|
كتابهايي كه در آذر 1390 خريدم!
در آذرماه هم اكثريت كتابهايي كه خريدم داستان و رمان بودند.
دو كتاب اول، درخواست و سفارش مشتركين جيرهكتاب بودهاند. نكتهي جالب دربارهي اين دو كتاب شايد اين باشد كه براي ما خوانندههاي ايراني فيلمهايي كه از روي هر يك از اين دو داستان ساخته شدهاند آشناتر از كتابهايشان هستند. خب، گاهي هم اينجوري ميشود و سينما ترغيبمان ميكند كه بعضي كتابها را بخوانيم!
|
باشگاه مشتزني (Fight Club)
نوشته: چاك پالانيك (Chuck Palahniuk)
ترجمه: پيمان خاكسار
ناشر: چشمه
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5400 تومان
تعداد صفحات: 230 صفحه
شابك: 978-964-362-737-9
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"تايلر يك شغل پيشخدمتي برايم پيدا ميكند و بعد تفنگي در دهانم ميچپاند و ميگويد كه اولين قدم براي رسيدن به جاودانگي مردن است. با اين كه من و تايلر از مدتها قبل بهترين دوست هم بوديم باز هم مردم هميشه از من ميپرسيدند كه اسم تايلر دردن به گوشم خورده يا نه.
لولهي تفنگ به ته گلويم فشار ميآورد. تايلر ميگويد: ما واقعا نميميريم.
با زبانم شيارهاي صداخفهكن لولهي تفنگ را كه خودمان متهشان كردهايم حس ميكنم. بيشتر صدايي كه شليك گلوله ايجاد ميكند در اثر انبساط گازهاست. گلوله صداي زير قابل شنيدني هم توليد ميكند كه به خاطر حركت بسيار سريعش است. براي خفه كردن صدا، فقط بايد تعداد زيادي سوراخ داخل لولهي تفنگ ايجاد كرد. اين كار به گازها اجازهي خروج ميدهد و اينطوري سرعت گلوله به كمتر از سرعت صوت ميرسد.
اگر سوراخها را درست مته نكني تفنگ در دستت منفجر ميشود ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا و اينجا بيابيد.
|
|
چهلسالگي
نوشته: ناهيد طباطبايي
ناشر: چشمه
سال نشر: 1389 (چاپ نهم)
قيمت: 2200 تومان
تعداد صفحات: 90 صفحه
شابك: 978-964-5571-66-3
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"شده بود يك انار. يك انار خشكيده كه پشت يك مشت خرت و پرت گوشه يك انبار زير شيرواني افتاده بود و اگر كسي برش ميداشت و تكانش ميداد، ميتوانست صداي به هم خوردن دانههاي خشكش را بشنود. بوي ماندگي را در بينياش احساس ميكرد. بوئي ترش و شيرين كه بر هوا ميماسيد، آن را سنگين ميكرد و مانند لايهاي از عرق بر پوست او مينشست. دلش ميخواست از جايش برخيزد و بگريزد. اما فقط توانست يكي از انگشتهاي دست چپش را تكان بدهد و با همان حركت احساس كرد كه يكي از دانههاي انار پر از آب شد. دوباره سعي كرد و اين بار پنجه پاي راستش خنكاي ملافه را به درون كشيد. داشت سرشار ميشد. انگار فكري يا خاطرهاي خوش از ذهنش يا از دلش گذشته بود. بعد صدايي شنيد. صداي يك آهنگ بود. آهنگي آشنا و قديمي كه با خود حسي از امنيت و گرما را به دنبال ميآورد. آهنگ را با گوشهايش ميشنيد، با زبانش ميچشيد، با بينياش ميبوئيد و با دستانش لمس ميكرد ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا بيابيد.
|
كتاب بعدي هم بيارتباط با سينما نيست! وقتي براي معرفي اين كتاب در اينترنت به دنبال مطلبي ميگشتم كه احيانا دربارهي اين مجموعه داستانِ آليس مونرو توضيحاتي داده باشد متوجه شدم كه انگار هنرپيشه بودن مترجم كتاب بيش از خود داستانها و حال و روز نويسندهاش توجه "الكترونيكنويسهاي" ايراني را جلب كرده! شايد هم هنوز زود است. كتاب تازه منتشر شده و شايد "الكترونيكنويسها" هنوز فرصت نكردهاند تمام و كمال آن را بخوانند و اظهارنظري كمتر ژورناليستي و بيشتر ناقدانه در مورد آن قلمي كنند!
|
روياي مادرم
نوشته: آليس مونرو (Alice Munro)
ترجمه: ترانه عليدوستي
ناشر: مركز
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5900 تومان
تعداد صفحات: 247 صفحه
شابك: 978-964-305-997-2
اولين داستان كتاب با نام "روياي مادرم" با اين جملات آغاز ميشود:
"در طول شب - يا در طول مدتي كه خواب بود - برف سنگيني باريده بود.
مادرم از يك پنجرهي هلالي بزرگ، شبيه به آنهايي كه در عمارتها يا ساختمانهاي دولتي قديمي ميبيني، به بيرون نگاه ميكرد. به چمنها و درختچهها، شمشادها، باغچههاي گل، درختها كه همه پوشيده از برفي بودند كه كپهكپه روي هم تلنبار شده بود و باد نه صافش كرده بود و نه شكلش را بر هم زده بود. سفيدي برف چشم را، آنطور كه زير آفتاب ميآزارد، آزار نميداد. سفيدي آن، سفيدي برفي بود زير آسمان صاف پيش از سپيدهدم. همهچيز ساكن بود؛ مانند ترانهي "شهر كوچك بيتاللحم" بود با اين تفاوت كه ستارهاي در آسمان نبود.
اما يك چيز ايراد داشت. اشتباهي در اين منظره وجود داشت. همهي درختها، همهي درختچهها و گياهها، پر از برگهاي شكفتهي تابستاني بودند. لكههاي چمني كه زير آنها از برف در امان مانده بود، تازه بود و سبز. برف، شبانه روي ناز و نعمت تابستان جا خوش كرده بود. تغيير فصل امري غير قابل توضيح و دور از انتظار بود ..."
|
اغلب ما جيرهكتابيها ترجمهي آقاي سمي از "هرگز رهايم مكنِ" ايشي گورو را خواندهايم (داستان غريبي كه به خاطر همين غرابتش فكر نميكردم كه ميان خوانندههاي اين مرز و بوم علاقمنداني پيدا كند، اما بعد متوجه شدم كه طرفدار بسيار دارد!)
آقاي سمي البته پيش از اين يك اثر ديگر هم از آپدايك ترجمه كرده بودند. حالا با انتشار ترجمهي "سنتائور" خوانندهي ايراني براي آشنايي با آپدايك دو اثر از او را در اختيار خواهد داشت.
|
سنتائور (The Centaur)
نوشته: جان آپدايك (John Updike)
ترجمه: سهيل سمي
ناشر: مرواريد
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 6700 تومان
تعداد صفحات: 311 صفحه
شابك: 978-964-191-142-5
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"كالدول برگشت و بلافاصله پيكاني در قوزك پايش فرو رفت. بچههاي كلاس زدند زير خنده. درد از مغز باريك ساق پايش بالا خزيد، در ذره ذرهي زانويش پيچيد و، وسيعتر و رعدآساتر، به دل و اندرونش جست زد. چشمهايش بياختيار به بالا و به تخته سياه دوخته شد، تختهاي كه خودش با گچ قدمت احتماليِ جهانِ هستي را رويش نوشته بود، 5/000/000/000 سال،. صداي خندهي كلاس، كه بهتدريج از نخستين فرياد تيز به هوهويي عامدانه و هدفدار تبديل ميشد، انگار مثل آوار بر سرش هوار شد و خلوت و حريم امني را كه او با تمام وجود آرزويش را داشت نابود كرد، خلوتي كه در آن ميتوانست با دردش تنها باشد، شدتش را بسنجد، دوامش را تخمين بزند و ساختارش را بشكافد و بررسي كند. درد شاخكي حساس به درون سرش فرستاد و بالهاي خيساش را در ديوارههاي قفسهي سينهاش باز كرد، طوري كه پردهي سرخ كوري بر روي چشمهايش كشيده شد، و يك دم احساس كرد به پرندهي بزرگي تبديل شده كه بهتدريج از خواب بيدار ميشود ...
|
در مورد "جاده"ي مككارتي هم عينا همان "پيشداوري" "هرگز رهايم مكن" را در ذهن داشتم. به همان سبك و سياق هم پيشبينيام اشتباه از آب درآمد و "جاده" جزو كتابهايي شد كه اغلب جيرهكتابيها آن را خواندند و امتياز قابل قبولي به آن دادند.
از مككارتي قبلا كتاب "جايي براي پيرمردها نيست" هم به فارسي ترجمه شده بود و حالا اين كتاب سومين اثري است كه از او به فارسي ترجمه و منتشر ميشود.
|
همهي اسبهاي زيبا (All the Pretty Horses)
نوشته: كورمك مككارتي (Cormac McCarthy)
ترجمه: كاوه ميرعباسي
ناشر: كتاب نشر نيكا
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 11000 تومان
تعداد صفحات: 413 صفحه
شابك: 978-600-5906-44-8
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"وقتي وارد تالار شد، و همينطور وقتي در را بست، شعلهي شمع و تصويرِ شعله در آيينهي بزرگ ديواري پيچ و تاب خورد و دوباره به شكل اولش برگشت. كلاهش را از سر برداشت و آهسته جلو رفت. تختههاي كفپوش زير چكمههايش جيرجير ميكردند. كت و شلوار سياه به تن داشت. رو به روي آيينهي تاريك ايستاد همان جايي كه سوسنهاي سفيد پلاسيده از گلدان بلور نقش و نگاردارِ فرسوده به بيرون سر خم كرده بودند. در راهروِ سردِ پشت سرش، رديف هم، پرترهي نياكاني آويزان بود كه به زحمت ميشناختشان. همگي در قابهايي شيشهاي بالاي حاشيهي باريكِ چوبِ بلوطِ ديوار جا خوش كرده بودند و نوري كمسو به آنها ميتابيد. نگاهي به اشكِ چكهكردهي شمع انداخت. شستش را روي مومِ گرمِ چكيده بر روكشِ نازكِ چوب بلوط فشار داد. آخر سر نگاهش افتاد به صورتِ مدفون و محبوس بين تاخوردگيهاي لباس تدفين، سبيل زرد شده، پلكهاي نازك مثل كاغذ. اين خوابيدن نبود. اين خوابيدن نبود ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا بيابيد.
|
نظرات دربارهي "رز گمشده" اما بسيار متفاوت بود! شايد اغراق نباشد اگر بگويم تعداد كساني كه كتاب را خيلي دوست داشتند با تعداد كساني كه آن را اثر بيمزه و بيربطي دانستند برابر بوده است. به همين خاطر هم حالا كه اثر تازهاي از اين نويسندهي تركزبان به فارسي ترجمه شده، نميشود در اطرافش خيلي سر و صدا كرد كه "آي، چه نشستهايد! بشتابيد! شاهكار ديگري از سردار ازكان منتشر شد!" بايد همواره محتاط بود.
|
وقتي چراغهاي زندگي روشن ميشوند
نوشته: سردار ازكان
ترجمه: بهروز ديجوريان
ناشر: آموت
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 202 صفحه
شابك: 978-600-5941-60-9
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"پيرمرد، نتوانسته بود در اين جزيره نيز كودك را پيدا كند.
در گوشهاي ساكت از درياي اژه، هفت جزيره كوچكِ بامزه نزديك هم وجود دارد. دهكدهاي كه پيرمرد داشت آن را پشت سر ميگذاشت يكي از هجده دهكدهاي بود كه مشرف به هفت جزيره بودند. تا اين جا شانزده دهكده را گشته بود.
تمام نشانيهايي كه به پيرمرد داده بودند، گوياي اين بود كه كودك در محلي نزديك هفت جزيره زندگي ميكند و به همين خاطر چند ماه بود كه داشت وجب به وجب كوچههاي دهكدههاي مشرف به آن جزاير را ميگشت و در اين حال از صدها كودكي كه در اطرافش ميچرخيدند، سوال مشابهي را ميپرسيد.
از هر دهكدهاي كه ميگذشت هميشه يك كار را ميكرد. ابتدا، پيراهن سفيدش را ميپوشيد كه روي آن آينههاي كوچك و بزرگ قلبي شكلي دوخته شده بود و سپس به اميد اين كه توجه بچهها را جلب كند، زير آفتاب با پيراهن درخشانش در اطراف ميگشت. در پايان ساكت گوشهاي مينشست و از كيسهاش هفت قلوه سنگ بيرون ميآورد و به رديف جلويش ميچيد ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا و اينجا و اينجا بيابيد.
|
كتاب بعد هم در ماه گذشته سفارش يكي از دوستان بود (كه قرار است اين ماه برايشان ارسال كنيم!) در ابتدا به دليل تشابه اسمي تصور كردم ترجمه ديگري است از كتاب "خوردن، نيايش، مهرورزي" كه در فهرست ماه پيش معرفي شده بود. اما پس از خريد و تورق كتاب متوجه شدم كه آن كتاب و اين كتاب ارتباطي با هم ندارند و مطابق معمول دوباره "حدس" من به اشتباه رفته!
كتاب از قرار موضوعاش مربوط به غذا خوردن و ارتباط آن با الباقي ابعاد زندگي شخصي است. به نظر ميرسد نويسنده با مخاطب قرار دادن كساني كه لاغري جزو دغدغههاي معمولشان است تلاش كرده اين موضوع را با جنبههاي معنوي زندگي تركيب كند و ... خودتان بخوانيد و ببينيد كه حاصل كار چطور از كار درآمده.
|
زن، غذا و خدا
نوشته: جنين راس
ترجمه: آراز ايلخچويي
ناشر: آموت
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5500 تومان
تعداد صفحات: 229 صفحه
شابك: 978-600-5941-37-1
پيشگفتار كتاب با اين جملات آغاز ميشود:
"هشتاد زن گرسنه دور هم نشستهاند و جلوي هركدام يك كاسه سوپ گوجهفرنگي و سبزيجات است؛ رو ترش كردهاند و با عصبانيت به من نگاه ميكنند. وقت ناهار روز سوم از دورهي بازپروري است. ناهار، يك آيين غذا خوردن است كه هر روز تكرار ميشود، به اين ترتيب كه هر كدام از زنها كنار ميز غذاها ميرود، صف ميايستد تا برايش غذا بكشند، بعد ميرود و روي صندلياش مينشيند و منتظر ميشود تا همهي ما براي غذا خوردن دور هم جمع شويم. روند كار تا حد عذابآوري كند است، حدود پانزده دقيقه طول ميكشد، مخصوصا كساني كه به غذا اعتياد دارند، عذاب بيشتري ميكشند.
دورهي بازپروري خوب پيش ميرود و بسياري از آدمهايي كه در اين دوره حاضرند ه تغييراتي در ديدگاهشان نسبت به زندگي رسيدهاند. ولي با اين حال، در اين لحظه كسي اهميت نميدهد. اهميت نميدهند كه بايد يك مانع ذهني را از پيش رو بردارند، يا چهل-پنجاه كيلو وزن كم كنند، يا خدايي وجود دارد يا خير. فقط ميخواهند كه با غذايشان تنها بمانند، همين ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا و اينجا بيابيد.
|
كتابهاي فهرست از اينجا به بعد كتابهاي تازه منتشر شدهي "كتابسراي تنديس" است. اين ناشر در ماههاي اخير بسيار پر كار بوده و هر بار هم كه من سري به كتابفروشيشان زدهام لطف كردهاند و يك نسخه از كتابهاي جديدشان را به من هديه دادهاند!
|
به چشمهاي هم خيره شده بوديم
نوشته: احمد آرام
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 3000 تومان
تعداد صفحات: 135 صفحه
شابك: 978-600-182-017-5
داستان "فانوس" با اين جملات آغاز ميشود:
"وقتي پدر در آخرين سفر دريايياش ناپديد شد، مادر گفت ديگر از اينجا جنب نميخورد؛ يعني از توي خانهاي كه ايواني مشرف به دريا داشت. توي ايوان روي تخت چوبي كهنهاش مينشست و تسبيح ميانداخت و ورد ميخواند. گاهي نيمههاي شب ميآ»د و ما را بيدار ميكرد كه صدايش را ميشنود. برادر كوچكم زير بار نميرفت و پتو را ميكشيد روي صورتش و وانمود ميكرد كه خوابيده است. من ميرفتم كنارش مينشستم و به حرفهايش گوش ميدادم. چيزهايي ميگفت كه سالها پيش هم گفته بود.
با پيشروي دريا موقعيت خانهي كلنگي ما نيز روز به روز به خطر ميافتاد. مادر هم قانع نميشد تا خانه را عوض كنيم و به منطقهاي دورتر برويم. جايي كه ارتفاع بيشتري داشت. يعني روي تپههاي منتهي اليه شهر. خانههايي كه پيش از اين، چند كوچه آن طرفتر ديده ميشدند حالا فقط سرستونهايشان به جا مانده بود و آب دريا از تاقچهها هم گذشته بود. بعضي مواقع وقتي كه صداي فرو ريختن خانهاي را ميشنيديم، كه دهها متر وسط آب قرار داشت، وحشتزده به ايوان ميآمديم و به صاحبانشان، كه ماهها پيش از آنجا گريخته بودند، فكر ميكرديم ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا بيابيد.
|
|
نميدونم كجاست
نوشته: پويا مهدويزاده
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 4000 تومان
تعداد صفحات: 182 صفحه
شابك: 978-600-182-045-8
داستان "غريزه" با اين جملات آغاز ميشود:
"چهار نفر از افسراي كشيك صبحِ كلانتري كوچيك شهر، دوون دوون به دنبال جوون ياغياي بودن كه حسابي مست كرده بود و داشت توي شهر جولون ميداد و همه چيز رو به هم ميريخت.
جوون ياغي پيچيد توي خلوتترين كوچهي كوچكترين محلهي شهر كه فقط دو تا پسر نوجوون خوشگذرون كه به جاي رفتن به مدرسه اومده بودن اونجا و تيلهبازي ميكردن، توش نشسته بودن.
ياغي فراري از جلوي دو تا جوون رد شد و به دنبال اون هم افسر اولي و دومي و سومي و افسر چهارم كه خواست رد بشه، پاش گير كرد يكي از سرپوشهاي فاضلاب افتاد و با صداي بلندي زمين خورد و خيلي سريع خودش رو جمع و جور كرد و دوباره پا گذاشت به دو و چيزي نگذشت كه از ته كوچه هم پيچيد، ولي هيچ متوجه گافي كه داده بود نشد ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا بيابيد.
|
|
چشمان هميشه هشيار (Freaky Green Eyes)
نوشته: جويس كرول اتس (Joyce Carol Oates)
ترجمه: رويا بشنام
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5200 تومان
تعداد صفحات: 230 صفحه
شابك: 978-600-182-042-7
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"سالها بعد از آن به گذر ياد ميكنم. شايد همان كاري بود كه مادرم هم ميكرد، گذر. از سرزميني آشنا به سرزميني ناآشنا. گذر از جايي كه مردم تو را آنجا ميشناسند، به جايي كه مردم گمان ميكنند تو را آنجا ميشناسند. درست مثل اين كه در يك رودخانه وحشي، پرخروش و خطرناك شنا كنيد و اگر قدري جلوتر به ساحل برسيد، با آن كسي كه شروع كرده بوديد، بسيار تفاوت داريد.
اين گذر براي من، در جولاي سال گذشته آغاز شد. درست چند هفته بعد از چهاردهمين سالروز تولدم. وقتي كه آن حس به دلم افتاد.
سردي روابط والدينم هنوز شروع نشده بود. شايد هم شروع شده بود و من نشانههايش را نفهميده بودم. نميخواستم.
من در يك مهماني، از هم مدرسهايم رو دست خوردم و اين حادثه بدي بود يا شايد ميتوانست باشد، به جز آن حس
اين حس از كجا پيدا شد، نميدانم. هيچ وقت درباره آن، به كسي چيزي نگفتم؛ حتي به تايلا كه نزديكترين دوستم بود، نگفتم كه آن اتفاق چه تاثيري بر من گذاشت. به مادرم هم نگفتم ..."
|
در رابطه با دو كتاب بعدي نكتهي جالب اينجاست كه خود ناشر هم در تعجب بود كه چطور ادبيات روس همچنان اينقدر در ميان خوانندگان ايراني طرفدار دارد. انگار در ميان كتابهايي كه در اين ماهها منتشر كرده اين دو كتاب وضع فروششان از بقيهي كتابها بهتر بوده است.
|
دستنوشتههاي يك مرده
نوشته: ميخاييل بولگاكف (Mikhail Bulgakov)
ترجمه: فهيمه توزنده جاني
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 230 صفحه
شابك: 978-600-182-028-1
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"بيست و نهم آوريل بود و رعد و برق سراسر مسكو را فرا گرفته بود. هواي مطبوعي روح را زنده و زندگي را دوست داشتني ميكرد.
من خشنود و سرحال با كت خاكستريِ جديدم و با پالتوي نسبتا خوبي كه به تن داشتم به سمت يكي از خيابانهاي مركزيِ پايتخت ميرفتم، به سمت همان پلي كه دوستاش داشتم و اغلب كسي در اطرافش نبود و در حالي كه قدم ميزدم نامهاي را كه به تازگي دريافت كرده بودم در جيب كتم همراه داشتم. نامهاي به اين مضمون:
سرگئي لئونتويچ محترم!
با نهايت احترام بسيار مايلم با شما از نزديك آشنا شوم و دربارهي كاري اسرارآميز كه براي شما بسيار جالب خواهد بود صحبت كنم.
اگر وقت شما آزاد بود خوشحال خواهم شد كه روز چهارشنبه ساعت چهار به ساختمان آموزشي تئاتر مستقل تشريف بياوريد ..."
|
|
خاطرات پزشك جوان
نوشته: ميخاييل بولگاكف (Mikhail Bulgakov)
ترجمه: فهيمه توزنده جاني
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 224 صفحه
شابك: 978-600-182-022-9
داستان "حولهاي با خروس گلدوزي شده" با اين جملات آغاز ميشود:
"اگر كسي جادههاي خاكي را با اسب نپيموده، در مورد درك آن به من چيزي نگويد، چون هيچكدام از گفتههايم را درك نميكند و اگر كسي هم اين كار را كرده باشد اصلا قصد يادآوري مجدد آن را ندارم.
بهطور خلاصه خواهم گفت: چهل كيلومتر دورتر از جاده اصلي، در جادهي گراچوكا، به سمت بيمارستان موروسكي، با راهنماي محلي شبانه در راه بوديم. در نهايت حيرت؛ در ساعت دو بامداد روز شانزدهم سپتامبر 1917 براي كمكرساني به اين شهر خارقالعادهي مرزي اعزام شديم و در ساعت پنج و بيست دقيقه روز هفدهم سپتامبر به شهر مرزي گراچوكا رسيديم. بارانهاي ماه سپتامبر، تمام علفزار بيرون محوطه بيمارستان موروسكي را غرق كرده بود. با پاهاي كرخ و ظاهري بينهايت آشفته در بيرون ايستاده بودم و در تصوراتم در حال تورق كتابهاي درسيام بودم تا شايد به خاطر بياورم كه آيا اين بيحسي عضلاتم امري است واقعي يا نوعي بيماري؟ يا اين كه شايد من همهي اين واقعه را در يك خواب عصرگاهي ميبينم ..."
|
و بالاخره كتابهاي آخر فهرست داستانهايي تاريخي هستند از ماجراهايي كه در دورههاي مختلف در دربار انگلستان اتفاق افتاده. كتابسراي تنديس تاكنون سه عنوان از آثار خانم وير را منتشر كرده است. "ليدي اليزابت" را قبلا حضورتان معرفي كرده بودم.
"خائن بيگناه" ماجراي "ليدي جين گري" ملكهي شانزده سالهي هنري هشتم است و "ملكهي اسير" داستان ملكه النور مادر ريچارد شيردل و جان كه در داستانهاي كودكي ما با ظلم و ستم بر انگلستان حكومت ميكرد و رابينهود معروف بر ضد او شوريد.
|
خائن بيگناه (Innocent Traitor)
نوشته: آليسون وير (Alison Weir)
ترجمه: طاهره صديقيان
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1389 (چاپ دوم)
قيمت: 10000 تومان
تعداد صفحات: 604 صفحه
شابك: 978-964-8944-48-8
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"14 نوامبر 1553
همه چيز تمام شد. محاكمهام پايان يافته است و من دوباره به برج لندن بازگشتهام. اين مكان كه روزي قصر من بود و اكنون زندان من است.
روي تختخوابم نشستهام، انگشتانم با بيتابي قلابدوزي روي روتختي را چين مياندازد. آتش را روشن كردهاند و شادمانه در آتشدان ترق ترق ميكند، اما من ميلرزم. اكنون يك خائن محكوم هستم و تنها چيزي كه ميتوانم در سرم بشنوم كلمات پرطنين رئيس دادگاه است كه مرا محكوم ميكند، به تمايل ملكه، يا سوزانده و يا گردن زده شوم.
اينها كلمات وحشتناكي است كه هر كس از شنيدنش به خود ميلرزد. اما به خصوص براي من وحشتناك است كه فقط شانزده تابستان را بر روي اين زمين گذراندهام. بايد بميرم وقتي زندگي را به سختي شروع كردهام. اين به اندازه كافي هولناك هست. با اين حال چيزي كه از آن ميترسم فقط صرف مردن نيست، بلكه شيوه آن است. ناگهان به طرز وحشتناكي از وجود شعلههاي جهنده در بخاري و سيخ شدن موهاي پشت گردنم آگاه ميشوم و بوي دودِ چوب كه هميشه برايم آرامبخش بود، دلم را به هم ميزند ..."
اطلاعات بيشتر درباره اين كتاب را ميتوانيد در اينجا بيابيد.
|
|
ملكه اسير
نوشته: آليسون وير (Alison Weir)
ترجمه: طاهره صديقيان
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1390 (چاپ اول)
قيمت: 14000 تومان
تعداد صفحات: 636 صفحه
شابك: 978-964-8944-95-2
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"پاريس، اوت 1151
ملكه النور، همچنان كه با شكوه و وقار روي اريكهي چوبي حكاكي شده كنار شوهرش، شاه لويي نشسته بود، در دلش دعا كرد. "خداوندا، خواهش ميكنم نگذار خودم را لو دهم" دربار سلطنتي فرانسه در تالار دلگير و غار مانند قصر سيته گرد آمده بودند، قصري كه بر نيمي از دولاسيته بر روي رودخانهي سن مشرف بود و مقابل كليساي جامع عظيم نوتردام قرار داشت.
النور هميشه از اين قصر، با برج سنگيِ در حال فروپاشي آن و اتاقهاي سرد و تاريك آن نفرت داشت. او كوشيده بود با پردههاي سوزن دوزيِ گرانبها از بورژ آن تا غمافزا را روح ببخشد. اما با وجود تمام آفتاب تابستاني كه از پنجرههاي باريك به درون نفوذ ميكرد، آن جا هنوز گرفته و تيره و تار بود. اوه، چقدر آرزوي قصرهاي زيباي زادگاهش آكيتن را داشت كه با سنگهاي صاف و روشن بر روي تپههاي سرسبز ساخته شده بود! چقدر مشتاق بود در خود آكيتن باشد، آن دنياي ديگر در جنوب آفتاب خورده كه مجبور شده بود سالها قبل تركش كند ..."
|
... و بالاخره اينكه نشريات دي ماه هم يكي يكي بر روي پيشخوان روزنامهفروشيها آمدهاند و ما هم اطلاعات مربوط به جديدترين شمارههاي مجلههايمان را روزآمد كردهايم. ميتوانيد سري به بخش "جيره نشريات" بزنيد و اطلاعات نشريههاي تازه چاپ شده را در آنجا مشاهده بفرماييد.
اگر در مورد هريك از كتابهاي بالا اطلاعات بيشتري ميخواهيد:
به سايت www.ketab.ir سر بزنيد. كافيست روي كد شابك هريك از كتابها اشاره كنيد. يادتان باشد كه ketab.ir چند صفحه اول كتابهاي چاپ جديد را كه معمولا شامل فهرست كتاب و مقدمه آن است به صورت PDF عرضه ميكند.
|
|