|
نگاشته شده به تاريخ 18/5/87
معرفي كتاب: كتاب خواندن براي بچههاي روستا (به بهانه "كودكي نيمهتمام")
عصر يكي از روزهاي تعطيل نوروز است. يكي از دوستان ابوي جهت عيدديدني به خانه ما آمده. حضور من خيلي لازم نيست، بنابراين بعد از سلام و عليك اوليه ميروم و مشغول رتق و فتق امور جيرهكتاب بر روي ميز ناهارخوري ميشوم. امسال عيد براي اولين بار سفره هفتسين بر روي ميزي به جز ميز ناهارخوري خانه چيده شده و به همين خاطر بند و بساط من همچنان همانند الباقي سال روي ميز پهن است. البته امكان بستهبندي كتابها وجود ندارد. به علت صداي چندشآور "چسب كارتن" انجام عمليات بستهبندي در زمانهايي كه مهمان داريم ممنوع اعلام شده!
مهمان ما، تا مينشيند و تعارفات معمول عيد را به جا ميآورد رو به والده ميكند و با خوشحالي ميگويد كه: "ما هم NGOي شديم!" و شروع ميكند تعريف كردن اينكه در سال گذشته هزينه ساخت مدرسهاي را در بوشهر تقبل كرده و مدرسه در زمستان آماده شده و او براي افتتاح مدرسه نيز به محل رفته و بچهها را در سر كلاسها ديده و از ساختماني كه خود متولي ساختش بوده، بازديد كرده. او از اين تجربه بسيار هيجانزده بود و تعريف كرد كه تصميم گرفته تا موسسهاي براي اينكار تاسيس كند و همين الان هم مشغول مقدمهچيني براي ساخت مدرسه ديگري در خراسان است.
والده كه به بحث علاقمند شده بود پرسيد: "خب، حالا براي آن مدرسه اولي چكار ميكنيد؟" و دوست ابوي، كمي گيج، پاسخ داد كه "هيچي، مدرسه ساخته شده و آموزش و پرورش هم آن را تحويل گرفته بنابراين كار ديگري وجود ندارد و براي همين هم هست كه ما داريم براي ساخت مدرسهاي ديگر برنامهريزي ميكنيم." والده كه ولكن ماجرا نبود گفت: "يعني مدرسه را ميسازيد و ولش ميكنيد به امان خدا؟" دوست ابوي ميپرسد: "خب مگر ما ديگر چه كاري از دستمان برميآيد؟"
چند روز پيش از آن من مطلب "چگونه بچهها را به مطالعه علاقمند كنيم؟" را نوشته بودم و والده كه با خواندن قسمت آخر آن نوشته بسيار احساساتي شده بود ميگفت: "آدم هوس ميكنه يك تعدادي بچه را دور هم جمع كنه و براشون بلند، بلند كتاب بخونه!" شايد براي همين بود كه در پاسخ به دوست ابوي از اينجا شروع كرد كه: "خب، ميتوانيد براي بچهها كتاب بفرستيد و به معلمشان هم ماهيانه يك مبلغي پرداخت كنيد كه بعدازظهرها بعد از تمام شدن كلاس، يكساعتي براي بچهها كتاب داستان بخواند!"
و ماجرا اينطوري ادامه پيدا كرد كه: "شما هزينه ميكنيد و وسط بيابان مدرسه درست ميكنيد. اما اهالي با مدرسهاي كه شما ساختهايد خوشبخت نميشوند و امروز يا فردا راه ميافتند ميآيند به سمت شهر. در حالي كه اگر يك فكري براي اقتصاد آن جامعه بكنيد احتمال اينكه همانجا بمانند و به آباداني منطقه خود بپردازند خيلي بيشتر است."
"لازم نيست كه كمك مستقيم مالي بكنيد. يكجورهايي اين كمكها تنبلپرور است و گيرندگان آن را بيكاره بار ميآورد. اما در عوض چه اشكال دارد كه در مقابل كارهاي كوچكي كه برعهده اهالي ميگذاريد آنها را در گذراندن زندگيشان كمك كنيد. مثلا معلم مدرسه ميتواند با روزي چند ساعت كتاب خواندن براي بچهها درآمدي بيش از حقوق دولتياش بدست آورد. يا ميتوانيد به يكي از زنان روستا ماموريت بدهيد تا هر روز به خرج شما براي بچهها ناهار بپزد. اينجوري هم اشتغال ايجاد كردهايد، هم بچهها حداقل يك وعده غذاي مناسب ميخورند (آنهم غذاي سنتي خودشان را، نه ساندويچ و چيپس) و هم آن پولي را كه ميخواستهايد كمك كنيد به اين طريق وارد جامعه روستا كردهايد."
انفجار ايدهها همچنان ادامه پيدا ميكند، مثلا اينكه: "ميتوانيد پارچه و ماشين خياطي بخريد و در اختيار يكي ديگر از اهالي قرار بدهيد و با پرداخت مزد از او بخواهيد در طول سال براي هريك از بچههاي مدرسه يك دست لباس بدوزد!" و ...
دوست ابوي كه از برخورد با اين ديدگاه جديد همينطور هاج و واج مانده بود، كمي فكر كرد و گفت: "بله، حق با شماست. در اين زمينه هم خيلي ميشود كار انجام داد و ما به قضيه تا به حال اينطوري نگاه نكرده بوديم." بعد هم از والده خواست تا اگر كتاب يا مرجعي دارد كه بتواند در اين زمينهها ايده بدهد و كمكش كند، به او امانت بدهد.
مجموعه اين گپ و گفت نوروزي، به جز آنكه بخشي به كتاب و جيرهكتاب ارتباط پيدا ميكرد (يا ميتوانست ارتباط پيدا بكند)، از جنبه ديگري هم براي من جالب بود. موضوع مدرسهاي كه در نقطهاي دورافتاده برپا شده و فعاليتي كه در آن چهارديواري براي ياد دادن و يادگرفتن، براي خواندن و آشنا شدن با "عجايب دنيا" (براي كسي كه تازه خواندن را شروع ميكند، هر كاغذ پارهاي بخشي از هستي عجيب ما را افشا ميكند. ماجراي "آناكارنينا" خواندن زن آفريقايي را در هنگام خريد آب به خاطر داريد؟) و براي آماده كردن بچهها براي داشتن زندگي و دنيايي بهتر انجام ميگيرد. ... و معلم بودن در چنين فضايي ممكن است براي خيليها لذتبخش نباشد اما مطمئنا بسيار دراماتيك است!
براي همين هم بود كه وقتي فكر كردم اين ماجرا را برايتان بنويسم، خيلي نگران اينكه چه جوري آن را به "كتاب" ربط بدهم نبودم. پيدا كردن كتاب مرتبط با اين موضوع نبايد كار سختي باشد!
خمره
نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني
ناشر: معين
قيمت: 2000 تومان
تعداد صفحات: 152 صفحه
كد شابك: 964-7603-45-2
چاپ: پنجم، 1389
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
انتخاب اول البته "خمره" بود. يكي از چندين داستان خوبي كه در طي اين چند سال "ماراتنخواني" براي جيرهكتاب به همراه تنگسير و يكي دو كتاب ديگر خواندهام و بسيار لذت بردهام. "خمره" قصه محكمي دارد، روستا دارد، مدرسه دارد و از همه مهمتر "خمره" دارد. كه در تمام طول داستان تو را به همراه خودت ميكشد تا ببيني آيا بالاخره آب در آن باقي ميماند؟ آيا تركش مرمت ميشود؟ آيا مدرسه روستا صاحب خمرهاي جديد ميشود؟ و ... در اين سالها ذله شدم بس كه داستانهايي خواندم كه "خمره" ندارند و بايد به زور خودت را تا صفحات آخر كتاب بكشاني، بدون آنكه اثر هيجاني در تو ايجاد كند و يا تو را به دنبال خودش بكشاند. خلاصه اينكه اگر تا به حال "خمره" را نخواندهايد، گول اين كه "كتاب بچههاست" را نخوريد و حتما آن را بخوانيد.
اما بعد "كودكي نيمهتمام" كيومرث پوراحمد، با اختلاف كمي "خمره" را كنار زد.
كودكي نيمهتمام
نويسنده: كيومرث پوراحمد
ناشر: علم
قيمت: 4900 تومان (با جلد سخت)
تعداد صفحات: 828 صفحه
كد شابك: 964-405-135-1
چاپ: اول، 1380
اگر اين كتاب را ميخواهيد ... شرمنده، چاپ كتاب تمام شده!
|
پوراحمد، مرادي كرماني، مجيد و بيبي همه يكجورهايي به هم ارتباط دارند. بنابراين وقتي "زندگينامهي خودنوشت" پوراحمد را ميخواني، و شباهتهاي زندگي او را با زندگي مرادي كرماني و مجيد در لابلاي صفحات كتاب ميشماري، گريزي نيست از اينكه همينطور اين اسمها و شخصيتها را جاي يكديگر بگذاري و همه را بر هم منطبق كني. تازه ماجرا پيچيدهتر از اين هم ميشود وقتي كه "مادر" در "كودكي نيمهتمام" را در ذهنت بيبي مجيد (پرويندخت يزدانيان) ميبيني!
"كودكي نيمهتمام" كتاب پربرگي است كه براي زمان خودش خيلي هم گرانقيمت بوده. بگذريم كه به نظر خيلي پرفروش نبوده چون ناشر همچنان كتاب را موجود دارد و به همان قيمت سال 1380 هم آن را ميفروشد كه اين روزها با آن به اندازه نصفش هم كتاب بهتان نميدهند! كتاب دو بخش است. 220 صفحه اول كتاب زندگينامه پوراحمد است به قلم خودش و بقيه كتاب سرگذشت هريك از فيلمهاي او تا زمان نوشته شدن كتاب (راستي ميدانستيد كه هر فيلمي هم يك سرگذشت دارد. گاهي حتي بيشتر از يكي!)
بخش اول كتاب، زندگينامه، داستان زندگي يكي از جوانان دهه 40 و پنجاه است با همه مشخصههاي معمول زندگينامههايي كه جوانيشان در آن دوره خاص تاريخي ميگذرد. عشق سينما، كرمكتاب شدن، "تيپ زدن" به مدل عكسهايي كه مجلات آن زمان چاپ ميكردند و ... البته مشكلاتي هم وجود داشته. پوراحمد در خانواده پرجمعيتي زندگي ميكرده و يازده برادر و خواهر داشته است. بنابراين اقتصاد خانواده هميشه لنگ ميزده و براي نوجوان و جواني كه در آن دوران زندگي ميكرده و اگر پول ميداشته ميتوانسته از بسياري امكانات استفاده كند، "محروميت" درد فراموشنشدنياي از آب درآمده.
 خانواده پرجمعيت پوراحمد، دو تا از بچهها هنوز به دنيا نيامدهاند!
كتاب اما جايي به بحث ما ارتباط پيدا ميكند كه پوراحمد دوره سربازي خود را به عنوان "سپاه دانش" در جزيره قشم ميگذراند و يكي دو فصل از كتاب را به حكايت ماجراهاي آن دوران از زندگياش اختصاص ميدهد. باز هم مدرسهاي در وسط بيابان، تعدادي بچه تخس قد و نيمقد و معلمي كه تلاش ميكند تا با استفاده از يكي دو ابزاري كه در اختيار دارد (ساختماني از سيمان و آجر به نام مدرسه، تخته سياه و مقداري گچ) به اين "آيندگان" چيز بياموزد. همانطور كه پيشتر هم گفتم موضوع و ميزانسن به خودي خود بسيار دراماتيك است. بنابراين براي پوراحمد جذاب حكايت كردن اين يكي دو فصل نبايد كار سختي بوده باشد. الحق هم براي كساني كه از اينجور "فيلمها" (فيلمهاي مدرسهاي، ساخته شده به سبك "كانوني"!!!) خوششان ميآيد، خوب چيزي از آب درآمده.
حكايت دراماتيك اين معلمهاي از جان گذشته (يا سپاهيان به جبر به دهات فرستاده شده) خيلي با هم فرق نميكند. امروز و ديروز (منظور 40 سال پيش است) ندارد. شايد خيلي ايران و خارج از ايران هم ندارد. يادتان باشد دوريس لسينگ هم از نبود كتاب و نقشه جغرافيا و ديگر اسباب و وسايل يادگيري و تدريس در آفريقا دادش بر هوا بود. حداقل در اطراف ما كه نمونههاي دراماتيك تا دلتان بخواهد زياد است!
نتيجه نهايي و منطقي همه اين داستانها و شرححالها و درامها اين است كه ساختمان با قرار گرفتن آجرهايش بر روي هم و با برپا شدن براساس يك نقشه معماري خاص "مدرسه" نميشود. ساز و كار ديگري يك ساختمان را تبديل به مدرسه ميكند كه تازه بعد از تحويل دادن كليد آن به ساكنينش بايد در آن بوجود آيد. و از قرار ايجاد اين ساز و كار چندان ساده نيست، حتي اگر به اندازه ساختن ساختمان مدرسه پول داشته باشيد!
... روزهاي بعد بچهها به تدريج آمدند. از چادرها - پاي پياده - راه ميافتادند و ميآمدند. فقط پسربچهها. كمتر از سي نفر، از كلاس اول تا پنجم. مدرسه دو اتاق داشت. يكي براي سكونت معلم، ديگري براي كلاس. نميشد همزمان همه بچهها در كلاس باشند. پنجميها را ميفرستادم توي حياط به سوميها ديكته بگويند. چهارميها را ميفرستادم به دوميها حساب درس بدهند و خودم با اوليها كار ميكردم. همين جور جا عوض ميكردند تا آخر وقت. كلاسهاي تابستاني در واقع تقويتي بود. مدرسه از اول مهر، مدرسه بود.
تكهاي نان خالي جو، گاه با اندكي قاتق پنير يا ماست، غذاي روزانه بچهها بود. با كفش و لباس مندرس، پاره يا وصلهدار و سرتاپاشان تجسم بارز فقر. فقط براي رفع بيكاري ميآمدند مدرسه. تنوعي بود براي آنها. با اين وضع، گاه درس خواندن بچهها و درس دادن من كاري عبث و مضحك مينمود. حضور معلم و مدرسه و درس و كتاب حتي اين خاصيت را نداشت كه بپذيرند بر بيابان مستراح نيست. كه با كلوخ نميشود طهارت گرفت ...
با اين حال درس دادن تنها كار مثبتي بود كه ميشد انجام داد. روزهاي بلند و كسالتبار را با كاري پر ميكردم كه دوست ميداشتم. احساس خوب داشتم كه بچهها از معلمشان مثل سگ نميترسند، آنطور كه خودم در كودكي. (كودكي نيمهتمام، صفحه 176 و 177 كتاب)
شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:
كتابخوانها؛ آدمهايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب ميخوانيم؟ فايدهاش چيه؟ آيا كتابخوانها با كتابنخوانها فرق دارند؟ در مطلبي نوشتهي اورهان پاموك كه از هفتهنامهي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسشها ميگرديم.
|
وقتي ستارهها حرف ميزنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرمكتاب" ميتواند از ميان صفحات مختلف وبسايت كتابفروشي آمازون دربارهي كتابهاي مورد علاقهاش بدست آورد.
|
ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او دربارهي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطرهي ديدار با او.
|
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|