داستان با این جملات آغاز میشود:
"از اینجا مرز بین دریا و آسمان معلوم نیست. درست مثل حقیقت که در این شهرک عجیبوغریب مرزهای آن با خیال معلوم نیست.
از پشت این پنجرهی سفید که جا به جا بر اثر رطوبت ترک خورده و رنگ آن ریخته، اگر قایقی به سمت افق براند، میتوان تشخیص داد که مرز آسمان و دریا کجاست، همانطور که تا آدمی اسمورسمدار را نبینی، نمیتوانی بفهمی واقعی است یا حاصل توهم.
دیروز که هوشیار یک ساعت تمام با دختر سرباز بلشویک صحبت میکرد، تازه در انتهای بحث فهمید که دارد روسی صحبت میکند، در حالی که در عمرش حتی یک کلمه هم روسی نیاموخته بود. برای همین فهمید دوباره دچار توهم شده و آنقدر دستش را به درخت سرو کنار دستش کوبید تا از توهم بیرون بیاید؛ اما دختر جلو آمده بود و دست او را که خونی شده بود، با پارچهی زمختی که در کولهاش داشت بسته بود ..."