|
نگاشته شده به تاريخ 5/2/88
ماجراي من و شاملو
يكي دو سال پيش كه يكي از دوستان فايل صوتي سخنان احمد شاملو را برايم فرستاد، هوس كردم يك "شاملو نامه" در جيرهكتاب درست كنم. پيش خودم فكر كردم درباره اين اعجوبهي قلم به دست عصر ما بسيار چيزها ميشود گفت و نوشت. حتي ميشود مرجعي از آثار نوشتاري و گفتارياش تنظيم كرد، تا سالها محل مراجعه علاقمندان و پيگيران كارهاي استاد باشد (ميدانستيد كه او حتي در زمينه سينما هم فعاليت داشته و آنجا هم ناخنكهايي زده؟)
اما بعد ديدم كه در سايت ويكيپديا اطلاعات بسيار مفصلي درباره او آمده (واقعا دست تنظيمكنندگان اين بخش درد نكند) و وب سايت اختصاصي خود شاملو هم پر و پيمان است. بنابراين فكر كردم اگر هدف "رقابت" باشد نياز به صرف وقت و انرژي فراوان است و تازه معلوم نيست آخرش هم بضاعت "جيرهاي" ما حاصلي قابل قياس با زحمات كشيده شده قبلي داشته باشد.
پس از خير "شاملو نامه" گذشتم. اما هميشه مترصد بودم تا به بهانهاي اين فايل صوتي از سخنان شاملو را جايي برايتان بياورم تا شما هم آن را بشنويد.
من سالها پيش، در يك بعدازظهر آفتابي، ملاقاتي "غيرادبي" با احمد شاملو داشتهام. سالها بعد از آن، شرح اين ملاقات را براي جمعي از دوستان كه در اطراف و اكناف جهان پخش و پلا هستند نوشتم. خودم اين روايت را خيلي دوست دارم. بنابراين فكر كردم شايد بد نباشد آن نوشته را دوباره اينجا بياورم (خدا خالق Copy و Paste را قرين رحمت كند!) تا بهانهاي باشد براي شنيدن سخنان شاملو. تصور ميكنم هر دو اثر تا اندازهاي كه از مرتكبين "بداخمشان" ميتوان انتظار داشت مفرح و كميك هستند!!!
اصل نوشته من، آنطور كه در صندوقچه نوشتهجات آمده، تاريخ 21 ارديبهشت 1381 را بر خود دارد. اينكه اما ملاقات با شاملو كي اتفاق افتاده، اصلا تاريخ دقيقاش به خاطرم نيست. تنها ميدانم كه بين سالهاي 1371 تا 1375 بوده است! درباره شناسنامه فايل صوتي سخنان شاملو هيچ اطلاعاتي ندارم. اينكه مربوط به چه سالي بوده؟ اين سخنان كجا ايراد شده؟ و ... همين است كه هست!
جمعه پيش، اربعين حسيني، نمايشگاه كتاب تا ظهر تعطيل بود. يكجورهايي از صبح تصميم گرفته بوديم كه سري به نمايشگاه بزنيم. براي همين هم ساعت 1 بعدازظهر بنده و والده و نيوشا با هم راه افتاديم به سمت محل. قرار بود والده برود به دنبال كتابهاي خودش و من و نيوشا هم چرخ بزنيم و در يك ساعتي دوباره همديگر را ببينيم. والده از فكر اينكه توي نمايشگاه در هر لحظه با استفاده از موبايل ميتوانيم همديگر را پيدا كنيم كلي ذوق كرده بود.
بعد از مراسم پارك اتومبيل كه مدتي به طول انجاميد پياده شديم و راه افتاديم به سمت غرفهها. محوطه غلغله بود و ما متعجب از اين ازدحام. در اولين نظر، آنچه كه به نظر ميآمد تيراژ و فروش بالاي بستني بود در "نمايشگاه كتاب". سانت به سانت دكههايي مشغول فروش بستني بودند و دم هركدام هم دو پشته آدم. ما هم جاي شما خالي در همان بدو ورود يكي يكدانه خريديم تا از بقيه عقب نيافتيم. بستني قيفي پاك. عين همون قديمها كه اما انگار تازگيها اسمش را گذاشتهاند "دو سر بسته"! واسه خاطر بستهبندي جديدش.
بعد از بستني طبق قرار جدا شديم. والده رفت دنبال خريدهاش و ما دو تا هم پي ولگرديمان.
از سالن "ميم" رفتيم تو. نيوشا سكان را سپرد دست من و گفت هرجا تو خواستي بايستيم. به اين ترتيب اولين غرفهاي كه لنگر انداختيم "موسسه روايت فتح" بود! غرفه ساده و جمع و جور و شيكي داشتند. در و ديوار غرفه را همخوان با طرح روي جلد كتابهاشون درست كرده بودند كه بسيار ساده و "تكرنگ" بود. جالبه كه اين مجموعه، برعكس ديگر مجموعههاي "مشابه" چقدر باسليقه و آوانگارد (در حد و حدود خودشون) هستند.
شروع كردهاند به تكثير و توزيع مستندهاي روايت فتح بر روي نوار ويدئو. و تا به حال هم حدودا 7-8 تا نوار بيرون دادهاند. كل مجموعه انگار قرار است 30 نوار بشود و در محل هم فقط 4 نوار را موجود داشتند. من تصميم گرفتم كه يكي براي امتحان بخرم. نيوشا هم گفت كه او هم يكي ميخره و بعد ميتونيم با هم عوض كنيم. من مال خودم را زود انتخاب كردم. اما او در بين انتخاب از ميان دو نوار مردد بود و شروع كرديم جر و بحث كردن سر اينكه "روي جلد" كدام نوار خوشگلتر است. بايد بوديد و ميديديد كه مسئول غرفه چطور عين جنزدهها بِر و بِر نگاهمان ميكرد و احتمالا توي دلش به ما دو تا كه داشتيم سر "خوشتيپي" ميراث سيدمرتضي با همديگر چانه ميزديم لعنت ميفرستاد (البته ما هم كمي مرض داشتيم كه ميخواستيم كاريكاتور باقيمانده از آرمانها و روياهاي سيدمرتضي را يكجوري تحويل خود اين "مسئول غرفهي" دوران اصلاحات بدهيم) خلاصه با سلام و صلوات بالاخره نيوشا هم نواري انتخاب كرد و پولش را حساب كرديم و راه افتاديم به سمت غرفه بعدي.
بعد از غرفه روايت فتح با يك پيچ نود درجه سالن و غرفههايش ادامه پيدا ميكرد. پيچ را كه رد كرديم درست روبروي غرفه انتشارات ماهريز سر درآورديم. دوستاي نيوشا! فيالواقع هم يك آقاي عريض و طويلي به همراه دو نفر ديگر توي غرفه ايستاده بود كه تا نيوشا را ديد از دور دستي تكان داد و ما اگر نميخواستيم هم ديگر نميشد كه سراغ آن غرفه نرويم. غرفه كوچكي بود كه ورودياش را هم يك جورهايي بسته بودند و بنابراين نميشد داخلش رفت و مجبور بودي از همان بيرون با مسئولين غرفه گفتمان كني. نيوشا شروع كرد به چاق سلامتي و من هم كه آشنايي خاصي آنجا نداشتم همينجور بيهدف ميپلكيدم تا گفتمان تمام شود و بتوانيم راهمان را ادامه بديم.
همينطور كه ايستاده بودم و در و ديوار را تماشا ميكردم، اتفاقي صداي مكالمه دختر و پسر جواني را شنيدم. دختره به پسره ميگفت: "اِ، ده فرمان. فيلمش رو ديدي. خيلي جالبه!" نميدانم پسره چي جواب داد. صدا مثل موج راديو بيبيسي توي همهمه نمايشگاه هي ميرفت و مياومد. اما نگاه كه كردم ديدم به قيافهشان نميخورد كه هيچيك از فيلمهاي "ده فرمان" كيشلوفسكي را ديده باشند و يا اگر ديده باشند فيلمها "جالب" به نظرشان آمده باشد. احتمالا با "ده فرمان" چارلتون هستون اشتباه گرفته بودند. بيشتر تيپشان به آدمهايي ميخورد كه براي وقتگذراني اومدهاند نمايشگاه و حالا دنبال يك چيزي ميگردند كه بخرند تا دست خالي خانه برنگردند!
حوصلهام سر رفت. زدم به پشت نيوشا كه هنوز جلوي غرفه ماهريز ايستاده بود كه: "نميريم؟" گفت: "داره برام يكي از كتابهاشو امضا ميكنه!" راست ميگفت. آقا گندههه يكي از كتابهاي مينياتوري ماهريز را برداشته بود و داشت توش يك چيزهايي مينوشت. نيوشا هم منتظر ايستاده بود تا مراسم تمام شود. ناجنس توي همين هيري ويري بود كه برگشت بهم گفت: "هر وقت يكي داره يك كتاب برام امضا ميكنه ياد شاملو ميافتم!" و زد زير خنده. منهم كه حرصم گرفته بود گفتم: "زهرمار!" و از لابلاي جمعيت اومدم بيرون تا بالاخره مراسم امضا هم تموم شه و آقا نيوشا رضايت بده كه به راهمون ادامه بديم.
همينطوري سرسري نگاهي به دور و بر انداختم و ديدم كه از "ده فرمان"يها هم خبري نيست. احتمالا از روي جلد كتابها حدس زده بودند كه يك جاي كار اشكال داره و رفته بودند تا شانسشون رو توي يك غرفه ديگه آزمايش كنند.
همه ماجرا از آن روزي شروع شد كه مسعود خيام برام نامهاي فرستاد كه احمد شاملو ميخواد از يكجايي Email بگيره و پرسيده بود كه آيا ندارايانه حاضر هست تا يك Account افتخاري به شاملو بدهد. من موضوع را با مديرعامل مطرح كردم و او هم مطابق معمول موافقت كرد. قرار شد كه من و نيوشا به اتفاق آقاي خيام برويم منزل "استاد" تا بند و بساط لازم براي كار را برايش راه بياندازيم.
يك روز آفتابي بود، بعد از ناهار. مسعود خيام آمد و سوار شديم كه راه بيافتيم. اما تا نشستيم گفت بايد برويم فلان جا تا فلاني هم با ما بيايد. فلاني يكي از كاربران ندارايانه بود كه انگار او هم ارادت خاصي و بر همين اساس برو و بيايي با استاد داشت و نميدانم به چه مناسبت براي راه انداختن بند و بساطي كه ندارايانه تدارك ديده بود قرار بود او هم بيايد و حاضر و ناظر باشد. به هرحال ما كه آن زمان هنوز مديركل نشده بوديم و از ول گشتن و وقت تلف كردن باكمان نبود، راه افتاديم به سمت دفتر فلاني. مدتي منتظر شديم تا او هم كفش و كلاه كرد و راه افتاد. خوشبختانه فلاني خودش ماشين داشت و بنابراين من و نيوشا به همراه مسعود خيام سي خودمان راه افتاديم و فلاني هم سي خودش.
خانه استاد در شهركي بود نزديكاي كرج. بنابراين راه به نسبت طولاني بود. مطابق معمول كه وقتي من و نيوشا توي ماشين به هم ميافتاديم اغلب شرارتهاي ملايمي (!!) ازمان ساطع ميشود، حال و هواي آنروز هم كم و بيش توي همين مايهها از آب در آمد و چيزي نگذشت كه به قول والده "هرهر و كركر"مان به هوا رفت. مسعود خيام هم كه انداخته بوديمش روي صندلي عقب خوش خوشانش شده بود و سرمان را گردانديم ديديم چانهاش گرم شد به حكايت شيطنتهاي دوران جوانياش و "شما كه جواني نكردهايد!" و از اين قسم ماجراها.
به مقصد كه رسيديم درب منزل را آيدا به رويمان باز كرد. همان آيداي افسانهاي. با دامن سياه و موهاي قهوهاي روشن (يا طلايي تيره!) يك زن خانهدار تيپيك كه ميشد حدس زد قبل از اينكه ما در بزنيم داشته آخرين تكههاي ظرفهاي ناهار را ميشسته. تا بنشينيم سر و كله "استاد" هم پيدا ميشود. بر روي صندلي چرخدار، شمد مانندي روي زانويش انداخته. احتمالا براي آنكه منظره پاي قطع شده را پنهان كند. موهايش يكدست سفيد است. تيشرت يا عرقگيري كه به تن دارد هم همينطور. سفيد و تميز. حالت لب و دهنش آدم را مشكوك ميكند كه نكند دندانهاي مصنوعياش را نگذاشته. تا آخر هم معلوم نميشود. خيلي نگاهش نميكنم. يكجور ترسناكي است كه آدم رويش نميشود بهش زل بزند. احتمالا جزو آخرين نمونههاي نسل "مرده و اخمش".
من و نيوشا سراغ كامپيوتر رو ميگيريم و شروع ميكنيم به نصب برنامهها و وصل سيمها. مسعود خيام و فلاني هم شروع ميكنند به بحث ادبي و گفتمان فرهنگي با استاد.
كار نصب و راهاندازي مطابق معمول هميشه با گره مواجه ميشود و چيزي نميگذرد كه نيوشا زير ميزه و من از بالا فرمان ميدهم بلكه بتوانيم اين PCAnyWhere چموش را راه بياندازيم و اولين پيام الكترونيك استاد را به جهانيان صادر كنيم. فلاني كه اتفاقا كارش ربط و بستي هم با كامپيوتر دارد يك خط در ميان يك اظهارنظري هم طرف ما ميكند و من و نيوشا هم كه دوباره كمكم برگشتهايم توي همان مود "هرهر و كركرِ" توي ماشين محلش نميگذاريم.
بالاخره دستگاه راه ميافتد. وصل هم ميشويم و نامهاي آزمايشي ميفرستيم و دريافت ميكنيم و مجموعه را تحويل خلقالله ميدهيم. قرار ميشود جزئيات كار را آقاي خيام و فلاني بعدا به زوج افسانهاي آموزش دهند.
ميماند پر كردن فرم اشتراك ندارايانه كه از امور مشتركين گرفتهايم تا تكميلش كنيم و برگردانيم. فرم را در ميآورم و با كمك آيدا شروع ميكنيم به پر كردن مشخصات. به "تحصيلات" كه ميرسيم آيدا چند لحظهاي دستپاچه ميشود و نيمي با خود نيمي با استاد، مشكوك ميگويد: "تحصيلات؟ خب، چي بنويسيم. بايد بنويسيم ششم نظام قديم ديگه؟!" و آنجاست كه ميفهمم استاد افسانهاي تحصيلات كلاسيك را به نيمه هم نرسانده.
ديگر كمكم موقع رفتن است. داريم بند و بساطمان را جمع ميكنيم كه مسعود خيام گير ميدهد كه: "بچهها ميخواهيد يك كتاب شعر از استاد هديه بگيريد؟" نيوشا احتمالا مخالفتي نميكند چون با طي مراحلي كتابي دست به دست ميشود و ميرسد دست استاد تا پشت جلدش را امضا كند. اسمش را ميپرسد و مطابق معمول مدتي صرف هجي نام و نام خانوادگي صحيح ميشود و خلاصه بالاخره مراسم به پايان ميرسد.
اما من از همان اول پامو ميكنم توي يك كفش كه: "با شعر ميانهاي ندارم و راضي به زحمت نيستم!" جالب اينكه مسعود خيام هم پاشو ميكنه توي يك كفش ديگه كه الا و بلا من يك كتاب امضا شده را به عنوان هديه قبول كنم و ... چند و چونش را ديگر اصلا يادم نيست اما من زير بارش نميروم كه نميروم. آخرين شاهكار ماجرا (كه آن را هم اصلا يادم نيست ولي نيوشا هميشه اصرار دارد كه اين قسمت هم جزو ماجرا بوده) اين بوده كه گفتهام: "قربان دست شما، دو تايي از همين كتاب نيوشا اشتراكي استفاده ميكنيم!"
خلاصه بالاخره با هر بدبختي كه هست خداحافظي ميكنيم و راه ميافتيم به سمت تهران. مسعود خيام ميماند تا به همراه فلاني به مباحث فرهنگي برسند، بنابراين در راه برگشتن خودمان دو تا هستيم و خدا ميداند تا برسيم تهران چقدر نيوشا من رو مسخره كرد و بهم سركوفت زد كه حالا اون براي نوه نتيجههاش يك اثر ارزشمند ادبي را به ارث ميگذاره اما من كوفت هم ندارم كه براي آيندگان خودم به يادگار بگذارم و ...
هر بار به ماجراي آن روز فكر ميكنم اصلا نميفهمم كه چطور شد كه اينطوري شد و خودم پيش خودم از خجالت آب ميشوم كه عجب آبروريزياي كردهام!
اصل ماجرا البته اين بوده كه من واقعا "اهل شعر نيستم" و راستي راستي منظورم از اين ابرام چموشانه (عين خر) اين بود كه "بيخودي كتابتان را براي من كه هيچي ازش سرم نميشود حرام نكنيد!" اما خب اين نيت خيرخواهانه اقتصادي منجر به يك افتضاح ادبي شد كه احتمالا تا دنيا دنيا است از صفحات تاريخ محو نخواهد شد.
بدتر از همه آنكه ديگر حالا تا همان "دنيا دنياست" نيوشا يك جلد كتاب شعر امضا شده شاملو دارد كه گهگاه يادش ميافتد و اعصاب من رو باهاش خطخطي ميكند. و عند الله مع الصابرين.
احمد شاملو احتمالا يكي از يكدندهترين و چموشترين موجودات زمان خود بوده! روايتاش از اشعار حافظ را حافظشناسان چندان خوش ندارند و جدي نميگيرند. نظرياتش درباره فردوسي سالها جنجال آفريد و بحث و سخن. در همين فايل صوتي پيوست، ميشنويد كه چطور در ديار غربت و در خانه صاحبخانه، بدون تعارف توي سر حاضرين ميزند كه "اين چه جور فارسي صحبت كردن است!"
حتي وقتي بعد از مرگش، "دن آرام" به عنوان آخرين ترجمهاش چاپ ميشود دوباره سبك خاصاش در ترجمه اين اثر كلاسيك داد بسياري را در ميآورد. اما ديگر نيست كه دست منتقدين بهش برسد و نظراتشان به گوشش!
احمد شاملو اعجوبه قلم به دست عصر ما بود. هنوز هم از شعر چيز زيادي سرم نميشود! پس درباره شاملوي شاعر حرف زيادي براي گفتن ندارم. اما هر وقت چشمام به 11 جلد چاپ شده كتاب كوچه در قفسه كتابخانه ميافتد، يا كتابهاي هفته يا جمعه را ورق ميزنم، يا فهرست ترجمههايش را مرور ميكنم يا به اينهمه دكلمه (از خيام و مولوي و ابوسعيد تا لوركا و پرياي خودش) كه از خود باقي گذاشته فكر ميكنم، بياختيار ميگويم "مگر در يك عمر چقدر ميتوان كلمه آفريد!"
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|