داستان با این جملات آغاز میشود:
"در آن سرزمین بیروشنا و در دمادم غروب سختتاریکش، آن دو مرد و یک مَنسَک به بلندای دامنهای از کوه قاف رسیدند که مشرف بر شهر سوزان دیوها و دژ تاریک اَزتانَستا بود. شهری حصاردار، مملو از جنبش غولها و دیوها، که همچون مورچگانی بالدار و بیبال میبردند و میآوردند و پرنده و خزنده، شتابان، در هر سو روان بودند. فراخنایی دهشتبار از هراسآورترین شهر جهان که میکوشید هردَم بر گسترهی خویش بیفزاید و آرامآرام سرتاسر زمین را از تاریکی خود بینبارد. از آن بلندا، بوی تعفن شهر و ساکنانش به مشام آن مسافرها نمیرسید، اما کوهسار خود یکسره آکنده از بوی تند گوگرد و آتش بود و باد نیز گویی در آن دیار از وزش بازایستاده بود ..."