فهرستهاي موضوعي جيرهكتاب - آينده تاريك
اين مجموعه را ماهها (شايد هم سالهاست!) كه از توي قفسههاي كتابخانه بيرون كشيدهام و يك گوشه گذاشتهام تا يك روزي به مناسبت خانه تكاني بخش "فهرستهاي" جيرهكتاب، حضورتان معرفي كنم. حالا كه بعد از مدتها نوبتشان شده، كلي فوت كردهام تا خاكشان برود و كلي گشتهام تا ببينم كدامشان تجديد چاپ شدهاند و قيمتشان تغيير كرده است (!!!).
روزي كه ايده سر هم كردن فهرست "آينده تاريك" به ذهنم رسيد فكر نميكردم بتوانم اين تعداد كتاب از توي كتابخانه خودم براي اين موضوع جور كنم. حالا كه مدتي است براي پيدا كردن سرنخهاي مربوط به هر كتاب وقت صرف كردهام، با نهايت تعجب ميبينم كه اين 6 كتاب عجب "شاهكارهايي" در ادبيات دنيا محسوب ميشوند. نه تنها كتاب جورج اورول، كه گل سرسبد اين مجموعه است، بلكه تقريبا همه كتابهاي ديگر اين مجموعه جزو فهرست "كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند" هستند، در سايت آمازون هر كدامشان صدها ستاره دريافت كردهاند و معدل امتياز/ستارههايشان هم همگي بالاي 4 است.
نميدانم اين برداشت ما خوانندگان از آينده است كه آثار اين نويسندگان را جزو كتابهاي مشهور و پرآوازهي قرن بيستم و بيست و يكم قرار داده (چون به هر حال تا خوانندگان از اثري استقبال نكنند، آن اثر پرآوازه نخواهد شد) يا اين هنر نويسندگان كتابها بوده كه آنها را از بقيه رقباي كاغذيشان متمايز كرده. به هر حال به نظر ميرسد كه آن نويسندگان و ما خوانندگان در يك احساس (شايد هم تفكر) اشتراك نظر داريم و آن هم اينكه "بشر آينده روشني در پيش روي ندارد!":
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"روزي آفتابي و سرد در ماه آوريل بود و ساعتها زنگ ساعت سيزده را مينواختند.. وينستون اسميت، كه در تلاش گريز از دست سرماي بيپير چانه در گريبان فرو برده بود، به سرعت از لاي درهاي شيشهاي عمارت بزرگ پيروزي به درون خزيد. با اين حال، سرعتش آن اندازه نبود كه انبوهي غبار شنآلود را با خود به درون نياورد. سرسرا بوي كلمپخته و پادري نخنماي كهنه ميداد. در يك طرف آن پوستري رنگي، كه براي ديوار داخل ساختمان بسيار بزرگ بود، به ديوار زده شده بود. تصوير چهره غولآسايي بود به پهناي بيش از يك متر، چهره آدمي چهل و چند ساله با سبيل مشكي پرپشت و خطوط زيباي مردانه. وينستون به سوي پله رفت. آسانسور بيفايده بود. روز روزش كار نميكرد تا چه رسد به حالا كه جريان برق، به عنوان بخشي از برنامه صرفهجويي به مناسبت تهيه مقدمات "هفته نفرت"، در ساعات روز قطع بود ..."
"فرهنگ آثار" درباره كتاب اينچنين آورده:
"... موضوع آن رويايي فوتوريستي و بدبينامه است كه دنيايي متحد را تحت حكومت گروه متنفذين در 2500 مجسم ميسازد. خداوند به حضرت فورد تبديل شده و مورد پرستش مردم است، زيرا دنيا ناگزير به سوي افزودگي توليد، افزودگي جمعيت و افزودگي مصرف ميرود. تكنيك حكمفرماست تا ضامن اجراي شعار دولت، "جامعه، هويت، ثبات" باشد و همه منابع علمي دركارند. علم ژنتيك چنان پيشرفته است كه ميتوان توليد شهروندان را در لولههاي آزمايشگاهي تضمين كرد و، به اين ترتيب، هر طبقه اجتماعي از پيش داراي شرايط لازم خواهد بود ...
هاكسلي، به سال 1946، در مقدمهاي بر "دنياي قشنگ نو"، كه در آن زمان يك ميليون نسخهاش به فروش رفته بود، تنها پادزهري كه براي "جهان بهتر" پيشنهاد ميكند "به چنگ آوردن آزادي با عدم خشونتي پايدار" است و "عدم تمركز علم تجربي و كاربر آن. و آن هم نه به منزله پاياني كه در راه رسيدن بدان انسانها تبديل به وسيله شوند، بلكه به منزله وسيلهاي براي توليد نژادي از افراد آزاد". " (فرهنگ آثار، جلد سوم، صفحه 1972)
در پشت جلد كتاب آمده:
"افرد نديمهاي است در حكومت تئوكراتيك جليد. او اجازه دارد روزي يك بار براي خريد در بازار از خانه فرمانده و همسرش خارج شود. بازاري كه در آن تصاوير جاي كلمات را گرفتهاند، زيرا زنان ديگر حق خواندن ندارند. نديمه ماهي يك بار به بستر ميرود و دعا ميكند كه از فرمانده آبستن شود. چون در عصري كه زاد و ولد كاهش پيدا كرده، ارزش افراد و ساير نديمهها تنها به بارآوري رحم آنهاست. افرد سالهاي پيش را به خاطر دارد. ايامي كه با همسرش، لوك، زندگي ميكرد و با او نرد عشق ميباخت: ايامي كه با دخترش بازي و از او مراقبت ميكرد: ايامي كه شغلي داشت و درآمدي، و از حق آموختن بهرهمند بود. ولي حالا همه اينها بر باد رفته است ... "
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"اسمم كتي اچ است. سي و يك سال دارم و بيش از يازده سال است كه پرستارم. ميدانم، يك عمر است. اما راستش ميخواهند هشت ماه ديگر هم ادامه بدهم، يعني تا آخر سال. با اين حساب تقريبا ميشود دوازده سال تمام. حالا ميدانم كه سابقه كار طولانيام ضرورتا به اين معنا نيست كه كارم از نظر آنها محشر است. پرستاران خيلي خوبي را ميشناسم كه دو سه ساله عذرشان را خواستهاند. و دستكم يك پرستار را ميشناسم كه به رغم بيمصرف بودن، چهارده سال آزگار به كارش ادامه داد. پس قصدم لاف زدن نيست، اما به هر حال حتم دارم كه از كارم راضي بودهاند، و در كل، خودم هم همين طور ..."
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"شوك الكتريكي خفيف و نشاطآوري كه از ساعت خودكار دستگاه روحيهساز كنار تخت ارسال شده بود، ريك دكارد را از خواب بيدار كرد. او هميشه از بيدار شدن ناگهاني غافلگير ميشد و اين بار نيز، مثل هميشه، با حالتي متعجب در حالي كه لباس خواب چندرنگهي خود را به تن داشت، از تختخواب بيرون آمد و به بدن خود كش و قوس داد. همسرش ايران كه هنوز در تختخواب بود، چشمان خاكستري و اندوهگين خود را گشود، پلكي زد، سپس خميازهاي كشيد و دوباره چشمان خود را بست ..."
ما (We)
نويسنده: يوگني زامياتين (Evgenii Ivanovich Zamyatin)
ترجمه: انوشيروان دولتشاهي
ناشر: نشر ديگر
سال نشر: 1379 (چاپ اول)
قيمت: 1400 تومان
تعداد صفحات: 266 صفحه
شابك: 964-7188-03-X
"فرهنگ آثار" درباره اين كتاب چنين آورده:
"ما يك ضدمدينه فاضله است. دولتي كه آن را "خودكامه" ميناميم، به شكل علمي "خوشبختي رياضيوار" شهروندان را سازمان داده است. شهروندان كه شمارههايي جايگزين نامشان شده استدر خانههايي شيشهاي زندگي ميكنند كه آنجا، بيرون از ساعات كار، با ارائه كالابرگي صورتي رنگ به لذات نفساني ميپردازند. در اين حال توليدمثل ديگر موردي خصوصي نيست و در انحصار تعدادي قليل است. در اين دنياي هندسي و عقلاني برنامهريزي شده، "ارباب" حاكم است. شخصيتي هولانگيز كه در روزهاي عيد دستگاهي را به كار مياندازد كه به متلاشي كردن ياغيان اختصاص دارد ..." (فرهنگ آثار، جلد پنجم، صفحه 3725)
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"بعد كه دكتر رابرت لنگ نشست روي بالكن و شروع به خوردن گوشت سگ كرد، به فكر حوادثي افتاد كه اين سه ماه گذشته در اين مجتمع مسكوني عظيم روي داده بود. اكنون كه همه چيز به وضع عادي برگشته بود، با حيرت تمام ميديد كه همه اين ماجرا از جاي مشخصي شروع نشده بود كه بشود روي آن انگشت گذاشت، و تنها پيآمد آن هم اين بود كه زندگيشان به وضوح وارد مرحله شوم تازهاي شده بود. اين مجتمع عظيم چهل طبقهاي با هزار دستگاه آپارتمان، با سوپرماركت و استخرهاي آن، با بانك و مدارس ابتدايي آن كه همه ميان زمين و آسمان معلق بوند - اين برج عظيم مسكوني خود اين همه فرصت و امكان را براي آن همه خشونت و درگيري فراهم كرده بود، همه چيز در درون خود اين برج عظيم زاييده شده بود ..."