سالها بود كه دلم ميخواست در اين بخش "كارنامه اهل قلم" مجموعه آثار آگاتا كريستي را معرفي كنم. حتي خيلي پيشتر از آذر 88 كه اشارهاي به بانونوشتهاي ايراني كرديم و براي مقايسه يك پاراگرافي هم در بزرگداشت اين ملكهي جنايينويسان جهان نوشتم.
براي همين هم وقتي چند هفته پيش يكي از دوستان سراغ كتابهاي خانم كريستي را گرفتند دوباره فيلام ياد هندوستان كرد. به سراغ "صندوقچهي كارهاي نيمهكاره" رفتم و بقچهي مربوط به آگاتا خانم را بيرون كشيدم. و حالا اين شما و اين فهرست تعدادي از بهترين كتابهاي جنائي همه دورانها.
پرچانگي نكنم! همين قدر خدمتتان عرض كنم كه ترتيب كتابها بر اساس امتيازي است كه كاربران كتابفروشي آمازون به كتابها دادهاند. از بيشترين امتياز كه متعلق به "قتل در قطار سريعالسير شرق" است تا كتابهاي كمامتيازتر.
انتشارات هرمس زماني قرار بود راهنمايي دربارهي اين سري كتابها منتشر كند تا تبليغ اين مجموعه باشد. نميدانم كه اين راهنما منتشر شد يا نه، اما توضيحات درج شده براي هر كتاب از نسخهي پيش از چاپ آن راهنما آورده شده، البته با تصرف و تلخيص:
هركول پوآرو در هنگام سياحت در تركيه با تلگرافي به لندن احضار ميشود. او به سختي در يكي از كوپههاي واگن تختخوابدار قطار سريعالسير شرق جايي پيدا ميكند و به سمت لندن به راه ميافتد.
در قطار پوآرو همسفرانش را زير نظر ميگيرد و بلافاصله متوجه ميشود كه افرادي كه در واگن او هستند، جمع ناهمگوني را تشكيل ميدهند. در واقع از تمام طبقات اجتماعي نمايندهاي در داخل اين واگن وجود دارد، ولي كسي كه بيشتر از بقيه توجهش را جلب ميكند ساموئل راچت، يك تاجر خير آمريكايي است كه از چشمانش پيداست آنطور كه وانمود ميكند، آدم خيرخواه و خوبي نيست. خود راچت هم به پوآرو نزديك ميشود و اظهار علاقه ميكند كه او را به سمت محافظ خود استخدام كند. پوآرو پيشنهاد او را نميپذيرد، صرفا به اين دليل كه از قيافه راچت خوشش نميآيد و ...
"قتل در قطار سريعالسير شرق" در بين آثار كريستي، به غير از "قتل راجر آكرويد" بيشترين تعداد خوانندهها را داشته است. جالب اينكه امروز اشتهار كتاب بيشتر به خاطر فيلمي است كه در 1974 به همين نام از روي آن ساخته شد.
اهالي روستاي كوچك "كينگز آبوت" همه از مرگ خانم فرارز حرف ميزنند كه يكي از بيماران دكتر جيمز شپارد بوده. خانم فرارز ظاهرا به علت مصرف بيش از اندازه ورونال فوت كرده و بسياري از اهالي روستا از جمله كارولين، خواهر فضول جيمز، معتقدند كه خانم فرارز چون شوهرش را با آرسنيك به قتل رسانده، دچار عذاب وجدان شده و خودكشي كرده. خانم فرارز قرار بوده پس از گذشت مدتي از برگزاري مراسم عزاداري شوهرش، با جوان شايستهاي به نام راجر آكرويد ازدواج كند.
دكتر شپارد با يكي از همسايههايش به نام هركول پوآرو دربارهي اين مسائل صحبت ميكند. پوآرو بلژيكي است و قبلا كارآگاه بوده و حالا بازنشسته شده و اوقاتش را به كشت كدو مسمايي ميگذراند.
شب بعد دكتر شپارد براي شام به منزل راجر آكرويد دعوت ميشود و پس از شام آكرويد نزد او اعتراف ميكند كه از مرگ خانم فرارز عذاب وجدان دارد. شپارد از آكرويد جدا ميشود و به خانه برميگردد. ولي هنوز يك ساعت نگذشته كه دوباره به خانه آكرويد احضار ميشود ...
آگاتا كريستي اگر هم قبل يا بعد از نگارش "قتل راجر آكرويد" داستان پليسي ديگري ننوشته بود، باز هم به خاطر اين اثر جايگاه مهمي در تاريخ داستانهاي پليسي داشت. "قتل راجر آكرويد" به قواعد مرسوم و ديرپاي قصههاي جنايي پشت كرده و از اين لحاظ بين خوانندگان و كارشناسان اختلاف نظر وجود دارد. كريستي در زندگينامهاش به اين اختلافنظرها اعتراف كرده و نوشته است: "خيليها معتقدند "قتل راجر آكرويد" تقلب است، ولي اگر داستان را با دقت بيشتري بخوانند ميبينند كه اشتباه ميكنند. انحرافات زماني مختصري كه در داستان وجود دارد، بخوبي در جملات دوپهلو نشان داداده شده".
نامهاي از شخصي ناشناس به دست هركول پوآرو ميرسد و به او ميگويد كه در روز بيست و يكم ماه منتظر يك معماي جديد باشد. اسكاتلنديارد نامه را جدي نميگيرد اما صبح روز بيست و دوم خبر ميرسد كه آليس آشر در انداور با بيرحمي به قتل رسيده و يك نسخه از راهنماي الفبايي قطارهاي مسافربري با صفحات باز روي پيشخواني در نزديكي جنازه پيدا شده.
يك ماه بعد پوآرو نامه نگرانكننده ديگري دريافت ميكند كه در آن نوشته شده منتظر قتلي در بكستونانسي باشد. همانطور كه در نامه پيشبيني شده، جسد اليزابت "بتي" برنارد در بكستونانسي پيدا ميشود. اين بار هم راهنماي الفبايي حركت قطارها در نزديكي جسد قرار دارد. قتهاي ديگري روي ميدهد و پوآرو تصميم ميگيرد قاتل زيرك و مغرور را گير بيندازد ...
"قتلهاي الفبايي" كه از بهترين و موفقترين رمانهاي كريستي و معمايي واقعي براي كارآگاه بلژيكي است، قاتل زنجيرهاي نادري را معرفي ميكند كه اخلاق منحط و خيلي كثيفي دارد. همانطور كه در صفحات آغازين خود رمان توضيح داده شده، عنوان رمان از راهنماي الفبايي حركت قطارهاي مسافربري گرفته شده كه كتابچه معروفي است كه شركت قطارهاي بريتانيا نشر داده و حاوي فهرست الفبايي ايستگاههاي حركت قطار است.
كاپيتان آرتور هستينگز كه هنوز از جراحتي كه در جنگ ديده بهبود نيافته و در حال گذراندن مرخصي استعلاجي است، از يكي از دوستانش به نام جان كاونديش نامهاي دريافت ميكند كه او را دعوت ميكند تا دوره نقاهت خود را در استايلز كورت بگذراند.
هستينگز پس از ورود به استايلز با بقيه اعضاي خانواده كاونديش آشنا ميشود. از جمله، اميلي كه خانم خانه و نامادري جان و لارنس كاونديش است و جان و لارنس براي تامين معاش كاملا وابسته به او هستند.
اميلي درگير بعضي فعاليتهاي بشردوستانه است و يكي از اين فعاليتها اين است كه به پناهندگان جنگي و از جمله گروهي از بلژيكيها كمك ميكند. هستينگز يكي از اين پناهندگان را از قبل ميشناسد. او، كارآگاه معروف، هركول پوآرو است ...
"ماجراي اسرارآميز در استايلز" اثر به يادماندني و مهمي است، چون اولين كتابي است كه كريستي نوشته و اولين باري است كه پوآرو، كارآگاه بلژيكي به خواننده معرفي ميشود. كريستي نگارش اين كتاب را در 1916 در بحبوحه جنگ جهاني اول آغاز كرد. در آن سالها در داروخانهاي در يك بيمارستان كار ميكرد و در اوقات فراغتش روي اين كتاب كار ميكرد و سعي ميكرد به اين پرونده پيچيده و كارآگاه عجيب و غريب حيات ببخشد. كريستي پس از پايان نگارش كتاب آن را براي شش ناشر مختلف ارسال كرد و همه آنها كتاب را رد كردند. تا اينكه بالاخره انتشارات Bodley پذيرفت تا كتاب را با شرايطي نه چندان منصفانه منتشر كند. از انتشار كتاب تنها 25 پوند عايد كريستي شد.
صبح اول وقت خدمتكار گوسينگتونهال در سنتماري ميد وارد اتاق كلنل بانتري و همسرش ميشود و به آنها خبر ميدهد كه در كتابخانه يك جنازه پيدا شده. زن و شوهر ابتدا باورشان نميشود اما بعد كه كلنل از پلهها پايين ميرود ميبيند كه جلو شومينه در كتابخانه جنازه زن جواني با موهاي بور و لباس شب بر روي زمين افتاده است.
خانم بانتري با بهترين كسي كه براي رسيدگي به مسئله قتل ميشناسد، يعني خانم مارپل تماس ميگيرد. خانم مارپل كه "در كار جنازه و اين جور چيزها" خيلي وارد است، به گوسينگتونهال ميآيد و به شيوه آرام و پيگير خودش ماجرا را دنبال ميكند ...
در "جسدي در كتابخانه"، خانم مارپل پس از دوازده سال و از زمان "قتل در خانه كشيش"، دوباره وارد داستان ميشود. كريستي به نوشتهي زندگينامهاش اين كتاب را در سالهاي اول جنگ جهاني دوم نوشت كه لندن زير بمباران لوفتوافه بود و آلمانيها اميدوار بودند با پشتوانه اين بمبارانها لندن را اشغال كنند. كريستي در مصاحبهاي در مجله لايف اعلام كرده كه بخش آغازين "جسدي در كتابخانه" جزو بهترين نوشتههاي اوست.
زندگي دختر جواني به نام آني بدينگفلد پس از مرگ پدرش كه مردمشناس معروفي بوده با مشكل مواجه ميشود. آني از لحاظ مالي با تنگناي شديد روبرو شده. آقاي بدينگفلد وكيل سابق نامه محبتآميزي به آني مينويسيد و اعلام ميكند كه حاضر است به او مسكن مجاني بدهد، ولي آني مايل نيست اين پيشنهاد را قبول كند. در عوض او تصميم دارد دور دنيا را بگردد و زندگي پرماجرايي در پيش گيرد.
دست تقدير باعث ميشود كه وقتي آني عازم ايستگاه مترو است مرد ريزنقشي را ببيند كه ناگهان روي ريلها ميافتد و دچار برقگرفتگي ميشود. مردي با لباس قهوهاي راهش را از ميان جمعيت باز ميكند و خودش را بالاي سر قرباني ميرساند و اعلام ميكند كه آن مرد فوت كرده. بعد با عجله دور ميشود و تكه كاغذي از خود به جاي ميگذارد كه روي آن نوشته "قلعه كيلموردن، 122-17" ...
هركول پوآرو براي تغيير آب و هوا و برخورداري از آفتاب به جزيره اسماگلرز در خليج لدركومب رفته و در هتل جاليراجرز اقامت دارد. ولي بيشتر از آفتاب به مهمانان هتل توجه دارد: روزامند دارنلي، طراح لباس و پدر استفن لين، كشيش متخصص رفتار زنها، و خانم و آقاي گاردنر، زن و شوهري آمريكايي، و هوراس بلات، ميليونري نفرتانگيز، و سرگرد باري، ارتشي بازنشسته، و پاتريك و كريستين ردفرن كه از همه لحاظ نقطه مقابل هماند، كريستين كمرو و گوشهگير است و پوست سفيدش را از آفتاب دور نگه ميدارد و پاتريك برعكس، سالم و سرزنده و قبراق است و آشكارا براي زنها جذابيت زيادي دارد. از ديگر مهمانان هتل، خانواده سه نفري مارشال است. كاپيتان كنت مارشال همراه با دختر جوانش، ليندا، و مهمتر از او همسر فوقالعاده زيبايش، آرلنا مارشال كه علاقه شديدي به پاتريك ردفرن پيدا ميكند.
هركول پوآرو كه هميشه براي ديدن تقابلهاي مختلف چشم تيزبيني دارد، رفته رفته ميفهمد كه بيشتر مهمانان هتل به نوعي با آرلنا مارشال در ارتباط هستند و هريك به دليلي از او نفرت دارند ...
"شرارتي زير آفتاب" به نظر بسياري از خوانندگان از كارهاي خيلي خوب كريستي است. پوآرو در اين داستان با نهايت دقت و وسواس عمل ميكند و سعي دارد ظاهر آراسته و با وقار خود را در هواي كنار دريا و زير تابش آفتاب حفظ كند.
جنازه آريستيد لئونيدر در عمارت بزرگي با اسكلت چوبي و سقف شيرواني در حومه لندن پيدا ميشود. در سالهاي آخر جنگ جهاني دوم آگهي درگذشتش در روزنامهاي در مصر چاپ ميشود و چارلز هيوود اين خبر را ميخواند و موضوع را به زن مورد علاقهاش، سوفيا لئونيدر كه نوه آريستيد است اطلاع ميدهد. چارلز و سوفيا هر دو در مصر اقامت دارند و قرار ميگذارند بعد از اينكه به انگلستان باز گشتند، دوباره همديگر را ببينند. اتفاقا مامور تحقيق در مرگ مرموز آريستيد، سر آرتور هيوود، پدر چارلز و معاون رييس اسكاتلنديارد است.
سر آرتور به اين نتيجه رسيده كه آريستيد به قتل رسيده. بيشتر اعضاي خانواده براي قتل آريستيد انگيزه كافي داشتهاند. چارلز براي تحقيقات بيشتر و دقيقتر در مورد اين قتل قبول ميكند كه وارد خانواده لئونيدر شود و بين آنها براي خود جايي باز كند و تحقيقات را از داخل خانه دنبال كند. پاسخي كه براي معماي قتل آريستيد پيدا ميشود، همه را غافلگير ميكند.
آگاتا كريستي در سپتامبر 1970 در مصاحبهاي با نشريه ديليميل در پاسخ به اين سوال كه آيا كار مورد علاقهاش "سه موش كور" است، جواب داد، خير، كار مورد علاقه من "خانه وارونه" است. پس از آن باز در زندگينامهاش به اين نكته اشاره كرد و "خانه وارونه" را در كنار "مصيبت بيگناهي" در فهرست كارهاي مورد علاقهاش ذكر كرد.
مايكل روجرز كه راننده تاكسي است، از عمارتي قديمي متعلق به دوره ويكتوريا به نام تاورز كه به مزايده گذاشته شده، ديدن ميكند. چيزي كه براي او جالب است و مجذوبش شده، نه خود عمارت كه زمينهاي اطراف آن است كه "كوليآباد" نام دارد و بين مردم شايع است كه كوليها آن را نفرين كردهاند. مايكل بياعتنا به اين هشدارها آرزو ميكند كه كاش عمارت تاورز متعلق او ميبود. او عاقبت با دختر زيبايي به اسم الي گودمن آشنا ميشود كه وارث ثروت هنگفتي شده و مقل خود مايكل به كوليآباد علاقه نشان ميدهد.
مايكل و الي خيلي زود عاشق هم ميشوند و ازدواج ميكنند، مدت كوتاهي بعد از آن، كوليآباد را ميخرند و معمار برجستهاي به اسم سانتونيكس را استخدام ميكنند تا در كوليآباد براي آنها عمارتي رويايي بسازد. اما با تحريك حسادت بقيه و وقوع اتفاقاتي كه در ظاهر نتيجه نفريني است كه پشت سر كوليآباد وجود دارد، اين زندگي رويايي عاقبت شومي پيدا ميكند.
گواندا ريد و شوهرش جايلز ريد كه سه ماه است ازدواج كردهاند تصميم دارند از نيوزلند به انگلستان بروند. جايلز كه دارد كارهايش را در نيوزلند تمام ميكند، گواندا را پيشاپيش ميفرستد كه خانه مناسبي در انگلستان پيدا كند. گواندا به ويلاي كوچكي متعلق به دوره ويكتوريا به نام هيلسايد برميخورد كه براي فروش گذاشته شده و اين ويلا را ميخرد.
بعد از خريد ويلا اتفاقات عجيبي براي گواندا رخ ميدهد و او چيزهايي را در ويلا كشف ميكند كه انگار قبلا از وجودشان خبر داشته. دري مخفي شده در بخشي از خانه، طرحي از كاغذ ديواري كه حالا زير كاغذ ديواريهاي جديد ويلا مخفي شده و ...
گوياندا از اين اتفاقات ترسيده و نگران ميشود. تصميم ميگيرد مدتي از خانه دور شود به همين دليل به دعوت ريموند وست و همسرش جوآن كه از دوستان جايلز هستند به لندن ميرود. گواندا به اتفاق ميزبانانش و خاله ريموند كه پيرزن جالبي به نام جين مارپل است به تماشاي نمايشنامهاي به نام دوشس دالفي ميروند. اما در صحنه پاياني نمايش وقتي يكي از بازيگران جملهاي را بر زبان ميآورد گواندا يكباره فريادي ميكشد و از سالن بيرون ميرود ...
"جنايت خفته" آخرين رمان خانم مارپل است كه از كريستي منتشر شد. كريستي "جنايت خفته" را تقريبا زماني نوشت كه "پرده" را به نگارش درآورد، يعني در طي سالهاي جنگ جهاني دوم كه واقعا نگران بود در حملات هوايي ارتش آلمان جانش را از دست بدهد. كريستي نسخه دستنويس اين رمان را هم مثل "پرده" كه درباره پوآرو بود نزد بانكي به امانت گذاشت و تا سه دهه بعد در بانك بود. در "جنايت خفته" از شيوه روايي خاصي استفاده شده كه كريستي در رمانهاي ديگرش هم استفاده كرده بود، يعني شرح قتلي كه در گذشته اتفاق افتاده و حل معماي آن قتل با نگاه به حوادث سالهاي دور و كنار هم قرار دادن سرنخهاي مختلف.
كاپيتان هستينگز در قطاري كه او را از پاريس به لندن ميبرد با خانم جواني به نام سيندرلا آشنا ميشود. سندرلا به هستينگز ميگويد بندباز و هنرپيشه است و خواهرش اخيرا ناپديد شده و براي همين هم او خيلي نگران است و هستينگز دوستش هركول پوآرو را براي كمك به او معرفي ميكند.
در لندن پوآرو به محض اينكه هستينگز را ميبيند به او اطلاع ميدهد كه از يك مشتري احتمالي به نام پل رينالد نامهاي دريافت كرده و مشتري مذكور در نامه از او خواسته در مورد موضوعي كمكش كند. هستينگز همين كه اسم رينالد را ميشنود ميفهمد كه اين شخص ميليونر معروفي در آمريكاي جنوبي است.
پوآرو و هستينگز از كانال مانش عبور ميكنند و به ملك رينالد ميرسند كه بين بولوني و كاله قرار دارد اما به محض ورود با خبر ميشوند كه ...
"قتل در زمين گلف" بعد از "ماجراي اسرارآميز در استايلز" دومين اثري است كه هركول پوآرو و كاپيتان هستينگز در آن حضور دارند. اين رمان براي دوستداران كاپيتان هستينگز اهميت زيادي دارد، چون در طي همين داستان است كه هستينگز با همسر آيندهاش، خانم دوليس دووين آشنا ميشود. اين زوج خوشبخت بعدا صاحب دو دختر و دو پسر ميشوند و به اتفاق هم به آرژانتين كوچ ميكنند.
كشيش لئونارد كلمنت راوي حوادث ناگواري است كه در سنتماري ميد روي ميدهد و به قيمت مرگ يكي از اهالي منفور روستا يعني كلنل پروترو تمام ميشود. كلنل پروترو در سنتماري ميد شخص منفوري است و حتي مرد محترمي مثل لئونارد كلمنت اعتراف ميكند كه "هركس كلنل پروترو را بكشد، به همه دنيا لطف بزرگي كرده."
حرفهاي درگوشي مردم آبادي محور گفتگوي مهماني چاي در اتاق پذيرايي خانه كشيش است. يكي از مهمانان هم خانم مارپل است كه در آن مهماني اظهار ميكند به نظرش رابطه عاشقانه خاصي بين دختر كلنل و لارنس ردينگ، طراح جواني كه كارگاه كوچكي در كشيشسرا اجاره كرده و در آنجا كار نقاشي ميكند، وجود ندارد ...
"قتل در خانه كشيش" اولين ماجراي خانم مارپل و اولين تصويري است كه از روستاي محبوب سنتماري ميد ارائه ميشود.
كريستي در زندگينامهاش نوشته: "قتل در خانه كشيش در 1930 انتشار يافت. ولي يادم نميآيد كي، كجا يا چطور آن را نوشتم يا اصلا چرا دست به نگارش آن زدم يا چه عاملي باعث خلق شخصيت داستاني جديدي مثل خانم مارپل شد و چرا چنين كسي را به عنوان كارآگاه انتخاب كردم." كريستي گفته دنبال خلق رقيبي براي پوآرو نبوده و در ابتدا قصد نداشته داستانهاي ديگري با حضور خانم مارپل بنويسد.
آمريكايي ثروتمندي به نام روفوس وانآلدين نگران دخترش، روت كترينگ است. ازدواج دخترش با اشرافزاده انگليسي تهيدستي به نام درك كترينگ در آستانه فروپاشي است و روفوس از مدتها پيش دخترش را تشويق ميكرده از همسر بيوفا و نامردش جدا شود.
روفوس براي اينكه دخترش را خوشحال كند، ياقوتهاي تاريخي و نفيسي را كه به "قلب آتش" معروف هستند براي او ميخرد و به دخترش هشدار ميدهد كه جواهرات را از كشور خارج نكند.
روت اما بيتوجه به اين هشدار پدرش، همراه اين جواهرات راه ميافتد تا براي ملاقات دلداده سابقش، كنت آرمان دولارش با قطار آبي از لندن به نيس برود ...
اين كتاب اولين اثري است كه كريستي پس از سال فاجعهبار 1926 منتشر كرد. سالي كه طي آن اتفاقات ناگواري براي او روي داد. از جمله مرگ مادرش و فروپاشي زندگي زناشويياش و ناپديد شدن مرموزش در ماه دسامبر.
السپت مكگيلكادي براي گذراندن تعطيلات از اسكاتلند راه افتاده و منتظر رسيدن قطار ساعت 4:50 است كه به براكهامپتون ميرود. خانم مكگيلكادي قصد دارد از طريق خطوط ارتباطي ديگر به روستاي سنتماري ميد و به ملاقات دوست عزيزش خانم مارپل برود. او بالاخره كوپهاي خالي پيدا ميكند و توي صندلي مينشيند و به خواندن مجله سرگرم ميشود. قطار آرام آرام از ايستگاه راه ميافتد و چند لحظه روبهروي قطار ديگري قرار ميگيرد كه در همان سمت روي خط ديگري حركت ميكند.
در يك لحظه كه سرعت هر دو قطار يكسان و نسبت به هم ساكن به نظر ميرسيدند، پرده يكي از كوپهها به طور ناگهاني بالا رفت و خانم مكگيلكادي چشمش به داخل يكي از كوپههاي درجه يك قطار كناري كه روشن بود افتاد.
او نيمخيز شد و نفسش را در سينه حبس كرد. چون در قطار كناري مردي پشت به او ايستاده بود، دستهايش را دور گلوي زن مقابلش حلقه كرده و داشت خيلي آرام و بيرحمانه فشار ميداد. چشمهاي زن از حدقه درآمده و خون توي چشمهايش جمع شده بود. بعد همينطور كه خانم مكگيلكاردي نگاه ميكرد، پايان كار زن فرا رسيد، از حال رفت و جسدش در دستان مرد جمع شد. يا لااقل خانم مكگيلكاردي اينطور فكر كرد ...
در اين كتاب كريستي يكي از بهترين و محبوبترين شخصيتها داستاني خود را آفريده است. خانم مارپل در اين داستان پير شده و احتياج به همكار جوان و فعالي دارد كه كارهاي پرزحمت تحقيقات را به دوش بگيرد. لوسي آيلسبارو ثابت ميكند كه زن مبتكر و با استعدادي است و خانم مارپل به او اعتماد ميكند و جواب اعتمادش را هم ميگيرد. جالب اينكه كريستي در آثار بعدياش لوسي را كنار ميگذارد و ترجيح ميدهد از ستوان كرادوك استفاده كند.
هركول پوآرو براي گذراندن تعطيلات به اورشليم ميرود و در هتل سليمان اقامت ميكند و در شب اول اقامتش از پنجرهي مجاور چيزي ميشنود كه توجهاش را جلب ميكند. يك نفر با صدايي يواش و مرموز ميگويد: "ولي بايد او را بكشيم. ميفهمي؟" پوآرو اول گمان ميكند اين جمله بخشي از اجراي نمايشنامه يا داستاني است. ولي بعد متوجه ميشود كه گوينده اين جمله را با غيظ و هيجان عجيبي ادا كرد.
از ديگر ميهمانان هتل، دكتر تئودور ژرار است كه يك روانشناس معروف فرانسوي است و سارا كينگ كه دانشجوي پزشكي انگليسي است و تعطيلاتش را در ارض موعود ميگذرانده و مهمتر از همه طايفه بوينتون كه بزرگ خانواده آنها خانم بوينتون است، زني خودخواه و سلطهجو كه دكتر ژرار او را كابوس زنانگي ميداند. خانم بوينتون كه زني است چاق و خيكي، يك گوشه نشسته و از حركت عاجز است - و بيشباهت به مجسمه كج و كوله بودا نيست - و مثل عنكبوت گندهاي است با يك تار بزرگ. قربانيان او فرزندان و بستگان سببياش هستند كه همه اسير بيرحمي و سلطهجويي و شرارت اويند. تاثير ناگوار اخلاق او را در رفتار فرزندانش بخوبي ميتوان ديد كه همه آشكارا يا نهان از او متنفرند.
اعضاي خانواده به قصد ديدار از شهر باستاني پترا از اورشليم خارج ميشوند. خانم بوينتون بر خلاف انتظار به فرزندانش اجازه ميدهد بدون او بروند و همه از اين لحاظ تعجب ميكنند. ولي وقتي برميگردند، خبر وحشتناكي ميشنوند ...
هركول پوآرو بايد از پاريس به لندن برود و تصميم گرفته با هواپيما برود. او همراه با ده نفر همسفرش وارد هواپيماي پرومتئوس ميشود و در كابين عقب هواپيما مينشيند. طبق معمول كه جزئيات توجه او را جلب ميكند متوجه ميشود دو نفر از مسافران نگاههاي خاصي به هم ميكنند و عملا حواسشان از ساير مسافران پرت ميشود. پرواز خيلي عادي انجام ميشود و دو نفر از مهمانداران با قهوه و غذا از مسافران پذيرائي ميكنند و بقيه مسافران هم ظاهرا سرشان به كار خودشان مشغول است. تنها حادثهي حين پرواز وجود زنبور مزاحمي است كه به دست يكي از مسافران كشته ميشود. بعد از غذا يكي از مهمانداران راه ميافتد كه پول غذا را جمع كند و به همين منظور سعي ميكند مسافر صندلي شماره دو را بيدار كند اما ...
سر چارلز كارترايت، هنرپيشه سابق، در ملكي كه در نزديكي دريا در لوموث دارد، ضيافت شامي برگزار كرده. سيزده نفر در مجلس او حضور دارند كه از جمله اين افراد هركول پوآرو و مرد مودبي به اسم آقاي ساترتوايت هستند. ولي چون تصور ميكنند عدد سيزده نحس است و خوب نيست تعداد ميهمانان سيزده نفر باشد، خانم وايولت ميلري، منشي سر چارلز هم به جمع مهمانان اضافه ميشود و تعداد آنها به چهارده نفر ميرسد. پس از صرف شام خدمتكاري براي ميهمانان نوشيدني ميآورد اما در هنگام صرف نوشيدني ...
"تراژدي در سه پرده" هم مثل برخي از آثار ديگر كريستي نشان ميدهد كه نويسنده در مورد سم اطلاعات زيادي دارد. در داستان سه نفر به طرز زيركانه و بيرحمانهاي به قتل ميرسند. قاتل آنقدر زيرك است كه پوآرو اعتراف ميكند خود او هم ممكن بوده مسموم شود.
هركول پوآرو خسته و بيحوصله است. تازه شاهكارش را كه تحليلي از آثار نويسندگان معروف داستانهاي پليسي است تمام كرده و از اينكه موضوعي نيست كه "سلولهاي خاكستري"اش را مشغول كند، ناراحت است. افكارش مشغول اين چيزهاست كه نوكرش جورج اعلام ميكند كه زن جواني آمده و تقاضاي ملاقات او را دارد. پوآرو اول تقاضاي زن را رد ميكند، ولي وقتي جورج ميگويد زن قصد دارد درباره قتلي كه احتمالا انجام داده با او مشورت كند، علاقمند ميشود. دختر به اتاق پوآرو راهنمايي ميشود و پوآرو از ريخت و قيافه دختر و طرز لباس پوشيدنش و موهاي نامرتب و گيجي و منگي عجيبي كه در طرز حرف زدنش وجود دارد خوشش نميآيد. پوآرو پس از پرس و جوهاي مختلف متوجه ميشود كه در زندگي دختر روزهايي هست كه توضيحي درباره آنها ندارد و در طي همين روزهاست كه او فكر ميكند ممكن است كسي را به قتل رسانده باشد. سوال اين است كه او چه كسي را به قتل رسانده و چرا اين كار را كرده.
داستان حاوي اشاراتي به زندگي جواناني است كه لباسهاي ناجور ميپوشند و مواد مخدر استعمال ميكنند. تضاد بين پوآرو و اين جوانان كاملا آشكار است و پيداست كه كريستي نه از نوع زندگي و سلوك پوآرو خوشش ميآيد و نه به طرز زندگي و رفتار اين جوانان علاقهاي نشان ميدهد. كريستي بوضوح از ضدفرهنگ حاكم بر فضاي آن سالها و ظاهر ژوليده اين جوانان ناراضي بود.
موج سواري (Taken at the Flood)
نويسنده: آگاتا كريستي (Agatha Christie)
ترجمه: مجتبي عبداللهنژاد
ناشر: هرمس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 4800 تومان
تعداد صفحات: 314 صفحه
شابك: 978-964-363-722-4
خانم كلود، زن برادر مرحوم گوردون كلود كه در بمباران هوايي كشته شده، به پوآرو مراجعه ميكند. او ادعا ميكند كه ارواح پوآرو را به او معرفي كردهاند تا براي حل مشكلش به نزد او بيايد! خانم كلود به پوآرو ميگويد كه زن برادرش، روزالين آندرهي، پس از آنكه شوهر اولش در آفريقا كشته ميشود با برادر شوهرش گوردون آشنا ميشود و با او ازدواج ميكند. پوآرو متوجه ميشود كه پس از مرگ گوردون تمامي ثروت او به روزالين ارث رسيده و اين مساله براي خانم كلود و شوهرش كه با مشكلات مالي دست به گريبان هستند، وضعيت سختي را بوجود آورده. حالا خانم كلود ادعا ميكند كه ارواح به او اطلاع دادهاند كه شوهر اول روزالين هنوز زنده است و از پوآرو تقاضا ميكند تا تلاش كند اين نظامي ناپديد شده در آفريقا را پيدا كند ...
دكتر آرتور كالگري به دليل سفر اكتشافي به قطب جنوب شش ماه از وطن دور بوده و پس از شش ماه به انگلستان برگشته. پس از برگشت خبر تكاندهندهاي ميشنود و اطلاع مييابد كه جكو آرگايل در زندان از بيماري ذاتالريه فوت كرده. او متوجه ميشود كه اگر در انگلستان بود و قادر بود اتفاقي را كه ماهها قبل رخ داده به ياد بياورد، ميتوانست اين جوان را از زندان و مرگ نجات بدهد.
جكو به اتهام قتل مادر خواندهاش محاكمه و زنداني شده بود و دكتر كالگري با شهادت خود توانست تا، اگر چه ديرهنگام، بيگناهي او را ثابت كند. دكتر كالگري به نزد خانواده جكو ميرود تا اين مساله را به آنها اطلاع بدهد اما واقعيت تلخ اين است كه اگر جكو در مرگ مادر خواندهاش بيگناه بوده، پس يكي ديگر از اعضاي خانواده در قتل او دست داشته ...
يكي از ويژگيهاي مهم "مصيبت بيگناهي" اين است كه هيچيك از كارآگاههاي معمول كريستي در اين داستان حضور ندارند. در عوض كارآگاه داستان، دكتر آرتور كالگري است. كالگري هم مثل چارلز هيوود در "خانه وارونه" كارآگاه حرفهاي نيست، ولي با لياقت و كارداني زياد كارش را به پيش ميبرد و البته در ديگر داستانهاي كريستي اثري از او وجود ندارد.