|
نگاشته شده به تاريخ 13/11/85
هفده صفحه در توصيف غلت زدن در رختخواب!
در جستجوي زمان از دست رفته" كتاب مهمي است. ميگويند "يكي از مهمترين كتابهاي دوران معاصر" و "از پايههاي اصلي ادبيات امروز غرب و جهان است".
كتاب اما "عظيم" است. مهدي سحابي، مترجم آن مينويسد:
"ترجمه فارسي آن بيش از چهار هزار صفحه است. كتاب پيچيدهاي هم هست. در عين روشني و زلالي سنگين است. بدون آنكه كتاب خاص نخبگان باشد همهخوان هم نيست. از همه اينها گذشته كمي از آن حالت فخيم بازدارندگي را هم دارد كه خاص آثاري است كه اسطوره ميشوند و شهرت و عظمتشان آنها را دور از دسترس جلوه ميدهد."
و خيال نكنيد كه فقط ما ايرانيهاي "تنبل در كتابخواني" فاقد پشتكار لازم براي خواندن "در جستجو ..." هستيم. آلن دوباتن در كتاب "پروست چگونه ميتواند زندگي شما را دگرگون كند" مينويسد:
"... پروست از خانمي آمريكايي نامهاي دريافت كرده بود كه توضيح داده بود بيست و هفت ساله و ساكن رم و بسيار زيباست. در دنباله نامه خانم افزوده بود كه ظرف سه سال گذشته جز خواندن كتاب پروست كار ديگري نكرده. اما مشكلي وجود داشت: "حتي يك كلمه هم چيزي نميفهمم، مطلقا هيچ چيز. مارسل پروست عزيز، اين قدر پز ندهيد و كوتاه بياييد. لطفا در دو جمله برايم بگوييد ميخواستهايد در اين كتاب چه بگوييد."" (صفحه 42 كتاب "پروست چگونه ميتواند ...")
و اين تازه زماني بوده كه "از كتابش در سطحي وسيع استقبال شده بود". دوباتن اشاره ميكند كه قبل از انتشار كتاب و در زماني كه پروست سعي ميكرده براي كتابش ناشري پيدا كند، جمعبندي يكي از ناشراني كه حوصله كرده تا مقداري از دستوشته كتاب را بخواند به اين شرح است:
"... مادلن تلخيصي از هفده صفحه نخست دستنوشته تهيه كرد: "مردي دچار بيخوابي است. در رختخواباش غلت و واغلت ميزند، لحظههاي تخدير و حالتهاي ميان خواب و بيدارياش را بازگو ميكند، كه برخي از آنها مربوط است به دشواريهاياش هنگام خوابيدن در اتاقاش در خانه ييلاقي پدرشياش در كومبري وقتي كه پسر بچهاي بوده است. هفده صفحه! يكي از جملات به تنهايي (در پايان صفحه 4 و صفحه 5) چهل و چهار خط است."" (صفحه 42 كتاب "پروست چگونه ميتواند ...")
شهرت "در جستجوي زمان از دست رفته" هميشه كنجكاويام را برميانگيخت. آدم هميشه دوست دارد كه سر در بياورد آدمهاي معروف چرا و چگونه معروف شدهاند. همينطور هم آثار معروف. اما خب حجم هفت جلدي كتاب من را كه اغلب كتابهاي دو جلدي را هم زورم نميرسد كه تا به آخر بخوانم، ميرماند. بعد از خواندن "پروست چگونه ميتواند زندگي شما را دگرگون كند" علاقهام به مارسل پروست بيشتر شد. حالا خيلي بهتر از قبل ميشناختمش. اما خب بيش از پيش مطمئن شدم كه خواندن "در جستجوي ..." كار من نيست.
براي همين هم بود كه وقتي شنيدم مهدي سحابي و انتشارات مركز "گزيدههايي از در جستجوي زمان از دست رفته" را چاپ كردهاند خوشحال شدم و "تير كردم" كه بايد اين كتاب را بخرم.
"گزيدهها" را خود مهدي سحابي انتخاب كرده. انگار كه آدم با حوصلهاي اين هفت جلد را خوانده باشد و در حين خواندن، مداد در دست، در زير جملاتي كه به نظرش جالب آمده خط كشيده باشد.
او در مقدمه كتاب مينويسد:
"... چيزي كه عجيب است اين كه در همه نزديك به اين بيست سال هميشه از خواندن برخي صفحات جستجو حيرت كردهام. اولين واكنشم، گذشته از خود لذت خواندن و درك مفهوم آنچه در اين صفحهها آمده، اين بوده كه مگر ميشود آدمي اين قدر در عمق مضموني فرو برود، با اين ظرافت به اين يا آن مساله انساني بپردازد و همچو گوشههاي دور از دستردسي را در آن كشف كند كه تا حال به فكر هيچكس نرسيده بوده، و از همه اينها بالاتر، آنچه را كه ديده و كشف كرده با اين دقت و گويايي و زلالي بيان كند؟" (صفحه 8 كتاب)
و بعد از آوردن يكي دو نمونه از "انتخابهايش" اضافه ميكند:
"حيف نيست كه اينها نخوانده بماند؟ فكر ساده دوستانهاي كه اولين انگيزه تدوين كتاب حاضر شد اين حيف بود. كه بعد با نگراني همراه شد و دريغ شد. اما رفتهرفته، با هر بار خواندن "جستجو"، با هر بحثي كه دربارهاش پيش آمد، آن فكر اوليه تبديل به يك ترس واقعي شد كه نكند خيليها ندانند كه همچو جواهرهايي هست، نكند كه برخي از آن عوامل بازدارنده، حجم و "سنگيني" و حالت اسطوره كتاب باعث بشود كه خيليها كه ميتوانند و ميشود كه شيفته چنين كتابي بشوند از آن ناخواسته دور بمانند، ندانسته از كنار چنين منبع عظيمي از حس و عاطفه، تخيل و انديشه، تحليل هنر و فلسفه بگذرند. اينجا بود كه آن "حيف" اول "بايد" شد. بايد كه دست كم روزني به اين منبع باز كرد، نمونههاي هر چند كوچكي از همه آنچه را كه در آن پيدا ميشود بيرون كشيد و نشان داد. تا معلوم بشود كه اسطوره فخيم، عليرغم هيبت خيالي يا ادعايياش، چه مجموعهاي از حس و فكر نازك و ظريف، شيرين و عميق است." (صفحه 11 كتاب)
كتاب به سه بخش تقسيم شده و در هر بخش "گزيدههاي" انتخابي مترجم آمده. از هر بخش يك گزيده برايتان ميآورم:
كتاب اول، عشق:
"سوان در گذشته اغلب از وحشت اين فكر كه روزي ديگر اودت را دوست نخواهد داشت با خود عهد كرده بود كه بهوش باشد، و همين كه حس كرد عشقش او را ترك ميكند در او چنگ بزند، نگهش دارد. اما اكنون، همزمان با سستتر شدن عشق، ميلش به عاشق ماندن نيز فروكش ميكرد. چرا كه نميتوان دگرگون شد، يعني آدم ديگري شد و همچنان پيرو عواطف آدم پيشيني بود كه ديگر نيست. (طرف خانه سوان: ص 496)" (صفحه 21 كتاب)
كتاب دوم، واقعيت و خيال:
"از آنجا كه عادت همه چيز را سست ميكند، آنچه ما را بهتر به ياد كسي مياندازد درست هماني است كه از ياد برده بوديم (چون بياهميت بوده است و در نتيجه گذاشتهايم كه همه نيرويش را حفظ كند). از همين روست كه بهترين بخش ياد ما در بيرون از ماست، در نسيمي باراني، در بوي ناي اتاقي يا بوي آتشي تازهافروخته، در هر آنچه
آن بخشي از خويشتن را در آن باز مييابيم كه هوش، چون به كاريش نميآمد، ناديده گرفته بود، واپسين گنجينه گذشته، بهترين، هماني كه وقتي چشمه همه اشكهايت خشكيده مينمايد، باز ميتواند تو را بگرياند. بيرون از ما؟ به بيان بهتر درون ما، اما از چشممان پنهان، در پرده فراموشياي بيش و كم دير پاييده. تنها به ياري همين فراموشي است
كه گهگاه ميتوانيم آني را كه زماني بوديم بازبيابيم، در برابر چيزها هماني بشويم كه در گذشته بوديم، و دوباره رنج بكشيم، چون ديگر نه خودمان كه آن آدم گذشتههاييم، و او كسي را دوست ميداشت كه ما اكنون به او بياعتناييم. در روشناي تند حافظه عادتآميز، تصويرهاي گذشته رفتهرفته رنگ ميبازد، محو ميشود، و از آنها چيزي به جا نميماند، ديگر نميتوان بازشان يافت. يا شايد ديگر بازشان نمييافتيم اگر كلمههايي آنها را به دقت در درون فراموشي حفظ نميكرد، به همانگونه كه كتابي، كه اگر نسخهاي از آن را به كتابخانه ملي ندهند اين خطر هست كه ناياب شود. (در سايه دوشيزگان شكوفا: ص 281)" (صفحه 78 كتاب)
كتاب سوم، آفرينش و انديشه:
"تاثيري كه ميگويند محيط روي آدم ميگذارد بيشتر از همه درباره محيط فكري يا روشنفكري صادق است. آدم را افكارش ميسازد، تعداد افكار خيلي كمتر از تعداد آدمهاست، در نتيجه همه آدمهايي كه فكر واحدي دارند مثل هماند. از آنجايي كه يك انديشه هيچ چيز مادي ندارد، همه آدمهايي كه تنها بطور مادي آدمي را دوره ميكنند كه انديشهاي دارد، هيچ تغييري در اين انديشه ايجاد نميكنند. (طرف گرمانت 1: ص 130)" (صفحه 149 كتاب)
اين مطلب قرار بود در معرفي يك كتاب باشد. اما انگار ناخودآگاه معرفي دو كتاب شده. اشاره به "پروست چگونه ميتواند زندگي شما را دگرگون كند" براي هرگونه تلاش در معرفي مارسل پروست و "جستجوي زمان از دست رفته"، كمك بزرگي است. درباره پروست يك كتاب ديگر هم دارم كه ترجمه فرزانه طاهري است و ناشر آن انتشارات
طرحنو. اما كتاب دوباتن براي خواننده غيرحرفهاي چون من هم مناسبتر بود و هم دلچسبتر. دوباتن موجود غريبي چون مارسل پروست را با چنان طنز و تفريحي "تعريف" ميكند كه خواننده بياختيار مجذوب اين آدم بظاهر نادلچسب ميشود. انگار كه مشغول خواندن زندگينامه چارلي چاپلين يا مارك تواين هستي.
و ضمنا فراموش نكنيم كه كتاب دوباتن همانقدر كه درباره پروست است درباره "زندگي شما" هم هست. چيزي كه از اسامي فصلهاي كتاب هم برميآيد:
فصل اول، امروز چگونه زندگي را دوست بداريم
فصل دوم، چگونه براي خودمان بخوانيم
فصل سوم، چگونه وقت بگذرانيم
فصل چهارم، چگونه با موفقيت رنج ببريم
فصل پنجم، چگونه احساسات خود را بيان كنيم
فصل ششم، چگونه دوست خوبي باشيم
فصل هفتم، چگونه چشمان خود را باز كنيم
فصل هشتم، چگونه به هنگام عاشقي شاد باشيم
فصل نهم، چگونه كتابها را زمين بگذاريم
(مشخصات كتابهاي فوق را در اينجا ببينيد)
|
"نوشتههايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفتهها نوشته ميشوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيرهكتاب ارسال ميشوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشتهها هستيد ميتوانيد مشترك خبرنامه جيرهكتاب بشويد.
|
فهرست "نوشتههايي به بهانه كتاب"
|