معتبر ميبست. اما بالا رفتن بيحساب ارزشها، سبب شده بود كه از سرمايه اندك آنان، ثروتي قابل ملاحظه به بار آيد و اين خود در عين آن كه آنان را به شگفت ميداشت، مايه خرسندي خاطرشان نيز بود. اليوت ميگفت بدون آنكه دست از روي دست برداشته باشد، داراييش در سال 1926 نسبت به سال 1918 دو چندان شده است."
ماجراي ارادت من به "غرور و تعصب" اما داستان ديگري دارد. اولين برخورد من با اين "داستان" به واسطه ديدن فيلم بلندي بود كه اگر اشتباه نكنم BBC براساس اين كتاب جين آستين تهيه كرده بود. بعد از آن بود كه من هم طرفدار اين پرطرفدارترين داستان عشقي دنيا شدم! (خواستم بگم معروفترين، اما تصور ميكنم در اين زمينه "رومئو و ژوليت" شكسپير رتبه بالاتري داشته باشد!)
اولين اقدام بعد از ديدن فيلم اين بود كه بگردم ببينم كه آيا كتابش هم در بازار موجود هست يا نه. وقتي كتاب را در كتابفروشي پيدا كردم كلي خوشحال شدم، اما وقتي شروع به خواندن اين ترجمه شمسالملوك مصاحب از كتاب جين آستين كردم متوجه شدم كه باز انگار متني متعلق به دوره و عصري ديگر را دارم ميخوانم. از شما چه پنهان اين ترجمه تاثير "لبه تيغ" را در من نگذاشت و راستش كتاب را به سختي تا به آخر خواندم. بعدتر البته نسخه گوياي كتاب را به زبان اصلي از روي اينترنت خريدم و 16-17 ساعتي در سفري به بندرعباس با اين "كتاب صوتي" صفا كردم.
با اين سابقه، شايد روداري بسيار بود كه وقتي چند ماه قبل ترجمه جديدي از "غرور و تعصب" به بازار آمد (رضا رضايي، نشر ني) اين ترجمه جديد را هم خريدم تا اگر فرصت پيش آمد يكبار ديگر محو ماجراي اليزابت بنت و آقاي دارسي شوم.
در اختيار داشتن دو ترجمه كه با يك فاصله زماني چهل ساله به بازار آمدهاند امكان مقايسه زبان اين دو دوره را راحتتر فراهم ميكند:
ترجمه شمسالملوك مصاحب:
"... بعد از چند لحظه سكوت، آقاي دارسي كه اضطراب و آشفتگي از ظاهر حالش نمايان بود نزديك اليزابت آمد و گفت:
- بيهوده تاكنون با خود تقلا و كوشش و مجادله كردهام. فايدهاي ندارد . هرگز قادر به جلوگيري از احساسات خود نخواهم شد. اجازه بدهيد بگويم تا چه اندازه شما را تحسين ميكنم و با چه حدت و حرارتي شما را دوست دارم.
تعجب اليزابت از شنيدن اين سخنان از حد و حصر بيرون بود. خيره به دارسي نگاه كرد، رنگش تغيير كرد و در صحت آنچه ميشنيد ترديد داشت، معذلك ساكت بود. آقاي دارسي اين حالت را دال بر رضايت پنداشت و آشكارا به بيان احساسات و علاقه و محبت خود و رنج و صدمهاي كه در اين مدت متحمل شده است پرداخت. دارسي خيلي خوب حرف ميزد. ولي به جز احساسات قلبي احساسات ديگري نيز بود كه بايد شرح داده شود. زبان غرور و خودپسندي او هم كمتر از زبان عشق و احساساتش فصيح و گويا نبود."
ترجمه رضا رضايي:
"... بعد از چند دقيقه سكوت، آقاي دارسي با قيافه هيجانزده به طرف اليزابت آمد و گفت:
"هرچه كلنجار رفتم بيفايده بود. اثري ندارد. احساساتم مهار نميشود. با اجازه شما ميخواهم بگويم كه شما را جدا ميستايم و دوست دارم."
تعجب اليزابت قابل وصف نبود. خيره ماند، رنگ به رنگ شد، به شك و ترديد افتاد، و همچنان ساكت ماند. آقاي دارسي با تعبيري كه از اين نشانهها ميكرد دلگرمتر شد، و بلافاصله شروع كرد به گفتن اين كه چه احساسي داشته است و چه مدت مديدي است كه چنين احساسي داشته است. خوب حرف ميزد، اما او احساسهايي غير از احساسهاي قلبي نيز داشت و آدمي بود كه غرورش را بهتر از محبتش ابراز ميكرد."
به جز نمونههايي كه در بالا ذكر آن رفت علاقمندان به ترجمههاي قديم و جديد دو ترجمه از "جنايت و مكافات" داستايوفسكي را هم ميتوانند در بازار پيدا كنند كه اولي سالها پيش با ترجمه مهري آهي چاپ شده و ديگري در سالهاي اخير با ترجمه اصغر رستگار. "جنجاليتر" از همه اينها اما احتمالا ترجمه احمد شاملو از دنآرام است كه مدت كوتاهي پس از فوتش چاپ شد و مطابق معمول اغلب كارهايي كه استاد در طول زندگياش به آن دست زد بسيار حرف و حديث در پي داشت. از قرار شاملو "دن آرام" را دوباره به فارسي نوشته، به اين معني كه با زباني روائي و غيرادبي داستان را بازگو كرده است. خودش در مقدمه كتاب اينگونه نوشته: "از اول قرار به ترجمه لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسيلهاي رام يافته بودم براي پيشنهاد زبان روايي به نويسندگان فارسي زبان. به دليل آن كه فضلا بي اين كه معلوم باشد مشروعيت فتواشان را از كجا آوردهاند زباني به كار ميبرند كه ربطي به زبان زنده و پوياي مردم ندارد"
همانطور كه ملاحظه ميكنيد بوي "مناقشه" از همين خطوط اوليه مقدمه كتاب به مشام ميرسد. خصوصا اينكه نمونه ديگر ترجمه "دن آرام" متعلق به م. ا. بهآذين است كه خب، پيچيدن به پر و پاي او از عهده هر كسي بر نميآيد و براي اينكار احمد شاملو يكي از نادر گزينههاي مناسب دوران بود!!! (خداوند هر دويشان را رحمت كند)
خلاصه با اين تفسير "دن آرام" (ترجمه شاملو) هم جزو فهرست "يكي روزي بايد بخوانمش" است. اميدوارم خداوند پول و فرصتي عطا كند تا روزي از روزها اين يكي را هم از فهرست آرزوها خط بزنم.
از نقطه نظر زبان نوشتن و ترجمه، كتابفروشيها را هم ميشود به نوعي يك موزه به حساب آورد. گذشته از سفرنامههاي قاجاري و متوني قديمي مثل قابوسنامه و كليله و دمنه (كه احتمالا هيچيك از ما چندان تمايلي به خواندنشان نداريم) عمر ادبيات معاصر هم آنقدر شده كه بشود با مقايسه سر و تهاش حال و هواي طرز نوشتن و گفتار مردم در چهل، پنجاه سال پيش را بدست آورد. ميماند اينكه خود اثر، قديم يا جديد، كيفيتي داشته باشد كه دست و دل آدم به خواندنش برود. شايد با استقبال كتابخوانها از ترجمههاي قديمي شاهكارهاي ادبي ناشرها هم به صرافت بيافتند تا آستين بالا بزنند و ترجمههاي جديدي از اين "كلاسيكها" را روانه بازار كنند.
شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:
كتابخوانها؛ آدمهايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب ميخوانيم؟ فايدهاش چيه؟ آيا كتابخوانها با كتابنخوانها فرق دارند؟ در مطلبي نوشتهي اورهان پاموك كه از هفتهنامهي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسشها ميگرديم.
|
وقتي ستارهها حرف ميزنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرمكتاب" ميتواند از ميان صفحات مختلف وبسايت كتابفروشي آمازون دربارهي كتابهاي مورد علاقهاش بدست آورد.
|
ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او دربارهي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطرهي ديدار با او.
|
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|