|
نوشته: ماني شهرير
به تاريخ 28/05/90
خرگوشي كه از توي كلاه درميآيد!
كارِ آماده كردن اعلانهاي ديواري را از اواسط زمستان سال پيش آغاز كردم. مدتها بود كه دلم ميخواست كاغذهايي را خطخطي كنم و بعد ببرم جايي روي ديواري بچسبانم تا مطابق معمول تبليغي بشود براي كتاب خواندن. اما راستش مدتها طول كشيد تا بالاخره "در آمد" كه روي آن كاغذها بايد چه بنويسم و از آن مهمتر كجا بچسبانمشان كه خواننده و مخاطبي داشته باشد و طعمهي رفتگرهاي شهر نشود!
ميگويم "در آمد"، اما بايد اعتراف كنم كه طرح هنوز هم در مرحلهي آزمايشي است و با تجربهاي كه پشت سرگذاشتهام حتي حالا هم، بعد از گذشت هفت هشت ماه از آغاز كار، نميتوانم جمعبندي كنم كه اين روش خوبي براي تشويق علاقمندان به كتاب خواندن هست يا نه!
هدف اصليام در اين كار بچهها و محل ايدهآل براي نصب اين اعلانها به نظرم ديوار مدارس بود. اصلا شكل و شمايل كار را هم با الهام از روزنامهديواريهاي زمان بچگي انتخاب كردم. ايدهام اين بود كه اگر براي بچهها هر دو هفته يكبار در مدرسه يك يا دو كتاب معرفي كنم احتمال دارد كه به مطالعهي آنها علاقمند بشوند. كتابها حتيالامكان بايد از طريق كتابخانه مدرسه در اختيار بچهها قرار بگيرد و اگر مدرسه موافقت كند كه كتابهاي معرفي شده را از جيرهكتاب خريداري كند، اينجوري يك چرخهي اقتصادي هم بوجود خواهد آمد تا متهم به بيمبالاتي تجاري نشويم (بالاخره چرخ ما هم بايد بچرخه ديگه!)
اما در عمل "هماهنگي" با مدارس و جلب نظر مساعدشان كاري كارستان از آب درآمد. حالا كه فكرش را ميكنم خودم هم باورم نميشود كه چطور اينقدر ساده و "جهاننديده" بودهام كه فكر ميكردم اگر از در مدرسه وارد شوم و مودبانه خواهش كنم كه اعلانم را روي يكي از ديوارها بچسبانم، بهم اجازه ميدهند (نه اينكه فكر كنيد اگر براي آدم بزرگها اعلان درست ميكردم كار راحتتر ميشد ها! به خواندن ادامه بدهيد خودتان متوجه ميشويد).
به هر حال خيلي خوششانس بودم كه دوستي در يكي از مدارس اسم و رسمدار شهر ضامن ما شد و باعث شد تا از همان اواسط زمستان اولين نسخههاي اعلان ديواري براي بچهها (در سه مقطع دبستان، راهنمايي و دبيرستان) بر روي ديوار قرار بگيرد.
كندي پيشرفت كار با مدارس اما باعث شد كه بعد از چند هفته به اين فكر بيافتم كه اين فرمول را براي "آدم بزرگها" و در شركتها و موسساتي كه اجازه بدهند، به همين شكل انجام بدهم. پس آستينها را بالا زدم و شروع كردم به نامهنگاري و "هماهنگي" با يكسري از شركتهاي آشنا تا موافقتشان را جلب كنم و حالا كه در حيطهي مدارس به پيشرفت مورچهاي بسنده كرده بودم، براي آدمبزرگها قدمهاي بلند بردارم.
در اين زمين هم اما كار به همان كندي مدارس پيش ميرود! خصوصي بودن شركتها، دوستي و آشنايي با مديران و ديگر دستاندركاران و عنوان پرطمطراق و نيمهمقدس "فعاليت فرهنگي" باعث نشد كه در اين سمت هم آتشبازي خارقالعادهاي بر پا شود. گهگاه جرقههايي از اين سو و آن سو برميخيزد و ما همچنان با اميد اينكه آتشي گر بگيرد ميدميم و آتشزنهها را به هم ميسابيم.
معرفي رسمي "طرح اعلانهاي ديواري معرفي كتاب" الان مدتي است كه آماده شده و قابل مشاهده است. كار فقط معطل اين مقدمهي "غيررسمي" بود كه فرصت نوشتن آن فراهم نميشد. نمونههايي از اعلانهاي تهيه شده براي نوجوانان و بزرگسالان را هم ميتوانيد در آن صفحهي رسمي ببنيد.
و اما بعد ...
در مراودات جيرهاي با يكي از دوستان ناديده، اصطلاحي بينمان جا افتاده كه نميدانم اولينبار او آن را بكار برد يا من. اينبار كه موضوع اعلانهاي ديواري بينمان مطرح شد او باز هم از اين اصطلاح كمك گرفت كه: "دوباره داري از توي كلاه خرگوش درميآوري!" اشاره به اينكه كار جيره شعبدهبازي است و هر بار او منتظر است تا ببيند ديگر چه چيز هيجانانگيزي از توي كلاه اين شعبدهباز بيرون ميآيد.
اگر به نظر شما هم اين "چشمبندي" جديد جيرهكتاب جالب و هيجانانگيز است، تقاضا ميكنم تا ما را در توسعه و گسترش آن ياري كنيد. اگر فكر ميكنيد در محل كارتان امكان اجراي اين طرح وجود دارد به ما اطلاع بدهيد تا بدانيم با چه كسي بايد تماس بگيريم و به چه طريق ميتوانيم مجوز لازم براي نصب اعلانهاي معرفي كتاب را در محل كار شما كسب كنيم. اگر هم موسسه يا شركتي را ميشناسيد كه بيش از 40 نفر در آن شاغل هستند و مديريت آن نظر مثبتي نسبت به اينگونه فعاليتها دارد، باز هم به ما اطلاع دهيد تا نامهنگاريهاي لازم را انجام دهيم.
ضمنا اگر دستي در طراحي و رنگآميزي داريد، ممكن است بخواهيد (و فرصت داشته باشيد) تا شكل و شمايل جديدي براي اعلان ديواريهاي ما پيشنهاد بدهيد. راستش شكل و شمايل فعلي اعلان دستپخت خودم است و براي همين هم كم و بيش ناشيانه است. به همين خاطر اگر در اين زمينه هم كمكي از دستتان بربيايد ممنون و سپاسگزار خواهم شد.
خدا را چه ديديد، شايد با كمك شما روزي به جاي خرگوش يك فيل از توي كلاه درآورديم!
شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:
كتابخوانها؛ آدمهايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب ميخوانيم؟ فايدهاش چيه؟ آيا كتابخوانها با كتابنخوانها فرق دارند؟ در مطلبي نوشتهي اورهان پاموك كه از هفتهنامهي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسشها ميگرديم.
|
وقتي ستارهها حرف ميزنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرمكتاب" ميتواند از ميان صفحات مختلف وبسايت كتابفروشي آمازون دربارهي كتابهاي مورد علاقهاش بدست آورد.
|
ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او دربارهي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطرهي ديدار با او.
|
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|