|
نگاشته شده به تاريخ 17/3/86
آبتني كلاغ در حوض شاهي!
چند روز پيش داشتم دنبال يك چيزي ميگشتم كه به يك دفتر يادداشت برخوردم كه چهار، پنج سال پيش خريده بودم تا "فريم"هاي خاصي از زندگي در مملكت گل و بلبل را تويش ثبت كنم. آن روزها بعضي زواياي اين زندگي به نظرم "ثبتشدني" ميرسيدند و در لحظه، وسط خيابون، توي تاكسي، يا در دفتر كاري در حال انتظار، حيفم ميآمد كه به هنگام وقوع رهايشان كنم تا از ياد بروند. چند موردي هم تويش نوشتم، اما بعد كار متوقف شد. نه اينكه موضوعات قابل ثبت ناپديد شده باشند. هنوز هم وقتي هر روز از خانه خارج ميشوي، اگر خوب نگاه كني كلي تصوير و "صحنه" ميبيني كه اگر فراموششان نكني، بالاخره روزي روزگاري به كارت ميآيند. اما خب، اينكه هر بار دفتري از پر شالت در بياوري و وسط "واقعه"، يا دقايقي بعد، شروع كني به نوشتن، به قول يكي از دوستان، انضباطي لازم دارد كه انگار من ندارم!
به هر حال يكي از نوشتههاي ثبت شده در دفتر چند خط زير بود كه به نظرم رسيد ميشود به موضوع اين نامه ربطش داد:
"گور باباي اتيكت. ژاكتم را پهن ميكنم روي چمنها كه كمي نم دارند، كيفم را ميگذارم زير سرم و چشمهام رو روي هم ميگذارم. اتاق هتل را امروز صبح پس دادهام اما كارم زود تمام شده و سه، چهار ساعت مانده تا پرواز برگشت. ماندهام علاف و سرگردان. خسيسيام ميآيد براي اين چند ساعت دوباره كلي پول هتل بدهم.
با چشمهاي بسته به صداهاي اطراف گوش ميكنم. مرد جاافتادهاي، تعدادي نوجوان افغاني را گير آورده و دارد مخشان را ميزند كه برگردند مملكتشان. گهگاه صداي عبور درشكه توي صداي مردك ايمپوز ميشود. خوابم نخواهد برد! مطئمنم! پس شروع ميكنم گهگاه چشمها را باز كردن و دوباره بستن. از زير دستم كه سايبان سر كردهام، بالا، آسمان ابري است. از آن ابرهائي كه روي يك زمينه سرتاسر خاكستري اينجا و آنجا قلمبههاي پشمكي، توي ارتفاع پائينتر، شكلهاي خندهدار به خود ميگيرند. باد ميآيد و هوا خنك است. براي همين هم هر بار كه چشمهايم را ميبندم و دوباره باز ميكنم آرايش صحنه عوض شده است! عجب آسماني! سالهاست كه زير چنين سقفي نخوابيده بودم. نه بوي دود و گازوئيلي به مشام ميرسد، نه صداي موتور و ماشيني. از انفجار جمعيت هم خبري نيست. تك و توك كساني رد ميشوند. مردك اما همچنان در كار ارشاد افغانيهاست.
سرم را كه كمي به راست ميچرخانم، عمارت شاهي معلوم است. چند بار ستونهايش را شمردم. اول به نيت چهل و بعد به نيت بيست. كه اگر سايهاش توي حوض بيافتد بشود چهل! اما هجده ستون بيشتر نيست. كمي مشكوكم كه "همين" بود كه ميگفتند "چهلستون" دارد يا آن يكي ديگر بود. امان از اين تاريخ و جغرافي خراب.
لب حوض شاهي كلاغها آبتني ميكنند. بله! همين كلاغهاي سياهسوخته خودمان. كاملا كلهشان را توي آب فرو ميكنند و بعد در ميآورند و مثل سگ خودشان را ميتكانند. اولينبار است كه ميبينم كلاغ نظافت ميكند! شايد هم كه اينها زاغ هستند و حمام گرفتنشان بلامانع است. انگار زيستشناسي هم تعريفي ندارد!
در همان وضعيت سرم را به طرف چپ خم ميكنم. مسجد با آن كاشيكاريهاي معروف آبي رنگ آنجا نشسته. امروز درش باز است. عمارت شاهي هم. احتمالا والده كلهام را بعدا خواهد كند كه چرا تو نرفتهام و از نزديك تماشا نكردهام. اما همينجوري دارد بهم خوش ميگذرد. حوصله ندارم تغيير موضع بدهم! از كل ميزانسن با هم لذت ميبرم. حوصله تدقيق هم ندارم.
مردك بالاخره دست از سر افغانيها بر ميدارد. اما همچنان دارد حرف ميزند. صدايش از همان سمت مسجد شيخ لطفالله ميآيد. نگاه ميكنم. رد ميشود. دوچرخه دارد و ترك دوچرخه متاعي براي فروش. چقدر در اين شهر هنوز دوچرخه هست!
كمي آنورتر توي چمنها جواني نماز ميخواند. كارش كه تمام ميشود به داخل يكي از مغازههاي داخل ميدان ميرود. فوارههاي حوض شاهي ناگهان به راه ميافتد و كلاغها (زاغها؟) را فراري ميدهد. باد كه از اين سمت ميوزد، ذرات آب را به روي چمن، جائي كه دراز كشيدهام ميراند. مثل آن موقعهائي كه برادرم آبپاش اطو را دستش ميگرفت و خيسم ميكرد. نه به آن شدت! باز هم خوب است. تغيير موضع نميدهم.
(اصفهان - 9 آبان 81)
"سعدي بودن يا حافظ بودن، مساله اين است!"
احتمالا ديگر نياز به توضيح ندارد كه من چندان اهل سفر نيستم! آدمي كه تا دم در مسجد شيخ لطفالله برود اما داخل نرود، به حكم عرف، مطمئنا يك چيزيش ميشود. مشكل اينجاست كه معمولا حتي وقتي داخل هم ميروم آن هيجان و احساس و شعفي را كه معمولا يك گردشگر از خود بروز ميدهد، و اصلا براي خاطر همين هزينه و رنج سفر را بر خود هموار ميكند، در خود احساس نميكنم. ميدانم، خيلي نااميدكننده است!
در طول ساليان با خودم به اين نتيجه رسيدهام آنچه در جغرافياهاي مختلف ممكن است تحت تاثيرم قرار دهد سنگ و كلوخ و ستون و طاق ضربي نيست. بلكه "جريان زندگي" است كه در شهرهاي مختلف (و احتمالا در كشورهاي مختلف) با ضربان و شدت و گرما و سرماي متفاوتي جاري است. احتمالا براي همين است كه "آبنوس" كاپوشينسكي را اينقدر دوست دارم. چون با خواندن آن، اينگونه ويژگيهاي آفريقا را در لابلاي صفحات كتابش مييابي.
ديدن اين وجه از جغرافياي جديد كار سادهاي نيست. احتمالا نميشود در يك سفر چهار، پنج روزه پيدايش كرد، ملاقاتش كرد، ازش عكس گرفت. پيدا كردن اين وجه از هر جغرافيا هم احتمالا آدم اهلش را ميخواهد. چه بسا اصلا من اينكاره نباشم!!! با اين حال اين آن كيفيت "به ياد ماندني" از سفر است كه پس از سالها، اگر بگوئيد چشمهايت را ببند و مثلا به "اصفهان" فكر كن به يادم ميآيد. دستفروشي با دوچرخه كه مخ بچههاي افغاني را ميزند. و نه جزئيات كاشيكاريهاي كاخ و مسجد و بارگاه.
با چنين "ذائقه گردشگري" عجيب و غريبي، تصديق ميفرماييد كه همان بهتر است كه سرجايم بنشينم، پول خودم (يا ديگران!!!) را حرام نكنم و به "زندگي بياحساس" خودم ادامه بدهم. و دلم خوش باشد به اينكه "خواجه شمسالدين" هم همينجور بود!
جديخواني تير و مرداد درباره "هنر سفر" است. خواندنش را به شما توصيه ميكنم!
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|