فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"یکشنبه 23 اردیبهشت 1403
هنوز باورم نمیشه که وارد زندان اوین شدهام. فکر میکنم خوابم. تصورش را بکنید که من دو سال سرگرم نوشتن کتابی بودم که بخشی از آن پاسخ به این پرسش بود که مدتهاست با آن مواجه شدهام: "دکتر چرا شما را نمیگیرند؟" و درست همان روزی که کتاب در "نمایشگاه کتاب" عرضه شد و قرار بود جشن امضای آن را برگزار کنیم، من را گرفتند و آوردند به اوین. یعنی دیگه از این خندهدارتر نمیشد. نمایشگاه از روز پنجشنبه 20ام به راه افتاده بود. اما چون کتاب هنوز از چاپخانه در نیامده بود نمیتوانستیم مراسم رونمایی و جشن امضای آن را برگزار کنیم. دیروز که شنبه بود هم میخواستم مثل دو روز قبلش بروم نمایشگاه کتاب اما قبلش در "خبرآنلاین" با آقای دکتر "احمدزاده" مناظره داشتیم پیرامون مطالبی که من اخیرا در رابطه با جنگ ایران و عراق گفته بودم مبنی بر اینکه "ما خیلی هم تلاشی نکردیم که جلوی جنگ با عراق را بگیریم." گفتگویمان دو ساعت به درازا کشید. بعد از مناظره با بچههای روزنه تمای گرفتم و پرسیدم از "کتاب چه خبر؟" گفتند هنوز نیامده ولی قول امشب را دادهاند بنابراین فردا میتوانیم مراسم رونمایی و جشن امضا را برگزار کنیم. همین کار را هم کردیم و اعلام کردیم که فردا راس ساعت 9 در غرفه "انتشارات روزنه" مراسم روزنمایی و جشن امضای کتاب برگزار میشود.
با منتفی شدن رفتن به نمایشگاه از خبرآنلاین که آمدم بیرون راهی منزل شدم. توی راه بودم که از "دادسرای فرهنگ و رسانه" تماس گرفتند که فردا ساعت 9 صبح بایستی بروم آنجا. تصورم این بود که آن احضار هم مثل احضارهای همیشگی است. سالها میشد که تقریبا هر ماه با من از دادسرای فرهنگ و رسانه تلفنی تماس میگرفتند که فلان روز و فلان ساعت بایستی بیایید برای بازپرسی ..."