معرفي فهرست "عامهپسندهاي پرفروش"
به نوبت چاپ كتابهاي اين فهرست كه نگاه ميكني شاخ در ميآوري! چاپ بيست و هفتم، چاپ بيستم، چاپ چهاردهم، چاپ ... مگر اينها چه داستاني را تعريف ميكنند كه اينقدر پرفروش هستند؟!
كتابخوانهاي جدي معمولا كتابهاي عامهپسند را "تحويل نميگيرند". دست گرفتن و خواندن اين دست كتابها را دون شان ميدانند و هدر دادن وقت. اما خيليها هستند كه وجود اين دست كتابها را هم براي بازار كتاب ايران لازم ميدانند، بازار كتابي كه به خودي خود خوانندههايش پرتعداد نيست. آن خيليها، كه جيرهكتاب هم جزوشان است، معتقدند كه كتابهاي "عامهپسند" خيلي از اوقات باعث تربيت و بوجود آمدن كتابخوان حرفهاي و جدي ميشوند، پس باز هم وجودشان لازم و مفيد است!
به هر حال از هر زاويهاي كه به موضوع نگاه كنيم هريك از اين كتابها، داستانهايي هستند كه تاكنون دستكم 50000 نسخه فروش داشتهاند. تيراژ و فروشي كه براي خيلي از كتابهاي "غيرعامهپسند" رويايي دستنيافتني است.
خيليها هم اين گروه از كتابها را "خانمپسند" ميدانند. جيرهكتاب مدتهاست كه به اين نتيجه رسيده كه اصولا بخش عمده كتابخوانهاي فارسيزبان خانمها هستند و اگر هم كسي با اين موضوع مشكلي دارد بايد برود فكري به حال "آقايان كتابنخوان" بكند! پس ميبينيد كه نه آن دليل اول و نه اين حكم دوم چندان دستاويزهاي مناسبي براي ناديدهگرفتن اين گروه از كتابها نيست. شايد اينكه تازه امروز به اين موضوع ميپردازيم نشانه تاخير و كمتوجهي هم باشد!!!
كتابهاي فهرست حاضر به قرار زير ميباشند:
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"از درمانگاه كه بيرون آمدم با خود گفتم حالا كه مادر نيست، بهتر است به خانه امير بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم ميخورد، مثل آدمهاي گرسنه از درون ميلرزيدم، دلم مالش ميرفت و چشمهايم سياهي. اصلا فكر نميكردم مسموميتي ساده آدرم را اين طور از پا در بياورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثريا كه در را باز كرد كيفم را انداختم توي بغلش و با بيحوصلگي گفتم: در عمارت را هم اين قدر طول نميدهند تا باز كنن، واسه باز كردن در اين آپارتمان فسقلي يك ساعت منو توي آفتاب نگه داشتي؟! ..."
دالان بهشت
نويسنده: نازي صفوي
ناشر: ققنوس
سال نشر: 1386 (چاپ بيست و هفتم)
قيمت: 4500 تومان
تعداد صفحات: 448 صفحه
شابك: 964-311-213-6
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"پدرم بهادرخان از عشاير ايل قشقايي و از طايفه دره شوري بود كه سالها پيش زندگي در شهر را به زندگي عشايري ترجيح داد و ساكن شيراز شد. شيرازي كه وصفش از زبان حافظ شنيدني است: شهري پركرشمه و خوبان از شش جهت ... پدرم مباشر محمد قلي خان قوام شيرازي بود و بر امور باغ، خانه، زمين كشاورزي و مستغلات او نظارت ميكرد و به خاطر حسن نيت در كار از احترام زيادي برخوردار بود. قواميها چندين پارچه آبادي داشتند كه بزرگترين آنها سعادتآباد بود. با قناتها و چشمههاي فراوان و زمينهاي حاصلخيز و محصولات متنوع كشاورزي. از همه مهمتر اين كه در حاشيه جاده شيراز - تهران واقع شده بود و به همين دليل جمعيت بيشتري از گوشه و كنار جذب آن آبادي ميشدند ..."
باغ مارشال
جلد اول (خاطرات خسرو)
نويسنده: حسن كريمپور
ناشر: اوحدي
سال نشر: 1385 (چاپ بيستم)
قيمت: 3200 تومان
تعداد صفحات: 395 صفحه
شابك: 964-6376-69-X
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"سال هزار و سيصد و دوازده شمسي. يك خيابان كه با سه خيز ميشد از يكطرف به طرف ديگرش جست. خانيآباد، اما نه مثل بقيهي خيابانها. چون هفتكور به آنجا آمده بودند. هفت نابينايي كه مردم هفكور صداشان ميكردند. - خانيآباديا! ذليل نشين. هفكور به يه پول! هنوز هم كسي درست نميداند چرا به آن، خانيآباد ميگفتند؟ از كي آباد شد؟ خود خيابان خانيآباد از بالاي ساخلوي قزاقها شروع ميشد و تا باق معيرالممالك ادامه داشت ..."
من او
نويسنده: رضا اميرخاني
ناشر: سوره مهر
سال نشر: 1386 (چاپ چهاردهم)
قيمت: 4500 تومان
تعداد صفحات: 528 صفحه
شابك: 978-964-471-539-6
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"اواخر فروردين بود. يه روز جمعه. تو اتاقم كه پنجرهش به باغ وا ميشد، رو تختم دراز كشيده بودم و داشتم فكر ميكردم. صداي جيكجيك گنجيشكا از خواب بيدارم كرده بود. هفت هشت تا گنجيشك رو شاخهها با هم دعواشون شده بود و جيكجيكشون هوا بود! رو شاخهها اينور و اونور ميپريدن و با هم دعوا ميكردن. منم دراز كشيده بودم و بهشون نگاه ميكردم. خونه ما، يه خونه قديمي آجري دو طبقه بود گوشه يه باغ خيلي خيلي بزرگ. يه باغ حدود بيست هزار متر ..."
گندم
نويسنده: م. مودبپور
ناشر: نشر علم
سال نشر: 1385 (چاپ يازدهم)
قيمت: 5200 تومان
تعداد صفحات: 511 صفحه
شابك: 964-405-218-8
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"افكارم مثل جنگلي تاريك پر از سوال و شك و ترديد بود و من ناخودآگاه در ميان اين سياهي، دست و پا ميزدم. آنقدر سوال در ذهن داشتم كه ميدانستم تلاش براي پيدا كردن جواب برابر است با دست و پا زدن در مردابي كه فقط باعث پايينتر رفتن من ميشود. اين چه پيشاني نوشتي بود، كه داشتم؟ يعني از ابتدا و روز ازل سرنوشت هركس مقدر شده و همه مجبور به بازي كردن نقشمان هستيم؟ سوال ... سوال ... سوال! معدهام عجيب درد ميكرد. دندانهايم را آنقدر رويهم فشار داده بودم كه تا بيخ و بن تير ميكشيد، قلبم طپش بدي داشت. با هر غلتي كه ميزدم، از درد به خود ميپيچيدم ..."
داستان با اين جملات آغاز ميشود:
"هميشه از كارهاي پروانه تعجب ميكردم. اصلا به فكر آبروي آقاجونش نبود. توي خيابون بلند حرف ميزد، به ويترين مغازهها نگاه ميكرد، گاهي هم ميايستاد و يك چيزايي رو به من نشون ميداد. هرچي ميگفتم زشته، بيا بريم، محل نميذاشت. حتي يك بار منو از اون طرف خيابون صدا كرد، اون هم به اسم كوچيك، نزديك بود از خجالت آب بشم برم توي زمين. خدا رحم كرد كه هيچكدوم از داداشام اون اطراف نبودند، وگرنه خدا ميدونه چي ميشد ..."
سهم من
نويسنده: پرينوش صنيعي
ناشر: روزبهان
سال نشر: 1386 (چاپ چهاردهم)
قيمت: 4300 تومان
تعداد صفحات: 525 صفحه
شابك: 964-552-975-1