خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نگاشته شده
به تاريخ 13/10/86

معرفي كتاب:
بهترين معرفي كتاب امسال (به بهانه "بزرگ بانوي هستي")


بزرگ بانوي هستي
اسطوره-نماد-صور ازلي
نويسنده: گلي ترقي
ناشر: نيلوفر
قيمت: 2200 تومان
تعداد صفحات: 157 صفحه
كد شابك: 964-428-279-4 چاپ: اول، 1386

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
"معرفي كتاب" خوب چه جور چيزي است؟ اگر از من بپرسيد "معرفي كتاب"ي ايده‌آل است كه بعد از خواندنش خواب به چشم آدم نيايد و خوراك از گلوي آدم پايين نرود تا لحظه‌اي كه به اولين كتابفروشي برسد و كتاب معرفي شده را بخرد!
خب، البته كمتر پيش مي‌آيد كه آدم با چنين مطلبي در معرفي يك كتاب برخورد كند. شايد هر يكي دو سال يكبار. به همين خاطر وقتي كه در حين ورق زدن مجله "هفت" به اين نوشته برخوردم كه به معرفي كتاب "بزرگ بانوي هستي" مي‌پرداخت، اول خيلي جدي‌اش نگرفتم. كتاب را قبلا در كتابفروشي ديده بودم. به مناسبت نام خانم ترقي حتي كمي آن را سبك و سنگين هم كرده بودم، اما بعد گذاشته بودم سر جايش كه "به كار ما نمي‌آيد!"

اما خواندن اين "معرفي"، كه اتفاقا خود نويسنده كتاب آن را نوشته (باز هم از اتفاقاتي كه كم پيش مي‌آيد. اينكه كسي بتواند كتاب خودش را "خوب" معرفي كند)، باعث شد كه بدون فوت وقت كتاب را بخرم، با اينكه مي‌دانم ممكن است هيچوقت هم آن را نخوانم! (يكروزي بايد اين بيماري "خريدن كتابهايي كه مي‌دانيم نخواهيم خواند" را هم تجزيه و تحليل كنم!)
اين شما و اين "بهترين معرفي كتاب امسال":

از پسران كلاس سنگي تا بزرگ بانوان ازلي
گلي ترقي
(ماهنامه فرهنگي هنري هفت، شماره 42، آذر 1386، صفحات 32-28)

آقاي اسلامي، اين نوشته پاسخ به پرسش شماست كه مي‌خواستيد بدانيد كه از كي و چگونه به شناخت اساطير و تفسير نماد‌ها و صورت‌هاي ازلي (آركه‌تيپ) علاقه‌مند شدم؟

به اعتقاد من دنيا پر از راز و نشانه است و همه اتفاق‌هاي عالم به هم مربوط‌اند. در پس هر اتفاق، زنجيروار، اتفاقي ديگر پنهان است و پشت هر قصه، قصه‌اي ديگر خوابيده است. گهگاه، روزنه‌اي در روح آدمي، رو به جهاني ديگر گشوده مي‌شود و براي يك لحظه، ساحت ديگري از وجود و حقيقتي ماوراي واقعيت عيني خودنمايي مي‌كند، حقيقتي كه تنها با زبان اشارت قابل بيان است. از اين‌روست كه مي‌گويند شاعران واسطه ميان زمين و آسمان‌اند. در كتاب بزرگ بانوي هستي و در بازخواني اشعار فروغ، كوشيده‌ام تا نشان دهم چگونه اشعار او، از محدوده تجربه‌هاي فردي فراتر مي‌رود و بيان شاعرانه‌اش ريشه در درياي بيكران درون دارد و به سرمنزلي اساطيري و آغازين پيوسته است.

به گفته يونگ: «هر آفرينش هنري، صورت بخشيدن به نقشي ازلي در جان آدمي‌ست.» اشعار فروغ و بوف كور هدايت، دو اثر نمادين و دروني هستند و از اعماق روان ناآگاه جمعي فرافكن شده‌اند. فروغ از دهان زني سخن مي‌گويد كه در زمان و مكان خاصي متعين نيست، بلكه چون خاطر‌ه‌اي قديمي در اعصار تاريخ پراكنده است و همه عالم نشاني از او دارد. او زمين مادر و اصل مادينه هستي‌ست. خودش به صراحت مي‌گويد:
و تمام شهوت تند زمين هستم
كه همه آب‌ها را مي‌كشد در خويش
تا تمام دشت‌ها را باور كند.

اسطوره مبين نوعي جهان‌بيني و نحوه حضور در عالم است، عالم كشف و شهود و تخيل. شناخت اين جهان و معاني پنهاني نمادها و صورت‌هاي ازلي، براي من موهبت و راه‌گشاي بزرگي بود و در شكل‌پذيري داستان‌هايم، آگاه يا ناآگاه نقشي مهم داشته است. و خدا را شكر كه دستي غيبي اين راه را در پيش پايم گذاشت. راه آساني نبود و سال‌ها طول كشيد، از اين حادثه به آن حادثه، از اين‌جا به آن‌جا، كه خودش حكايتي‌ست، مثل اين قصه كودكان كه نمايشگر چنين روند‌ي‌ست: گنجشگكي كه دمش پاره شده در پي آن است كه پينه‌دوزي دم او را بدوزد. اما براي رسيدن به اين هدف و آرزو راه سختي در پيش دارد. بايد كه نخ شفادهنده را پيدا كند، و در رسيدن به اين هدف آسمان و زمين و حيوان و عناصر طبيعت، و البته انسان كه خلاق و سازنده است، به كمك او مي‌آيند.

مي‌بايست كه آسمان به ابر فرمان دهد تا ببارد /آبي زمين ده/ زمين علف ده/ علف بزي ده/ بزي پشمي ده/ پشمي جولا ده / جولا نخي ده/ نخي پينه‌دوز/ دمم را بدوز. اين داستان شيرين، به صراحت بيان اين حقيقت است كه چگونه اتفاق‌هاي عالم، در سفر جوينده، به هم مربوط و پيوسته‌اند.

داستان رسيدن من نيز به دنياي اساطير و تمثيل‌ها، و از همه مهم‌تر آشنايي با كارهاي كارل گوستاو يونگ، دست كمي از ماجراهاي گنجشگك ندارد.

برمي‌گردم به گذشته‌هاي دور. سال‌هاي جواني‌ست - چهارده پانزده سالگي. كلاس هشت دبيرستانم- انوشيروان دادگر. سوار اتوبوس شميران هستم. كنار پنجره نشسته‌ام تا پسرهاي كلاس سنگي را ديد بزنم. بر خيابان پهلوي نرسيده به خيابان بزرگمهر، خانه‌اي آجري‌ست كه در چوبي و كوچكش هميشه بسته است. احتمالا رفت وآمد افراد اين خانه از دري ديگر است، دري پشتي. شايد هم كسي در اين خانه ساكن نيست. و من براي خودم داستان مي‌بافم، داستان دنياي مرموزي كه در پشت آن در هميشه بسته، پنهان است. ساكنين‌اش كجا هستند؟ مرده‌اند؟ طلسم شده‌اند؟ شايد نياز به كمك دارند. كمك من. من قهرمان كه مي‌خواهم دنيا را عوض كنم. جلوي اين در پله‌اي سنگي قرار دارد و اين جا پاتوق عده‌اي جوان هفده هجده ساله و چند نفر بزرگ‌تر (بالاي بيست) است.

اسم اين محل اجتماع را گذاشته‌اند "كلاس سنگي" و اين عنوان را روي مقوايي كوچك با دست نوشته‌اند و به شاخه درخت روبه‌رو آويخته‌اند. درس و معلمي در كار نيست جاي برخورد و گفت‌وگوست و هيچ ربطي به حزب‌بازي و سياست ندارد. پسرهاي كلاس سنگي اهل كتاب و ورزش و تفريح و خوشگذراني‌اند. بيش‌ترشان مدرن و غرب‌زده‌اند و آهنگ‌ها و رقص‌هاي فرنگي را مي‌شناسند.

روي آجرهاي ديوار، در دو سمت در خانه، براي هم يادداشت مي‌نويسند و براي مهماني يا رفتن به سر پل تجريش قرار مي‌گذارند. رفاقت‌ ما دخترهاي دبيرستاني با پسرهاي كلاس سنگي ساده و دوستانه است، گرچه هر كدام از ما در خيال، عاشق يكي از اين دون‌ژوان‌‌هاي جوان است. گروه ما دخترها نيز- براي آن دوره- پيشرو و آزاد است. اهل هنر و ادبيات هستيم، اهل موسيقي غربي و رقص‌هاي فرنگي. و البته ورزش. پدر و مادرهاي‌مان روشنفكر و متجدد هستند و به آزادي ما احترام مي‌گذارند. صبح‌هاي جمعه، با اتوبوس، براي اسكي به لشگرك مي‌رويم و شب‌هاي پنج‌شنبه جلوي سينما ايران يا سينما متروپل صف مي‌بنديم. عاشق فيلم‌هاي آمريكايي هستيم و در خيال خود، همراه هنرپيشه‌هاي هاليوود، به دنيايي رنگين در آينده سفر مي‌كنيم. از امنيتي كه به گمان‌مان ابدي‌ست، برخورداريم و زيرپاي‌مان محكم است.

با يكي از پسرهاي كلاس سنگي، كه يك سال از من بزرگ‌تر است، گفت و گويي اديبانه دارم. به هم كتاب قرض مي‌دهيم و درباره آن بحث مي‌كنيم. يكي از كتاب‌هايي كه من به او مي‌دهم چنين گفت زرتشت نوشته نيچه‌ست. كتاب قطوري‌ست و جلد قرمز مقوايي دارد. ترجمه كي؟ يادم نيست. خواندن اين كتاب با اين كه چيز زيادي از آن نمي‌فهمم، ارزش و اعتباري خاص دارد و به دون ژوان‌هاي روشنفكر نشان مي‌دهد كه با دختر خانمي در آن بالابالاها طرف هستند. دوست اديب من، در مقابل، كتاب كوچك و كم‌قطري، با جلد نازك خاكستري به من مي‌دهد و مي‌گويد كه اصل آن به زبان آلماني‌ست و او آن را به زبان اصلي‌اش خوانده است (از آن چاخان‌هاي رايج و شيرين) و از من مي‌خواهد نظر خود را پس از خواندن آن كتاب به او بدهم. اسم كتاب دميان است، ترجمه خسرو رضايي.

به ظاهر كتاب ساده‌اي‌ست، مي‌توان آن را يك شبه خواند و كنار گذاشت. يكي دو روز مي‌گذرد. دميان روي ميز كنار تخت، در انتظارم است (كتاب‌ها سرنوشت خودشان را دارند و خواننده مطلوب خود را پيدا مي‌كنند) بالاخره مي‌روم به سراغش. در ابتدا آن را آرام و آهسته مي‌خوانم. به نظرم كتاب جالبي‌ست. از فصل دوم به بعد، با ورود دميان و شخصيت اسرارآميز او، قلبم به تپش مي‌افتد و، به صورتي نامعقول، مثل آدم‌هاي جن‌زده، مفتون و مسحور اين كتاب مي‌شوم. چيزي بالاتر از خوش‌آمدني ساده است يا تحسين و تاييد. كاري به عقل و شعور ندارد، آن هم عقل و شعور دختري جوان. واكنشي ناآگاه است ، مثل تجربه‌اي شهودي كه از ژرفناي درون برمي‌خيزد. چرا؟ نمي‌توانم توضيح بدهم. (امروز ده‌ها توضيح و دليل دارم، اما آن زمان چيزي از مفهوم ناآگاهي و فرافكني صورت‌هاي ازلي نمي‌دانستم). هر چه بود چيزي در درون من، من جوان بي‌خبر از راز و رمز و بازي‌هاي رواني، به اين كتاب پاسخ مي‌دهد. از اين كتاب جدا نمي‌شوم. شب، توي تخت، آن را باز، مي‌خوانم، زير سطرهايي به‌خصوص خط مي‌كشم، خط قرمز (كاش آن نسخه را نگه داشته بودم). ماجراي كتاب شرح زندگي اميل سينكلر پسر كشيشي پروتستان است كه در دنيايي، به قول خودش، پاك و منزه، بزرگ شده است. اما در جوار اين دنيا، دنيايي تاريك و دوزخي گسترده است كه نمي‌توان وجودش را انكار كرد و يا به سوي آن كشيده نشد. اميل سينكلر ميان دو دنيا دست و پا مي‌زند- دنياي بدي و زشتي و دنياي پاكي و خوبي. در آغاز، وضعيت دوگانه اميل سينكلر است كه مسحورم مي‌كند و خودم را با او هم‌داستان و هم‌سان مي‌بينيم، و بعد قدرت جادويي شخصيت دميان است كه من را سحر مي‌كند. خواب او را مي‌بينم. با او حرف مي‌زنم. حضور نامريي او را حس مي‌كنم و به دنبالش مي‌گردم. دميان موجودي مرموز است، ساحر است، ناجي يا شيطان است. صورت ازلي (آركه‌تيپ) تماميت و انسان كامل است. همه اين‌هاست و هيچ يك از اين‌ها نيست. نمي‌توان اسمي رويش گذاشت.

صورت‌هاي ازلي و نقش‌هاي جاودان خيال در اعماق روان ناآگاه جمعي خفته‌اند. كافي‌ست كه شعري در يك ديوان يا طرح شخصيتي مسحوركننده در كتابي ناب، يا تجربه‌اي متعالي، تارهايي را در ژرفناي درون به ارتعاش درآورد تا نقشي ازلي، در قالب تصويري مشخص، به تجربه آگاهي در بيايد. مثل نيلوفر مقدس در اديان هندو كه از دل اقيانوس تاريك آغازين مي‌رويد و در سطح آب مي‌نشيند. در دل نيلوفر مقدس برهما نشسته است و اوست كه آفرينش هستي را فرمان مي‌دهد. آركه‌تيپ يا صورت ازلي، قدرتي تكان‌دهنده دارد و در انسان واكنشي عاطفي برمي‌انگيزد. اين انسان مي‌تواند مردي بالغ يا زني سالخورده يا نوجواني چهارده ساله باشد. امروز، با ديدگاهي آگاه و آشنا با مكتب روانكاوي تحليلي يونگ، مي‌توانم تا حدودي در فراخور دانش‌ام، شخصيت دميان يا بئاتريس، مادر او را، تجزيه و تحليل كنم. اما در آن زمان، ناآگاهانه، مسحور صورت ازلي دميان بودم و ظهور اين آركه‌تيپ نمايانگر نيازي روحي بود. نياز براي يافتن راه مطلوب. در بسياري موارد، ناخودآگاه، در لحظاتي بحراني، با زباني نمادين، و به اشكال گوناگون، به انسان هشدار مي‌دهد يا در قالب تصاويري تمثيلي در خواب‌ها يا آثار هنري او پديدار مي‌شود. اين تصاوير بيانگر وضعيتي رواني و نيازي روحي‌اند. اميل سينكلر، در لحظات بحراني زندگي‌اش به دميان نامه مي‌نويسد و جواب دميان به او با راز و نشانه است. من هم تصميم گرفتم به دميان نامه بنويسم. چي نوشتم؟ جزييات آن در يادم نمانده. اما به خاطر دارم كه از دميان خواستم راه حقيقي زندگي را به من نشان دهد. نامه را توي پاكت گذاشتم، نياز به آدرس او نداشتم. دميان همه جا حضور داشت. پيغام من به او مي‌رسيد. همين‌طور جواب او به من. مطمئن بودم.

نشستم به انتظار. در هر كتابي كه مي‌خواندم به دنبال ردپايي از دميان مي‌گشتم. مطمئن بودم كه در خواب بر من ظاهر خواهد شد. كه نشد، و جوابي از او، به رمز و اشاره نيامد. عشق‌هاي زودگذر جواني و هيجان رفتن به آمريكا براي ادامه تحصيل، خاطره دميان را به اعماق تاريك ذهنم پرتاب كرد. كلاس ده بودم. بسياري از دختران همكلاسي و پسرهاي كلاس سنگي، تك‌تك، عازم سفر به خارج بودند. خداحافظي‌ها دردناك بود. دري به روي عهدي بسته مي‌شد، عهد بي‌خيالي و خوشي‌هاي جواني. مثل در چوبي كلاس سنگي كه هرگز گشوده نشد. (چندي پيش از خيابان وليعصر مي‌گذشتم. چشمم به در چوبي و كلاس سنگي افتاد. كسي در اطرافش نبود. و چند شب بعد، در ضيافتي كوچك و خانوادگي، چشمم به يكي از دون‌‌ژوان‌هاي كلاس سنگي افتاد. سن و سالي ازش مي‌رفت. چاق شده بود و آن چه از موهايش مانده بود تارهايي يكدست سفيد بود. سراغ دون‌ژوان‌هاي گمشده را گرفتم. خبرها خوش نبود. چه انتظاري داشتم؟) برگرديم سر داستان دميان و باقي ماجرا. ورود به آمريكا براي من همراه با خواب و خيالي بر بادرفته بود. فيلم هفت عروس براي هفت برادر را ده بار در سينما ايران ديده بودم و مطمئن بودم كه يكي از اين برادران دلاور در انتظار من است. خبر نداشتم كه چه دختران چاق بي‌هنر و چه پسران بدتركيب خنگي منتظر ورود من هستند. وارد دبيرستان شدم و از آن جا كه به زبان انگليسي تسلط نداشتم، سه ماه اول، من را در كلاس شاگردهاي عقب‌مانده نشاندند. اين خودش داستاني جداگانه است كه شايد روزي خاطرات سال‌هاي آمريكا را بنويسم. آمريكايي شدن من بسيار سطحي بود و تمام مدت در آرزوي بازگشت بودم. بالاخره، وارد دانشگاه شدم. رشته فلسفه را انتخاب كردم. اما فلسفه جوابگوي خواسته‌هاي دل و قلبم نبود ودلم از هر چه دكارت و هيوم و كانت بود، به هم مي‌خورد. استاد آمريكايي شيفته فلسفه پوزيتيويسم بود و من به دنبال حرفي ديگر مي‌گشتم. حتي درس‌هاي ادبيات هم آن چيزي كه مي‌خواستم نبود. انگار خاطره در بسته كلاس سنگي و دنياي مرموزي كه در پس آن پنهان بود، در يادم ثبت شده بود و كسي از آن پشت صدايم مي‌زد و من قادر به گشودن آن در نبودم. دچار افسردگي شديد شده بودم. تصميم گرفتم درس و تحصيل را رها كنم. اما جرات نداشتم. مانده بودم بر سر دو راهي. نياز به يك معجزه داشتم، به كسي كه بتواند نفسي تازه به روح ملول و گم شده‌ام بدمد. روز اسم‌نويسي و انتخاب دروس براي سال آخر بود. معلم‌ها زير چادري بزرگ پشت ميزهايشان نشسته بودند. مي‌توانستيم چند رشته در حاشيه رشته اصلي انتخاب كنيم. با بي‌ميلي از جلوي ميزها مي‌گذشتم. همه معلم‌ها را مي‌شناختم و از همه‌شان بدم مي‌آمد. همان قيافه‌ها، همان بحث‌ها. جز يك نفر تازه وارد. چشمم به خانمي مسن - شايد هفتاد ساله- افتاد. اين چهره ناشناخته بود. موهاي كوتاه نقره‌اي داشت و نگاهي عجيب نافذ و عميق. كي بود و از كجا مي‌آمد؟ با همه فرق داشت. به نظرم مي‌آمد كه كه او را مي‌شناسم و در جايي ديده‌ام. شايد در خوابي رفته از ياد.

همان‌طور كه نگاهش مي‌كردم چشمم به سنجاقي طلايي روي يقه كتش افتاد. ماري بود كه دم خود را به دهان گرفته بود. (درباره اين نماد - اوروبوروس- در كتاب بزرگ بانوي هستي به تفصيل نوشته‌ام). خيره به اين طرح عجيب نگاه مي‌كردم مبهوت و حيرت‌زده سر جايم ايستاده بودم. نگاهم پايين‌تر رفت و روي ميز چشمم به كتاب دميان افتاد. خانم مونقره‌اي با مهرباني نگاهم مي‌كرد. سر از كارم در نمي‌آورد. يادم مي‌آيد كه سه چهار بار اسم دميان را تكرار كردم و اشك‌هايم سرازير شد.

خانم پرسيد: اين كتاب را مي‌شناسي؟
مي‌شناسم؟
گفتم اين كتاب جواب دميان به من است. جواب نامه من.

اسم اين استاد آمده از عالم غيب ميس دانر بود و مطمئنم با خودش گفته بود كه اين دانشجوي خارجي به احتمال قوي، به علت دوري از وطن، پرانده است.

اسمم را در كلاس او نوشتم. درسي مي‌داد به اسم اسطوره و نماد و صورت‌هاي ازلي. (Myth-Symbol- Archetype)

روز اول، با كتاب دميان، انگار طلسمي جادويي دردست، سر كلاس حاضر شدم و رديف اول نشستم. ميس دانر يك تكه گچ برداشت و روي تخته اسمي را نوشت كه هرگز نشنيده بودم: كارل گوستاو يونگ. بعد توضيح داد كه براي فهميدن حرف‌هاي او بايد كتاب او را به نام ناخودآگاه جمعي و آركه‌تيپ‌ها بخوانيم. سرتان را درد ندهم. دميان در قالب ميس دانر سر راه من سبز شده بود تا در بسته كلاس سنگي را باز كند و باغ جادويي را كه در پشت آن پنهان بود، به من نشان دهد. از آن روز تا به امروز سال‌هاي متمادي گذشته است وليكن باغ سبز آن سوي ديوار همچنان طراوت و تازگي خود را حفظ كرده است، و دري كه آن روز گشوده شد، تا به امروز بسته نشده است. شناخت دنياي ناخودآگاه جمعي و صورت‌هاي ازلي، به دانش فلسفي نيز معنا و بعدي تازه بخشيد و من را از چنگال نااميدي رها كرد.

ميس دانر براي من همانند خضر بود. سال‌ها بود كه راه دلم را براي رويت او آب و جارو كرده بودم. براي يك سال، به عنوان مهمان، به دانشگاه دريك آمده بود. روزي كه مي‌رفت، گريه مي‌كردم و انگشتر عقيق‌ام را به او هديه دادم. نگاهي مهربان به من كرد و من در چشم‌هاي آبي‌رنگ او كه به وسعت اقيانوسي ازلي بود، آخرين حرف دميان به اميل اسينكلر را باز خواندم:

"سينكلر كوچكم به آن چه به تو مي‌گويم خوب توجه كن. من بايد حركت كنم. شايد يك بار ديگر نيز به كمك من احتياج پيدا كني ... هر وقت مرا بخواني با اسب يا قطار به ديدنت نخواهم آمد. تو بايد گوش به درون خود دهي. آن وقت خواهي ديد كه من در تو هستم."

سال‌ها، زماني كه در پاريس بودم، دوستي قديمي، كه اكنون استاد دانشگاه در آمريكاست، به من زنگ زد و گفت كه در كنفرانسي در فلان دانشگاه درباره كارهاي تو حرف مي‌زدم. در خاتمه، خانم خيلي پيري، عصازنان، خودش را به من رساند و سراغ تو را گرفت. اسمش را نگفت وليكن ديدم كه انگشتري عقيق، كه به نظرم ساخت ايران بود، به انگشت دارد. مي‌توانم آدرسش را برايت پيدا كنم. نه آدرس او را نمي‌خواستم. آ‌درسش در قلب من بود. مگر آدرس دميان را مي‌دانستم؟ نامه‌اش را پست كردم و جوابم را داد.

و اما چه طور شد كه به مرور اشعار فروغ پرداختم.

فروغ فرخزاد را براي اولين بار در منزل آقاي ابراهيم گلستان ديدم. جمعه‌ها، تعدادي از نويسندگان و روشنفكرها در منزل او جمع مي‌شدند. دو نفر در آن جمع توجه من را به خود جلب كردند: فروغ و سهراب سپهري. هر دو هم با هم دوست بودند و رفاقتي قديمي داشتند. فروغ زني بسيار جذاب و باهوش بود. ديگران، در بحث‌ها، فضل‌فروشي مي‌كردند و به آن چه مي‌گفتند، احتمالا اعتقاد نداشتند. حرف‌هاي فروغ ساده و شاعرانه بود. يادم هست كه ناگهان افسرده مي‌شد، حوصله‌اش از هياهوي بر سر هيچ ديگران سر مي‌رفت و خودش را كنار مي‌كشيد. او را مي‌بينم كه دو ساقه كوچك گيلاس را به گوش‌هايش آويخته و زير درختان باغ قدم مي‌زند. بعدها كه او را بهتر شناختم، ديدم كه تا چه حد آسيب‌پذير است و از قضاوت نادرست و حقير آدم‌ها رنج مي‌كشد. يك شب همراه با سپهري و چند نفر ديگر به منزل من آمد. هنوز كتاب تولدي ديگر چاپ نشده بود. شعر تولدي ديگر را براي ما خواند و بعد هم شعري از سپهري. صدايي ظريف و اندوهگين داشت. ابيات اين شعر آن چنان شگفت‌انگيز بود كه نمي‌توانست برخاسته از خرد و ذهنيتي آگاه و عقلاني باشد. به نظرم رسيد كه دريچه‌هاي روح او، همانند هر شاعر بزرگ و اصيل، در تجربه‌‌اي شهودي، رو به عالمي ديگر گشوده مي‌شود و اشعار او ريشه در جهاني فراسوي داده‌هاي واقعي دارند. هنگام جمع‌آوري نوشته‌هايم كه همگي درباره اسطوره و نماد و صورت‌هاي ازلي هستند، به ياد دو اثر بزرگ در ادبيات معاصر ايران افتادم: يكي بوف كور نوشته هدايت بود و ديگري اشعار فروغ. در مورد بوف كور چندين كتاب نوشته شده است وليكن، وجه اساطيري و شناخت نمادها و صورت ازلي بزرگ مادر يا بزرگ بانوي هستي در اشعار فروغ، ناشناخته مانده است. آن چه من درباره فروغ نوشته‌ام مروري بر سير سلوك دروني او از اسارت تا پرواز است، از پيوستگي به زمين مادر تا رسيدن به آسمان پدر. فروغ زني‌ست كه افتان و خيزان، راهي سخت را به سوي "خود" پيموده است در نامه‌اي به شاپور پرويز مي‌نويسد: "هرگز احساس كرده‌اي كه در چه غار تاريكي زندگي مي‌كني؟ هرگز آرزو كرده‌اي كه با دو تا بال به سوي فضاهاي بي‌انتها پرواز كني؟" در اين پرواز از اسارت در غار، كه نماد نيروي تاريك و ابتدايي بزرگ مادر است، تا روشنايي آسمان و فضاهاي بي‌نهايت، كه نماد روح و معنويت پدر است، شاهد مرگ و تولد مجدد شاعري هستيم، كه با زباني اشارت‌آميز و تمثيلي، از پيوستن و يگانگي با طبيعت و نيروهاي كيهاني سخن مي‌گويد. بزرگ بانوان اساطيري مظهر طبيعت و ارزش‌هاي مادينه و عشق و باروري و رمز و شهود هستند، و پيوسته در روياها يا در آثار هنري انسان پديدار مي‌شوند و صداي خود را از آن سوي زمانه به گوش او مي‌رسانند.

گوش كن
به صداي دوردست من
در مه سنگين اوراد سحرگاهي
و مرا در ساكت آينه‌ها بنگر
كه چگونه لاز، با ته‌ مانده دستهايم
عمق تاريك تمام خواب‌ها را لمس مي‌سازم

فروغ فرخزاد، به عنوان فردي از جامعه، ناگزير، سرو كارش با دنياي محسوسات و دردهاي اجتماعي‌‌ست و نگاه تيزش با اندوه و يا طنزي تلخ به آدم‌هاي دردمند يا حريص و حقير مي‌نگرد. اما نيرويي مرموز او را به سوي حقايق پنهاني مي‌كشاند و ندايي برخاسته از ژرفناي درون او را مسحور و مقهور مي‌كند. در اين مرحله، به گفته يونگ، او ديگر آزاد و مختار نيست، بلكه وسيله‌اي در فروغ، رامبو، موتسارت، و نوابغ ديگر، وارث بار امانتي آغازين هستند. روحي متعالي در جسم خاكي آن‌ها حلول مي‌كند و اغلب، بدن كوچك‌شان تاب تحمل چنين نيرويي را ندارد و هر يك، به نوعي و طريقي، در عنفوان جواني رهسپار جهان زيرين و مرگ مي‌شوند. از اين رو شباهتي كامل به فرزندان بزرگ بانوي هستي دارند كه به دست او قرباني مي‌شوند، و اين قرباني متضمن باروري زمين و تجديد حيات جهان است.

دميان
نويسنده: هرمان هسه
ترجمه: خسرو رضايي
ناشر: جامي
قيمت: 2200 تومان
تعداد صفحات: 200 صفحه
كد شابك: 964-7468-19-9 چاپ: اول (ناشر)، 1386

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
نوشته خانم ترقي علاوه بر وسوسه خريد "بزرگ بانوي هستي"، كنجكاوي آدم را درباره "دميان" هرمان هسه هم برمي‌انگيزد. از كتابفروش محل كه مي‌پرسم، متوجه مي‌شوم كه از شانس من ترجمه خسرو رضايي اخيرا دوباره به بازار آمده. حاجت به استخاره نيست!







"نوشته‌هايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفته‌ها نوشته مي‌شوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيره‌كتاب ارسال مي‌شوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشته‌ها هستيد مي‌توانيد مشترك خبرنامه جيره‌كتاب بشويد.

فهرست "نوشته‌هايي به بهانه كتاب"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد