خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نوشته: شيدا ميربرك‌كار
به تاريخ 88/12/8

تصوير دنيا از ميان سوراخ كليد (به بهانه "خاك غريب")


خاك غريب خاك غريب
نويسنده: جومپا لاهيري (Jhumpa Lahiri)
ترجمه: اميرمهدي حقيقت
ناشر: ماهي
تعداد صفحات: 360 صفحه
قيمت: 6000 تومان
شابك: 978-964-209-033-4
چاپ: دوم، 1388

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
(توجه: انتشار اين مطلب چند ماه معطل ماند تا مطلب من هم درباره كتاب نوشته شود! شرمنده‌ام! ضمنا اين كتاب با ترجمه‌ي گلي امامي، با نام "به كسي مربوط نيست" و توسط نشر چشمه نيز منتشر شده.)

كتاب دي ماه دير رسيد. اين را از روي تاريخي كه روي مهر جيره‌كتاب ماه پيش نوشته بودم فهميدم. ولي خرامان از راه رسيد، وقتي كه خيلي عجله داشتم و فرصت فقط به اندازه‌ي باز كردن بسته و آرام شدن وير ديدن دوست تازه بود.

"خاك غريب" با آن جلد معركه و اسم بي‌نهايت زيبايش حسابي دلم را برد. تولدت مبارك دوست تازه، روي مهر جيره‌كتاب تاريخ ورودش را مي‌نويسم "26-10-88"

تمام روز تا بيايم خانه به خاك غريب فكر مي‌كردم. به آنهايي كه پا به خاك غريب مي‌گذارند، لابد به هزار و يك دليل، بچه‌هايي كه در خاك غريب متولد مي‌شوند، به زبان خاك غريب فكر مي‌كنند و حتي خواب مي‌بينند و در خاك غريب رشد مي‌كنند، با والديني كه به زباني ديگر فكر مي‌كنند، صحبت مي‌كنند و حتي خواب مي‌بينند. به جلد كتاب فكر مي‌كردم. به زني كه به دور دستها خيره شده. به جايي كه لابد روزي سرزمين و خاكش بوده، خاك آشنا.

از زبان خوانندگان

"نويسنده بسيار خوب نوشته بود ولي اصلا طنز نداشت!"،
مستانه بهادر

شما هم مي‌توانيد نظر بدهيد!

اين كتاب با راي 7 مشترك جيره‌كتاب، 3.8 امتياز كسب كرده است.
پيش خودم فكر مي‌كنم كه اين كتاب لابد از آن معجون‌هايي است كه تا مدتها مستم مي‌كند. از آنهايي كه هزار جور حرف تازه دارند. جمله اول كتاب وير خواندنش را بيشتر مي‌كند. آنجا كه نويسنده از ناتالي هاثورن نقل قول مي‌كند: "آدميزاد هم مثل سيب‌زميني است، اگر نسل اندر نسل در همان خاك بي‌قوت بكارندش خوب رشد نمي‌كند. بچه‌هاي من هركدامشان جايي به دنيا آمده‌اند و اگر سرنوشتان دست من باشد بايد در خاك غريب ريشه بدوانند."

به نظرم آدمهايي كه ريسك مي‌كنند و راه‌هاي ديگري را براي بدست آوردن چيزهايي كه مي‌خواهند امتحان مي‌كنند آدمهاي شجاعي هستند. آدمهايي كه مكان ديگري را براي كشف گوشه‌اي از شگفتي دنيا انتخاب مي‌كنند، آدمهايي كه هيچ جور تغييري آنها را نمي‌ترساند، تغيير مكان، فرهنگ، زبان، حتي غذا. حالا يا بازنده مي‌شوند يا برنده.

داستان اول را كه مي‌خوانم تمام تصوراتم درباره كتاب مثل يخ آب مي‌شود. مي‌فهمم كه با يك داستان كاملا معمولي طرفم كه شايد كمي سرگرم‌كننده باشد. ور بداخلاقم پيدايش مي‌شود و با پوزخندي بر بر نگاهم مي‌كند. چوق‌الف را آخر داستان اول مي‌گذارم و تصميم مي‌گيرم كه يواش يواش جلو برم، بلكه از اين فضاي گنگ ناشي از تضاد تصوراتم با اصل كتاب در بيايم. اصلا شايد اتفاقات خوبي توي كتاب بيافتد. ولي ... باز هم اشتباه، تا من باشم عقلم را دست چشمانم ندهم. كتاب كه تمام مي‌شود احساس گول‌خوردگي شديد مي‌كنم. دوستش ندارم ... به هزار و يك دليل.

نويسنده هندي‌الاصل آمريكايي‌تبار "خاك غريب" با يك مشت اسامي هندي و ادويه كاري و بوي غذاهاي هندي همه‌مان را سركار گذاشت، از نزديك‌ترين و دم‌دست‌ترين سوژه‌ها استفاده كرد و اتفاقا بدترين داستان‌ها را ساخت. نگوييد كه با اسم كتاب همخواني داشت يا اسم يك داستان را روي كل كتاب گذاشتند. ظاهرا اگرچه اين خانم در خاك غريب هستند ولي اين ژن هندي، زمان و مكان نمي‌شناسد. همه جا كار خودش را مي‌كند. مثل اينكه فيلم هندي نگاه مي‌كني با اسامي هندي، رنگ روشن لباسها، همان موضوعات دم‌دستي. بعد از خواندن داستانها چيزي به يادت نمي‌ماند، نه جمله‌اي، نه احساسي، نه شخصيتي. اينكه داستان معمولي داشته باشي با يك شخصيت استخوان‌دار محكم كه مدتها توي ذهنت وول بخورد. چيزي كه باعث شود به كس ديگري توصيه كني تا آن را بخواند كه اگر نه از دستش رفته.

ولي متن تا دلت بخواهد جزئيات بدرد نخور تحويلت مي‌دهد. در داستان آخر، آن همه جزئيات درباره عكاسي و شرح شجاعت‌ها و موفقيت‌هاي آن آدم، آن همه ربط دادن ماجراها به هم، به هيچ دردي نخورد. كدام جنبه از شخصيت اين آدم را به ما نشان داد؟ هيچ چيز. آن همه جزئيات بدردنخور و گسسته، آن همه طول و تفصيل در سه داستان از نوجواني اين آدمها تا بزرگسالي، بي‌شخصيت‌پردازي، بيشتر به همان فيلم هندي مي‌مانست تا يك داستان حتي كوتاه.

يا در آن داستان كه مادر خانواده مي‌خواست خودش را با فندك (!!!) آتش بزند. واقعا نويسنده مخاطب را چي فرض كرده؟ اينكه سرخورده از عشق گاز فندك را روي خودش بريزد و لباسهايش را به هم سنجاق كند كه كسي نتواند نجاتش بدهد هم شد كار؟ بيرون از خانه هم اقدام كرد كه توي خانه آب از آب تكان نخورد لابد. نگوييد از سادگي‌اش بوده كه همانش هم خنده‌دار است.

تمام آدمهاي كتاب از آن سر دنيا، مثلا هند، آمدند اين سر دنيا تا تحصيل كنند، دانشگاه‌هاي معتبر رفتند، پولدار شدند يا اصلا بودند، خانه‌هاي آنچناني خريدند با استخرهاي بزرگ، مهماني‌هاي چنين و چنان، غذاهاي رنگارنگ و ... خانم نويسنده حتي به خودش زحمت نداد تا ماجراها را از يك سوي ديگر هم نگاه كند. به آدمهايي كه مثلا آمدند آمريكا كه پولدار شوند ولي نشدند، آمدند تحصيل كنند ولي به هزار و يك دليل نتوانستند، اصلا آشپز شدند، يا راننده تاكسي يا دزد يا اصلا چه مي‌دانم از هستي ساقط شدند. شايد سياسي بودند، يا آنهايي كه به عشق سينما و هاليوود پا به خاك غريب گذاشتند. يا حتي آنهايي كه براي تجربه يك دنياي تازه عاري از خرافه‌پرستي، گاوپرستي و هزار غلط ديگر از سرزمين‌شان بريدند. مي‌بينيد، نويسنده دم‌دست‌ترين داستانها را با يك اسم قشنگ به خوردمان داد (اصلا شايد هم رنگ و لعابش را اين‌وري‌ها اينقدر زياد كردند!)

حتي از سونامي داستان آخر هم به خوبي استفاده نشد تا يك قصه خوب دربيايد. داستانهاي اين كتاب همان داستانهاي نوع وطني خودمان بودند اما با اسامي هندي و ادويه‌هاي عجيب و غريب. البته از حق نگذريم يك چيزي را ياد گرفتم و آن اين كه رنگ قرمز روي فرق سر خانمهاي هندي اسمش شنگرف است! خدا وكيلي به قيمت كتاب مي‌ارزيد.

خلاصه اين كتاب را دوست نداشتم. اين جور داستانها از نظر من يعني نگاه كردن از سوراخ كليد به دنيايي پر از شگفتي، پر از رنگ، پر از اتفاق. نمي‌دانم شايد خاصيت كتابهاي بانونوشت است. مي‌دانم كتابهايي مثل خاك غريب هم بايد باشند چون به هر حال مخاطب دارند ولي من ... مخاطبش نيستم.


جومپا لاهيري و ديگر اينكه ...
براي آنكه با نظرات ديگري درباره اين كتاب آشنا شويد مي‌توانيد مطالب زير را نيز در ديگر پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني مطالعه بفرماييد:
     "لطفا كمي ماسالاي كمتر" نوشته بهرنگ رجبي، روزنامه اعتماد
     مطلبي از خانم فرانك مجيدي در وب‌سايت يك پزشك









فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه مي‌خوانيم!"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد