|
نگاشته شده به تاريخ 29/4/88
عصرانه با هوشو
يكبار ديگر همه چيز را مرور ميكنم. كتابها كه همه آمادهاند. حتي براي روز مبادا يك خودكار هم روي ميز گذاشتهام. خدا را چه ديدي شايد "نويسنده" همراهاش نبود! يك چيزهايي هم براي عصرانه گرفتهام. چايي حاضر نكردهام (كي توي اين گرما چايي ميخورد؟!) اما ميشود آن را بعد هم سرپا كرد.
به آژانس زنگ ميزنم كه يك ماشين بفرستند، اما ميگويند تا 45 دقيقه ديگر ماشين ندارند. دير ميشود! ميآيم سر خيابان تا تاكسي دربست بگيرم. همينطور كه منتظر ايستادهام از آنطرف خيابان اتومبيل كرايهاي ايما و اشاره ميكند كه يعني "كجا ميروي؟" منهم همانطور لالبازي جواباش را ميدهم كه نميفهمد. اما دور ميزند و ميآيد اينور. مقصدم را ميگويم و اينكه ميروم كسي را بردارم و برميگردم همينجا. كرايه را هم با هم طي ميكنيم و سوار ميشوم.
راننده از آن تيپهايي است كه يكبند حرف ميزند. هوا بينهايت گرم است و ترافيك سنگين. موضوع براي حرف زدن هم كم نيست. از اينكه چرا كولر ماشيناش خراب است ميگويد، از اينكه كاشتن چمن در اين شهر كار اشتباهي است و به جز تلف كردن آب كاربرد ديگري ندارد ميگويد، از اينكه با برداشت بيرويه از منابع آب زيرزميني دست به دست هم دادهايم تا تهران را به شورهزار تبديل كنيم ميگويد، از تحليلهاي خودش در ارتباط با سقوط هواپيماي توپولوف ميگويد. راه خيلي دور نيست اما خيابانها خيلي شلوغ هستند. پس تا دلتان بخواهد وقت داريم كه او بگويد و من بشنوم. در لابلاي صحبتهايش من گهگاه چند كلمهاي ميپرانم: "آهان!"، "بله!"، "درست است!" اما خيلي نياز به تشويق ندارد.
به مقصد كه ميرسيم، ميروم زنگ ميزنم و مدتي منتظر ميشوم تا بيايد. بعد ميرويم سوار ماشين ميشويم و راه ميافتيم براي مسير برگشت.
اينبار هر دو روي صندلي عقب نشستهايم و راننده كه ميبينيد ما با هم مشغوليم خيلي چيزي نميگويد (نميگويد؟!) خودمان شروع ميكنيم كمكم از گرما و ترافيك و زمين و آسمان حرف زدن. اولينبار است كه همديگر را ميبينيم و آشنايي چنداني با هم نداريم. طول ميكشد تا صحبتمان گل بياندازد.
نميدانم چطور ميشود كه صحبت ميكشد به فرهنگستان زبان و ادب فارسي. اساتيد مختلفي كه آنجا حضور دارند. دوره رياست حسن حبيبي، دوره رياست حدادعادل. جائي راننده خودش را مياندازد وسط كه: مسافري داشتم كه خانهشان فلانجا بود و رئيس فرهنگستان زبان و ادب، شعبه تبريز بود. ميگويد تا آنجا كه ميداند فرهنگستان در تبريز شعبهاي ندارد. و بعد شروع ميكند به حدس زدن اينكه اين مسافر فرضي چه كسي ميتوانسته باشد. بعد از مدتي هم راننده آب پاكي را ميريزد روي دستمان كه "فلانجا" در تبريز است و نه در تهران. حال آنكه همه حدسيات حول اعضاي مقيم تهران فرهنگستان دور ميزده. او حتي در لحظهاي با صداي آرام، بطوري كه راننده نشنود، ميگويد كه اصلا وجود سازماني با موضوع زبان و ادب فارسي در تبريزِ آذريزبان كمي عجيب به نظر ميرسد. به هر حال از اين بحث ميگذريم.
اما مثل اينكه مقدر شده "دراماتيكترين" فراز اين ديدار در همان ابتدا و به دست راننده رقم بخورد. ديگر تقريبا به مقصد رسيدهايم و راننده دارد ما را از كوچه پسكوچههاي يوسفآباد به سمت ايستگاه آخر ميرساند كه باز ياد يكي ديگر از مسافرهايش ميافتد و ميگويد "آره، يك آقايي هم توي اين كوچههاي يوسفآباد ميشينه كه نويسنده كودكان است و بهش ميگويند هانس كريستين اندرسن ايران!!!" در زمان وقوع حادثه متوجه نميشوم، اما بعد كه وقايع بعدازظهر را پيش خودم مرور ميكنم ميبينم هرطور كه حساب كني اين لحظه "سينماييترين" لحظهي ديدارمان بوده. به عنوان ميزبان (كه البته هنوز به مقر فرماندهياش نرسيده) احتمالا ميبايست در اينجا سريع وارد عمل ميشدم و يكجوري اين "فراز دراماتيك" را تلطيف ميكردم. اما خودمانايم، از آدمي كه وقتي احمد شاملو بهش ميگويد "اسمات را بگو تا كتابام را برايت امضا كنم." بر و بر توي چشماش زل ميزند و ميگويد "نه قربان شما، به خودتان زحمت ندهيد، من با شعر چندان ميانهاي ندارم!" چه انتظاري داريد!
توجهاش كاملا جلب شده. از راننده ميپرسد "اسم اين آقايي را كه ميگويي نميداني؟" اما راننده چيزي بيشتر از اين نميداند و به همين سبك و سياق شروع ميكند به ارائه اطلاعات مبهمي كه بيشتر گيجكننده است تا راهنماييكننده. بعد هر دو شروع ميكنيم به مغزمان فشار آوردن كه نويسنده كودك و نوجواني كه بشود چنين لقبي به او داد چه كسي ميتواند باشد. ميگويم شايد مهدي آذر يزدي. همين روزها فوت كرده و اسمش بر سر زبانها افتاده. اما ميگويد، نه، او در اين منطقه زندگي نميكرده. باهاش از نزديك آشناست و خبر دارد.
واقعا هرچه فكر ميكنيم به نتيجهاي نميرسيم. شما بگوييد، به جز "هوشنگ مرادي كرماني" ديگر كدام نويسنده كودك را سراغ داريد كه بشود به او لقب "هانس كريستين اندرسن ايران" را داد. او هم كه مطمئنا خانهاش در منطقه يوسفآباد نيست!!!
... و بالاخره به مقصد ميرسيم.
وارد كه ميشويم چند دقيقهاي را صرف چيدن بساط عصرانه ميكنم و بعد مينشينيم به امضاي كتابها.
هوشنگ مرادي كرماني به معناي دقيق كلمه "خوشصحبت" است. هر دو، سه جلدي را كه امضا ميكند، مثل آنكه به خودش استراحتي بدهد، موضوعي را پيش ميكشد و گپي ميزنيم. سرفرصت، با حوصله. با اين حال هيچيك از اين گپها زياده از حد طولاني نميشود و او با يك ريتم متناسب دوباره بازميگردد به سر كار امضاي كتابها. نميدانم، شايد اين ريتم "آهسته و پيوسته" هم ميراث زندگي در روستا باشد. خلاصه اگر هم كه طرفات را نشناسي، حدس زدن اينكه با يك قصهگو طرف هستي كار چندان مشكلي نيست.
از خيلي چيزها و خيلي كسها حرف ميزنيم. از اوضاع و احوال جامعه و سياست حرف ميزنيم (اين روزها مگر ميشود دو نفر به هم برسند و در اين مورد با هم صحبت نكنند؟!) درباره احمدرضا احمدي و نادر ابراهيمي حرف ميزنيم. درباره فتانه حاجسيدجوادي، پرينوش صنيعي و زويا پيرزاد حرف ميزنيم. درباره مهدي آذريزدي و اسماعيل فصيح حرف ميزنيم. درباره فرهاد جعفري و رضا اميرخاني حرف ميزنيم. درباره صمد بهرنگي و هوشنگ گلشيري هم حرف ميزنيم.
درباره راز ماندگاري يك اثر ادبي چيزهايي ميگوييم. درباره علاقه مردم ما به "دشمن داشتن" صحبت ميكنيم. به استعدادمان در "خودبزرگبيني" ميپردازيم. او حتي داستاني از پيشنماز روستاياش، سيرچ، برايم تعريف ميكند و ميگويد كه مدتهاست ميخواهد آن را در يكي از چاپهاي "شما كه غريبه نيستيد" به كتاب اضافه كند.
ساعت از هشت گذشته و مدتي است امضاي كتابها به پايان رسيده. اما گپ و گفت ما همچنان ادامه دارد. بالاخره هردويمان دل ميكنيم و تاكسي خبر ميكنم براي مسير برگشت. اينبار ديگر من همراهياش نميكنم. بيرون دم در هوا تاريك شده و چهره راننده مشخص نيست. با هم خداحافظي ميكنيم و من در دل دعا ميكنم كه انشاالله اين يكي راننده كمحرف باشد!
شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:
كتابخوانها؛ آدمهايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب ميخوانيم؟ فايدهاش چيه؟ آيا كتابخوانها با كتابنخوانها فرق دارند؟ در مطلبي نوشتهي اورهان پاموك كه از هفتهنامهي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسشها ميگرديم.
|
وقتي ستارهها حرف ميزنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرمكتاب" ميتواند از ميان صفحات مختلف وبسايت كتابفروشي آمازون دربارهي كتابهاي مورد علاقهاش بدست آورد.
|
ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او دربارهي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطرهي ديدار با او.
|
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|