داستان با این جملات آغاز میشود:
"وقتی پارکر دوباره هم در زد و همچنان صدایی نشنید، لگد محکمی به در کوبید. پشتبند و قفل پلیس باز بودند، فقط زبانهی در گیر کرده بود. یک دفعهی دیگر پایش را بلند کرد و با پاشنهی کفشش، ضربهای به بالای دستگیره کوبید. در، انگار که غافلگیر شده باشد، فورا با صدای ترقی باز شد. تراشههای چوب اطراف زبانههایش به اطراف جهید و با صدای خشکی شکست و عقب رفت. درِ چوبی کهنهی ساختمانی خرابه و کلنگی بود که به راحتی شکست.
در تاآخر باز شد و دستگیرهی داخلیاش به دیوار کناری خورد؛ اما پارکر بلافاصله وارد خانه نشد. زیر لامپ بیستوپنج واتِ توی راهرو، گوش به زنگ ایستاد.
در به راهرویی باریک و دراز باز میشد که اتاقهایی در سمت راستش بود. اولی آشپزخانه بود که از چارچوب درش نور میتابید. دومی حمام و توالت تاریکی بود که در قسمت کمنور راهرو قرار داشت. بعدی اتاقخواب بود که نور ملایمی از آن به راهرو میتابید. آخری هم اتاق نشیمن بود. پارکر از دم در که به راهرو نگاه میکرد، مثل مستطیل درازی به نظرش میرسید. میتوانست در ابتدای ورودی اتاقنشیمن، صندلی دستهداری از جنس پارچهی موهر قهوهای تیره، یک میز چوبی زهواردررفتهی مشکلی که تلفنی رویش قرار داشت و قسمتی از یک فرش ایرانی تقلبی را ببیند ..."