در كتابفروشي وقتي بعد از برداشتن يكي از كتابهاي استفن كينگ از كتابفروش ميپرسم كه آيا كتاب ديگري هم از او دارند يا نه، توجه يكي از مشتريان ديگر هم به موضوع جلب ميشود. كتابفروش را مخاطب قرار ميدهد و ميگويد: "آقا، من فكر نميكنم هيچ نويسندهاي خوشبختتر و خوششانستر از اين آقاي كينگ باشد. در زماني كه من در آمريكا تحصيل ميكردم غيرممكن بود كه او كتابي بنويسد و بلافاصله از رويش فيلمي ساخته نشود. و فيلم شدن كتاب هر نويسندهاي يعني روي آوردن پول و شهرت به او."
كينگ به واقع نويسنده عجيب و غريبي است. در نوشتههايش تخيل نامانوسي موج ميزند و خواننده در حين خواندن آثار او اغلب از خود ميپرسد كه كينگ چطور ماجراهايي اينچنين را خلق ميكند. او به سبكهاي مختلفي چون دلهره و وحشت (horror)، علمي-تخيلي (science-fiction) و فانتزي داستان مينويسد و در هر سبك نيز تعداد آثاري كه طرفدارانش آن را "شاهكار" ميدانند معمولا بيش از تعداد انگشتان دست است! برعكس معمول نويسندگان ديگر كه اغلب در طول عمرشان يك يا دو اثر مورد توجه منتشر ميكنند و باقي عمر را به "متوسط نوشتن" ميگذرانند.
در مورد ارتباط كينگ با سينماي آمريكا (هاليوود) حق كاملا با آن مشتري كتابفروشي است. اگر به صفحه كينگ در سايت IMDB نگاهي بياندازيد ميبينيد كه فهرست اقتباسهاي سينمايي از آثار كينگ به همان بلندبالايي فهرست آثار اوست (خداوند شانس بدهد). شايد معروفترين اقتباس سينمايي از آثار كينگ براي نسل ما، فيلم "درخشش" ساخته استنلي كوبريك فقيد باشد كه در شاخه سينماي وحشت بعد از سالها هنوز هم كه هنوز است جزو نمونههاي مهم تاريخ سينما برشمرده ميشود. در سالهاي اخير صدا و سيماي خودمان هم فيلمهاي "مسير سبز" (يا "دالان سبز") و همچنين "رستگاري در شاوشنگ" (يا "رستگاري از شاوشنگ") را
نيز از شبكههاي مختلف پخش كرده است.
و بالاخره اينكه در ماههاي اخير ناگهان چند عنوان از كتابهاي كينگ با فاصله زماني كوتاهي سر و كلهشان در بازار كتاب ما پيدا شد. به جز كتابهاي فهرست حاضر، رد سه، چهار كتاب ديگر را هم كه سالها پيش از كينگ ترجمه و منتشر شده گرفتم اما از قرار همگي چاپشان تمام شده و ديگر هم تجديد چاپ نشدهاند. اينكه چرا بازار ما (ناشر و خواننده) آنطور كه بايد و شايد هنوز از اين نويسنده مشهور و پركار ژانر دلهره و فانتزي استقبال نكرده از اسرار است (كينگ چيزي بيش از 70 عنوان كتاب منتشر شده دارد). براي سر در آوردن از رمز و راز اين موضوع شايد لازم باشد تا يكي دو تا از كتابهاي ترجمه شده او را بخوانيم:
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"همه چيز در سال 1932 اتفاق افتاد. زماني كه زندان ايالتي هنوز در كلدمانتين قرار داشت و البته، صندلي الكتريكي نيز در آنجا بود.
\ زندانيان اغلب لطيفههايي دربارهي صندلي ميگفتند. مردم معمولا دربارهي چيزهايي لطيفه ميسازند كه آنان را ميترساند ولي نميتوانند از آن فرار كنند. به آن اولد اسپاركي يا بيگ جويسي ميگفتند. آنان دربارهي قبض برق و اينكه مورس، رئيس زندان، در آن پاييز چگونه شام عيد شكرگزاري را تهيه خواهد كرد در حالي كه همسرش مليندا سخت بيمار است نيز لطيفههايي ساخته بودند.
ولي نزد كساني كه ميبايست روي آن صندلي مينشستند، شوخي و لطيفه چندان جايي نداشت. من در مدت خدمتم در كلدمانتين بر هفتاد و هشت فقره اعدام نظارت داشتم (هرگز دربارهي اين رقم دچار حواسپرتي و اشتباه نشدهام. و حتي در بستر مرگ نيز آن را به ياد خواهم داشت) و تصور ميكنم براي بسياري از مردان، واقعيت اتفاقي كه قرار بود برايشان رخ دهد، سرانجام زماني كاملا روشن ميشد كه مچ پاهايشان به پايههاي قطور بلوطي اولد اسپاركي بسته ميشد ..."
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"اين شعارشون شده بود و جونزي به ياد نميآرود كه كدومشون براي نخستينبار آن را به كار برده بود. تكيه كلام خودش "حسابش را برس." بود. "لعنت بر فردي." و نيم دوجين تكيهكلامهاي ركيك به بيور تعلق داشتند. هنري "آنچه پيش آيد خوش آيد." را به آنها ياد داده بود، يكي از آن تعاليم ذن كه هنري در زمان نوجواني هم به آن علاقمند بود: "رن رن" يعني چه؟ تراوش فكر كداميك بود؟
مهم نيست، آنچه اهميت داشت اين بود كه آنها وقتي چهار نفر بودند به قسمت اول اعتقاد داشتند و هنگامي كه پنج نفر شدند به همهي آن و سپس به نيمهي دوم وقتي كه دوباره چهار نفر شدند. وقتي كه دوباره چهار نفر شدند روزها تيره و تارتر شد، روزهاي "لعنت بر فردي" بيشتر شدند. به اين موضوع پي برده بودند ولي نميدانستند چرا؟ ميدانستند اشكالي - دسته كم تفاوتي - بين آنان با ديگران وجود دارد، اما اين تفاوت چي بود؟ ميدانستند كه به دام افتادهاند، اما چگونه؟ و همهي اينها پيش از تابش نورها در آسمان وجود داشتند ..."
هرآنچه دوست داري از دست خواهي داد (و سه داستان ديگر) (Everything's Eventual: 14 Dark Tales)
نويسنده: استفن كينگ (Stephen King)
ترجمه: ماندانا قهرمانلو
ناشر: افراز
سال نشر: 1388 (چاپ اول)
قيمت: 4000 تومان
تعداد صفحات: 216 صفحه
شابك: 978-964-2837-71-7
داستان "هرآنچه دوست داري، از دست خواهي داد" با اين جملات آغاز ميشود:
"الفي بالاخره به يكي از بيشمار متلهاي شمارهي شش بزرگراه شمارهي هشتاد ميانايالتي رسيد. متلي درست واقع در غرب لينكلن نبراسكا. او در مسير غرب به شرق بزرگراه چهار بانده بود و تابلوي راهنمايي لينكلن، نبراسكا را در برابر خود ميديد. حول و حوش دو و سهي بعدازظهر بود كه بارش برف آغاز شده بود. همزمان با اين كه نور، آسمان گرگ و ميش ژانويه را ترك ميگفت، دانههاي برف نيز رنگ زرد روشن چراغ كمنور مخصوص متل را محو و محوتر ميكردند و به اين صورت علايم، تهرنگ ملايمتري به خود گرفته بودند. خورشيد در حال غروب بود و شب نيز در راه. وزش باد همچنان شديد و شديدتر ميشد، و صداي باد با قدرت هرچه تمامتر در فضاي اطراف ميپيچيد، درست به سان صداي كركنندهي سكوت سنگين ..."
خواهران كوچك ايلوريا (و مرد كتشلوار مشكي) (Everything's Eventual: 14 Dark Tales)
نويسنده: استفن كينگ (Stephen King)
ترجمه: ماندانا قهرمانلو
ناشر: افراز
سال نشر: 1388 (چاپ اول)
قيمت: 3800 تومان
تعداد صفحات: 200 صفحه
شابك: 978-964-2837-53-3
داستان "خواهران كوچك ايلوريا" با اين جملات آغاز ميشود:
"روزي از روزهاي داغ فصل خاك حاصلخيز بود كه رولند اهل گيلياد به دروازهي شهر كوچكي واقع در ميان رشته كوههاي دساتويا رسيد، گرماي هوا به حدي شديد بود كه گويي نفس رولند از سينهاش مكيده ميشد، آن هم درست پيش از اينكه بدنش آن را فرو كشد. او ديگر تك و تنها سفر ميكرد، و به زودي زود نيز ميبايست بقيه راه را پياده گز ميكرد. در عرض آن هفتهي اخير تنها آرزويش يافتن يك دامپزشك بود و بس، اما به نظرش حتي اگر در آن شهر دامپزشك هم وجود داشت، هيچ كاري از عهدهاش برنميآمد. مركوبش، اسب ابلقي دو ساله، كاملا رو به موت بود ..."
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"تو داستانم را دزديدهاي.
مردي كه روي پله جلو در ايستاده بود، افزود: "تو داستانم را دزديدهاي و بايد كاري كرد. حق، حق است و انصاف بايد رعايت شود. بايد كاري كرد."
مورتون ريني كه تازه از خوابي كوتاه بيدار شده بود، در نيمهراه ورود به دنياي واقعي، نميدانست بايد چه پاسخي بدهد. زماني كه كار ميكرد، بيمار يا سالم، بيدار يا نيمهخواب، هرگز دچار چنين حالتي نميشد. ريني نويسنده بود و زماني كه بايد دهان شخصيتي را با حرفها و پاسخهاي تند و دندانشكن پر ميكرد، هرگز دچار مشكل يا كمبود نميشد. دهانش را باز ميكرد، اما هيچ پاسخ محكم و دندانشكني نيافت (حتي حرف سادهاي هم نيافت)، بنابراين دوباره دهانش را بست ..."