خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نگاشته شده
به تاريخ 22/10/85

كي ميگه كجه؟


اواخر سال گذشته بود كه نامه‌اي از اصفهان دريافت كردم. يكي از اهالي آن خطه سايت جيره‌كتاب را ديده بود و چند خطي برايم نوشته بود. مضمون نامه اين بود كه نويسنده خيلي اهل رمان و داستان و اينجور چيزها نيست و در عوض تا دلتان بخواهد به اسلحه و امور نظامي علاقه دارد و خلاصه پيشنهاد اينكه اگر اين نوع از كتابها را هم به مجموعه موضوعي جيره‌كتاب اضافه كنم احتمالا مشترياني از آن سمت پيدا خواهم كرد.

من در پاسخ نوشتم كه از سلاح و مسائل نظامي سررشته‌اي ندارم (راستش را بخواهيد اصلا نمي‌دانم كه آيا در اين زمينه‌ها كتابي هم چاپ مي‌شود يا نه!) اما حاضرم معامله‌اي بكنم! آن هم اينكه اگر اين دوست اصفهاني نشاني خود را به من بدهد من يك كتاب به انتخاب خودم به عنوان هديه برايش ارسال مي‌كنم و او (كه به گفته خودش "اصلا از شعر و رمان و فيلم نامه و اين قبيل چيزها خوشم نمي آيد و حتي اگر يكي بهم هديه هم بدهد احتمالا من هم آن را به يكي ديگر هديه ميدهم يا در بازار كتب دست دوم مي‌فروشم") بايد حتما وقت صرف كند و كتاب را بخواند و در خاتمه برايم بنويسد كه نظرش در مورد آن چه بوده!

كتاب انتخابي من "بادبادك‌باز" بود كه بعد از چند روز به نشاني اصفهان فرستادم و بعد از آن مشتاقانه به انتظار نشستم تا ببينم نتيجه چه خواهد شد. از شانس من دوستمان همان زمان به سفر مي‌رود و چند وقتي طول مي‌كشد كه دوباره به اصفهان برگردد، اينترنت‌دار شود و در نامه‌اي برايم نظرش را درباره بادبادك‌باز بنويسد. اما خب، بالاخره يكروز نامه بلند بالايي دريافت مي‌كنم و متوجه مي‌شوم كه "بادبادك‌باز" خوانده شده و:

"... كتاب بد نبود. يعني من خوشم نيامد و دليل دارم. اول آن كه به نظرم كتاب چيز خاصي نداشت. منظورم اين است كه نويسنده قلم خوبي نداشت. مخصوصا اول كتاب كه واقعا آدم را كلافه ميكرد. اينقدر مناظر و اشخاص و چه مي‌دانم كت پدرش را تفسير ميكرد كه چشم ناخودآگاه ميپريد اول پاراگراف بعدي. من رمان زياد نخوانده‌ام ولي به نظرم يك رمان خوب بايد ابتدا ايده خوبي داشته باشد. درست مثل يك فيلم نامه. ايده خام هر رمان بايد حداقل بيشتر از شش خط باشد كه من شك دارم اين رمان ايده اش به شش خط برسد."

و بعد از مقادير قابل توجهي شرح و تفسير درباره كتاب (كه هيچوقت نشد بابت دقت و حوصله بكار رفته در نوشتن آن درست و حسابي از نويسنده آن تشكر كنم)، بالاخره در انتهاي نامه آمده بود كه:

"... من به زودي مشترك جيره كتاب ميشوم. ... اين شايد سومين يا چهارمين باري بود كه من يك كتاب را آدم‌وار از ابتدا تا انتها خواندم و علاقه‌مند شدم باز هم اين تجربه را تكرار كنم. نمي‌دانم به اين كتاب هم مربوط مي‌شده يا نه. در هر حال من چند مجله مشترك هستم و كتابهاي زيادي هر ماه مي‌خرم كه ربطي به رمان و ادبيات ندارد ولي ديدم خواندن ماهي يك رمان، آنقدرها هم بد نيست و در واقع خوب است و خواندن رمان، انسان را به فكر و كسب تجربه جديد واميدارد."

آنور آبي‌ها در اينجور مواقع مي‌گويند: "BINGO"!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولي خب، اين تازه شروع ماجرا بود چون تازه از آن روز به بعد فكر كردن به اين موضوع شروع شد كه "براي اين مشتري جديد و عجيب‌السليقه بايد چه كتابي بفرستم؟"

در همين فكرها بودم كه به ياد "كتابهايي كه نمي‌شود زمين گذاشت!" افتادم و شروع كردم به ارسال ماهانه نمونه‌هايي از اينجور كتابها. بگذريم كه كلي بازار را به دنبال كتابهاي فردريك فورسايت كه خودم در دهه 1370 خوانده بودم گشتم اما يكدانه هم از آن كتابها پيدا نكردم. "مشت خدا"، "مامور مذاكره" و حتي قديمي‌ترها مثل "روز شغال" و "سگهاي جنگ" انگار ديگر مدتي است كه تجديد چاپ نمي‌شوند. ولي خب بالاخره كتابهاي جديدتر نويسندگان اين ژانر در بازار پيدا مي‌شد و كار را با همان‌ها شروع كردم. از حق نگذريم نتيجه كار هم بد نبود. دوست ما در آخرين نامه‌اش درباره انتقامجو مي‌نويسد:

"... اين انتقامجو عجب كتابي بود. عجب كتابي بود. هماني بود كه مي‌خواستم. شما اين تيكه ها را از كجا گير مي‌آوريد؟ من يك بار خواستم رماني بخرم (البته بعد از آشنايي با جيره كتاب). چند صفحه اي را در كتاب فروشي ها ورق زدم. عجب آشغالهايي بودند. حيف پول. ... حالا شما اين كتابها را از كجا گير مي‌آوريد من نميدانم. آيا همه كتابهايي كه تازه از چاپ در آمده را دانه به دانه خريده و مي‌خوانيد تا بهترين ها را انتخاب كنيد؟ لابد خانواده خيلي از دست شما شاكي هستند. خلاصه كنم. اگر شما نبوديد من هرگز رماني نمي‌خواندم."

البته بعد از چندين ماه رژيم "خواندني هيجان‌آور" (بخوانيد Thriller) بالاخره اين ماه رژيم را شكسته‌ام و يك "دنياي سوفي" سمت اصفهان فرستاده‌ام كه فعلا خبري نيست و منتظرم ببينم اينبار نظر خواننده‌مان درباره كتاب ارسالي چه خواهد بود (اميدوارم دچار "سوهاضمه" نشود!)


دقيقا يادم نمياد در چه دوره‌اي از زندگي كتاب پليسي‌خوان بودم. كتابهاي جيبي مرحوم ميكي اسپيلين با قهرماني كارآگاه معروف مايك هامر! وقتي يكي همين روزها ازم درخواست كتابهاي عزيز نسين را كرد كه "مي‌تواني برايم پيدا كني؟" ناگهان ياد همان سالهاي دور افتادم و تعطيلات تابستان كه نوشته‌هاي اين نويسنده عامه‌پسند ترك را يكي يكي از توي كتابخانه خانه خاله برمي‌داشتيم و مي‌خوانديم. تن‌تن، ژوزف بالسامو و قطار بلند بالايي از ديگر آثار عامه‌پسند سالها در تعطيلي و غيرتعطيلي بارها و بارها ورق زده مي‌شدند و خوانده مي‌شدند و گاهي هم از اتاق بغل تشري مي‌آمد كه "بگير بخواب، مگر تو فردا مدرسه نداري؟!" يا "آدم آخه موقع امتحانا از اينجور كتابها مي‌خواند؟"

نمي‌دانم هر ساله چقدر وقت و هزينه صرف "ترويج فرهنگ كتابخواني" و اشاعه فلان و تشويق به بهمان مي‌شود. همين قدر مي‌دانم كه اگر در يكي از اين همايش‌ها و سمينارها و سخنراني‌ها يكي از جا بلند بشه و بگه كه "خانم‌ها، آقايان، لطفا اگر مي‌خواهيد كتابخواني را ترويج كنيد براي معرفي كتابهاي عامه‌پسند به مردم برنامه‌ريزي كنيد" برق از حضار سالن مي‌پرد و داد همه در مي‌آيد كه اينها محصولاتي "غيرفرهنگي" و "بي‌ارزش" هستند كه توسط "افرادي سودجو" تهيه مي‌شوند و اهداف والا و مقدس همايش را دنبال و برآورده نمي‌كنند (حيوونكي آلكساندر دوما و ذبيح‌الله منصوري).

ختم كلام
كتابهاي عامه‌پسند، كتابهاي هيجان‌انگيز، كتابهاي فكاهي، كتابهاي عشقي، كتابهاي تخيلي، كتابهاي پليسي و بزن بزن، و البته كتابهاي جدي و روشنفكرانه همه كتاب هستند. در بازاري كه تيراژ هر كتاب در آن 1500 و 2000 جلد است رو برگرداندن و اخ و پيف كردن دردي را دوا نمي‌كند. بگذريم كه اصلا و فعلا مشكل اصلي ما "عامه‌نپسند" بودن كتاب و مطالعه است. پس لطفا به هنگام توصيه كتاب به دوستان و آشنايان اين گروه از كتابها را فراموش نكنيد!


شايد بدتان نيايد نگاهي هم به اين مطالب بياندازيد:

كتابخوان‌ها؛ آدم‌هايي سعادتمند در خلوت خودشان!
چرا كتاب مي‌خوانيم؟ فايده‌اش چيه؟ آيا كتابخوان‌ها با كتاب‌نخوان‌ها فرق دارند؟ در مطلبي نوشته‌ي اورهان پاموك كه از هفته‌نامه‌ي شهروند امروز نقل شده به دنبال پاسخ بعضي از اين پرسش‌ها مي‌گرديم.

وقتي ستاره‌ها حرف مي‌زنند!
اين مطلب مروري است بر امكانات و اطلاعاتي كه يك "كرم‌كتاب" مي‌تواند از ميان صفحات مختلف وب‌سايت كتابفروشي آمازون درباره‌ي كتاب‌هاي مورد علاقه‌اش بدست آورد.

ماجراي من و شاملو
اين مطلب يادي است از احمد شاملو به همراه فايلي صوتي از سخنان او درباره‌ي "حال و اوضاع زبان فارسي در ديار فرنگ" و همچنين ذكر خاطره‌ي ديدار با او.

"نوشته‌هايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفته‌ها نوشته مي‌شوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيره‌كتاب ارسال مي‌شوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشته‌ها هستيد مي‌توانيد مشترك خبرنامه جيره‌كتاب بشويد.

فهرست "نوشته‌هايي به بهانه كتاب"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد