نگاشته شده
به تاريخ 26/8/85

كتابي كه هر تهراني بايد داشته باشد!


راهياب تهران بزرگ
ناشر: مركز اطلاعات جغرافيايي شهر تهران
قيمت: 3500 تومان
چاپ: اول، 1384

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
پائيز 1356، 2536 شاهنشاهي! كلاس سوم دبستان. اولين سالي است كه قدم به مدرسه فرهاد گذاشته‌ايم كه با مديريت توران ميرهادي اداره مي‌شود. روشن‌ترين خاطرات مربوط به اين سال مربوط به گردش‌هاي علمي است كه بصورت هفتگي همه شاگردان را به نوبت مي‌برند و طي آن هر بار بخشي از شهر را نشانمان مي‌دهند. موزه مردم‌شناسي، آب انباري در ناصرخسرو كه چيزي شبيه موزه يا انبار اشيا عتقيه به نظر مي‌آمد (پيش خودمان باشد، آنجا را كه ديدم فكر كردم "خب، خونه ما هم كه مثل همينجاست!!") يادم مي‌آيد يكروز هم موضوع گردش "بدون شرح" بود. ما را داخل ميني‌بوسي از بالاي شهر گرداندند و در تمام مدت كار ما اين بود كه از پنجره منظره شهر را نگاه كنيم. نقطه انتهايي مسير دروازه غار بود كه حالا بعد از سالها فكر مي‌كنم حتما معلم‌ها و مديريت مدرسه جسارت زيادي داشتند كه ما بچه‌هاي طبقه متوسط را تا آنجا با خودشان كشانده بودند. هنوز هم يادم هست كه در كنار خيابان، زير شيرهاي آبي كه مثل شيرهاي آتش‌نشاني توي فيلم‌ها بود زن‌ها مشغول شست و شوي رخت و ظرف و چيزهاي ديگر بودند و ... يادم مي‌آيد آنقدر عقلمان مي‌رسيد كه وقتي به آنجا رسيديم از خودمان بپرسيم "اينجاها هم شهر ماست؟"

سال بعد اما اين برنامه‌ها همه ملغي شد. سال تحصيلي با اعتصاب معلم‌ها شروع شد و بعدش هم سر و صداهايي كه از آنور ديوار و توي خيابان مي‌آمد مانع از اين بود كه ديگر ما را در اتوبوس و ميني‌بوس بريزند و دور شهر بگردانند.
روشن‌ترين خاطره مربوط به گردش‌هاي سال سوم اما مربوط به اولين روز بود. همه‌مان را بردند به بالاي پشت‌بام مدرسه و آقا معلم ميانسالي كه اسمش يادم نيست شروع كرد برايمان توضيح دادن اينكه شمال كدام است و جنوب كدام. جهت‌ها را چگونه تشخيص بدهيم و از كوهستان البرز و جهت تابش خورشيد چگونه براي پيدا كردن موقعيتمان كمك بگيريم. عجيب است كه چطور بعضي خاطرات پس از سال‌ها همچنان تازه و روشن باقي مي‌مانند.


دوستي دارم كه در دهه هفتاد مدتي را با هم همكار بوديم و در يكجا كار مي‌كرديم. كار ما در آنزمان نوعي "اطلاع‌رساني" شهري بود. دوره دوره "اميركبير تهران" بود و سرمايه‌گذاري براي شهر و شهرنشيني زياد صورت مي‌گرفت. موضوعي بود كه هر دو خيلي بهش علاقه داشتيم و ... خب، آن فعاليتها آنچنان كه ما مي‌خواستيم به نتيجه نرسيد. شايد هم ما زيادي جوان و بي‌تجربه بوديم و انتظار "كارستاني" را داشتيم كه مقدور نبود.

اما از همان روزها، موضوع اطلاع‌رساني شهري مبحث مورد علاقه هردويمان شد. براي همين بود كه من يكروز، سالها بعد از آن دوران، نزد او به نوعي اعتراف كردم كه "فلاني، باورت نميشه، روزي نيست كه از خانه بيرون بيام و كسي از من آدرس جايي را نپرسه!" فلاني اوائل مسخره‌ام مي‌كرد. مي‌گفت كه زيادي شيداي اطلاع‌رساني شده‌ام و خيال‌بافي مي‌كنم. اما چند بار كه با هم چند ساعتي توي خيابان‌ها اينور و آنور زديم، خودش ديد كه دروغ نمي‌گويم و واقعا هر بار يكي پيدا مي‌شود كه بپرسد "آقا فلان جا كجاست؟" يا "چه جوري بايد بروم خيابان فلان؟"

تصور نكنيد كه روزها خيلي توي خيابان‌ها پرسه مي‌زنم يا احيانا در كار مسافركشي و ... اينجور چيزها هستم. نه! صبح‌ها نيم‌ساعت سه ربعي طول ميكشه كه به محل كار برسم و بعدازظهرها هم همينقدر تا خانه راه در پيش دارم. بنابراين مدت زيادي را به خيابان‌نوردي نمي‌گذرانم!


شدت "مراجعه" به من بابت گرفتن نشاني و آدرس هميشه باعث مي‌شود به اين فكر بيافتم كه چه "بازار" و تقاضايي در اين شهر براي "كجاست؟" وجود دارد. و البته تعجب از اينكه اين بازار "تشنه" چرا هيچگاه به فكر استفاده از "نقشه" نمي‌افتد! چطور است كه خلق‌الناس حاضرند ساعتها در خيابانها سرگردان و پرسان به دنبال يك نشاني بگردند، بنزين كيميا را آنقدر مصرف كنند كه ديگر هيچ ساحري نتواند گره توليد و خريد آن را باز كند، هواي كيمياتر را آنقدر آلوده كنند كه گاهي آدم از به دنيا آمدن خودش در اين محلول بي‌اكسيژن پشيمان شود، اما يك نقشه ناقابل نخرند و به همراه نداشته باشند كه ...

حال مردم عادي به كنار، شاغلين حرفه‌هايي كه اصلا كارشان هم مرتبط با موضوع است انگار نه انگار كه چيزي به نام نقشه در اين عالم وجود دارد. نمي‌دانم چند بار تا به حال در اتومبيل كرايه‌اي (آژانس) نشسته‌ام و وقتي گفته‌ام كه مي‌خواهم بروم به فلان جا راننده پرسيده است كه "خودتان مسير را بلديد؟" يا "از كجا بايد برويم؟" يا ... و بعد كه گفته‌ام نه من اصلا تا به حال به اين نشاني نرفته‌ام و آنجا را بلد نيستم، اغلب اگر راننده خوش‌خلق بوده برگشته و گفته "خب، خدا بزرگه، ميريم يكجوري پيداش مي‌كنيم!"


در بازار كتاب انواع و اقسام نقشه‌هاي شهر تهران موجود است. من خودم مشتري "راهياب" يا كتاب راهياب تهران هستم. كتاب/نقشه تر و تميزي كه "مركز اطلاعات جغرافيايي شهر تهران" (وابسته به شهرداري تهران) توليد و چاپ مي‌كند. چاپ اول اين نقشه در سال 1377 در تيراژ 25000 نسخه و در قطع جيبي به بازار آمد. قطع جيبي كتاب باعث شده بود كه قطر كتاب زياد شود و در نتيجه عملا امكان اينكه بشود كتاب را در جيب گذاشت و اينور آنور رفت منتفي بود!

چاپ دوم كتاب در سال 1381 با تيراژ 5000 نسخه به بازار آمد. قطع اين نسخه يك چيزي توي مايه‌هاي وزيري بود، يعني بزرگ. بنابراين اين يكي را هم نميشد توي جيب گذاشت. اما خب، توي كيف جا مي‌شد و بنابراين من هميشه اون رو توي كيف با خودم اينور و اونور مي‌بردم.

تازه‌ترين نسخه راهياب پارسال به بازار آمده. در قطع پالتويي و در تيراژ 3000 نسخه. قطع كتاب بالاخره بعد از سه بار آزمون و خطا به اندازه ايده‌آل خودش رسيده. كتاب نه سنگين است و نه حجيم، بنابراين حمل و به همراه داشتن آن مايه دردسر نيست. سير نزولي تيراژ كتاب هم البته تصور مي‌كنم گوياي نكته ديگري است كه ناشر با آزمون و خطا دريافته. بابت طي مسير از بلندپروازي 25000 نسخه‌اي در سال 1377 تا واقع‌بيني 3000 نسخه‌اي در سال 1384 احتمالا مقاديري كتاب بادكرده در انبارهاي ناشر هزينه شده است. و چه حيف! محاسبه تقاضاي 25000 نسخه براي يك شهر 3-4 ميليون نفري چندان بيراه نبوده. گرفتاري جاي ديگري بوده كه همچنان هم بر سر جاي خودش پابرجاست.

راهياب‌ها همه خوش چاپ و تر و تميز هستند. در هر يك از چاپ‌ها/نسخه‌هاي مختلف آن نقشه تهران بروز شده و خيابان‌ها، بزرگراه‌ها و مسيرهايي كه به شهر اضافه شده (يا احيانا از صحنه روزگار محو شده‌اند) در چاپ‌هاي جديد نقشه روزآمد شده‌اند. كتاب در همه چاپ‌هاي خود راهنماي الفبايي نام خيابان‌ها و معابر را نيز به همراه دارد تا پيدا كردن صفحه نقشه مورد نظر با استفاده از آن تسهيل شود. نسخه جديد كتاب نقشه خطوط مترو، نقشه محدوده‌هاي جديد و قديم طرح ترافيك و نقشه منقطه‌بندي‌هاي مختلف مربوط به برق، آب، تامين اجتماعي و ... را نيز به همراه دارد.


آخرين‌بار همين چند روز پيش بود كه راهياب را درآوردم تا توي آن آدرسي پيدا كنم. "پيك بادپايي" صدا كرده بودم تا به سراغ ناشري برود، كتابي برايم بخرد و با خودش بياورد. نشاني ناشر را از سايت www.ketab.ir پيدا كرده بودم و برايش نوشته بودم. "خيابان جمهوري، بين فلان و بهمان". وقتي كه آمد و پول و نشاني را بهش دادم پرسيدم فلان و بهمان را بلدي. گفت "نه. مي‌پرسم، پيدا مي‌كنم!" پيش خودم موتوري را تجسم كردم كه همينجور در جمهوري پرسان، پرسان به دنبال فلان و بهمان مي‌گردد. راهياب و درآوردم و خيابانها را پيدا كردم و نشانش دادم. گفتم "اينجاست، از كارگر به سمت غرب". فهميد و رفت!

"نوشته‌هايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفته‌ها نوشته مي‌شوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيره‌كتاب ارسال مي‌شوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشته‌ها هستيد مي‌توانيد مشترك خبرنامه جيره‌كتاب بشويد.

فهرست "نوشته‌هايي به بهانه كتاب"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد