|
نگاهی به کتاب 'عطر سنبل، عطر کاج'
عطر سنبل، عطر كاج
نويسنده: فيروزه جزايري دوما
مترجم: محمد سليمانينيا
ناشر: نشر قصه
تعداد صفحات: 192
قيمت: 2000 تومان
چاپ: اول، 1384
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
نوروز 85 را تعدادي از اعضا جيرهكتاب با "عطر سنبل، عطر كاج" گذراندند. كتاب شوخ و شنگ و مفرحي كه حرفهاي گنده گنده نميزند و براي همين هم قرار نيست كه در لابلاي خطوطش دنبال مفاهيم فلسفي و استعاري بگرديم. خوشبختانه كار تهيه مطلب براي اين كتاب را سوسه بايندوريان برايم راحت كرد. چند روزي بعد از آنكه پايش به "سرزمين نو" رسيد اين نوشته را برايم فرستاد كه "... احتمالا چون اصل آن روي سايت بي بي سي فارسي است نميتواني پيدايش كني!" كه راست ميگفت. من هم از خدا خواسته پيش خودم گفتم پس كپي آن در اينجا پر بيراه نيست و ... اميدوارم كه خوشتان بيايد. نويسنده نوشته "اميرحسن چهلتن" است و ماخذ آن، ما كه نديديم اما ميگويند، سايت فارسي بي بي سي است!
ترجمه کتاب "خندهدار به فارسی" با عنوان "عطر سنبل، عطر کاج" چاپ نشر قصه، با يادداشت كوتاه نويسنده بر ترجمه فارسی روايتش آغاز ميشود، روايتی از تجربه دشوار زيستن در سرزمينی كه در آن به دنيا نيامدهای و معنای نگاهها و خندههای ساكنانش را نمیدانی!
از زبان خوانندگان
"براي تعطيلات عيد كتاب خوبي بود. داستانهايش كوتاه بودند و درباره روابط و زندگي ما ايرانيها. خواهرهايم هم اين كتاب را خواندند و لذت بردند"، شادي مشهدي حيدر
"حرفهای این نویسنده در کمال صداقت و در قالب طنز برای من بسیار جالب بود. با اینکه آدمهای مهاجر زیادی را میشناسم ولی [كمتر پيش ميآيد] مسائل و مشکلات را به این واضحی و سادگی از زبانشان شنيده باشم. به دقت و شجاعت خانم فیروزه جزایری باید آفرین گفت."، ارغوان رحيمي
"به نظرم يک قسمتهایی از کتاب واقعا جالب بود (مخصوصا فصل های ابتدایی). از خواندنشون لذت بردم و گاهی با صدای بلند خندیدم."، ليلا تقيزاده
"صرفنظر از کمدی زیبا و سرگرمکننده کتاب، شاید اولین اثری باشد که جلوههای مثبت و منفی ایرانیها را به درستی بیان کرده است!"، پگاه ايزدپناه
شما هم ميتوانيد نظر بدهيد!
|
مليت برای اغلب کسانی که به مهاجرت میروند و پايههای زندگی خود را در محيط تازه استوار میکنند مثل يک چيز اضافی روی دستشان میماند. آنها ناچارند شيوه زندگی و قواعد نوشته و نانوشته محيط تازه را بپذيرند، قواعدی که از تجربه جمعی متفاوتی پديد آمده است.
آيا زيستن در سرزمينی که در آن به دنيا نيامدهای و معنای نگاهها و خندههای ساکنانش را نمیدانی مايه شرمساری است:
"تا قبل از روز اول دبستان هيچ وقت مادر را مايه شرمندگی نمیدانستم" معلم نقشه جغرافيا را روی ميز باز میکند و از مادر میخواهد ايران را روی نقشه به او نشان دهد. مادر از اين کار عاجز است، او زبان انگليسی نمیداند. راوی و مادرش در برگشت از مدرسه راه را گم میکنند، دختر خردسالی آنها را به خانهشان میبرد:"حدس زدم دختر از بچههای دبستان است و میخواهد با بردن ما به خانه اجرايی خصوصی از سيرک تماشا کند."
ايران کجاست؟ و در مهاجرت چگونه آن را به ياد میآوريم؟ با مراسم سيزده بدر، طعم قرمه سبزی يا بو و برنگ روزهای نذریپزان؟ اما ما آنها را فراهم میکنيم، آنهم با شدت و حدت اغراقآميزی، در حقيقت ما در غربت به خودمان پناه میبريم؛ پيژامه پوشيدن، پرچانگی کردن، تخمه شکستن، کله پاچه خوردن!
" توی فاميل ما مدت اقامت با واحد فصل شمرده میشد. کسی به خودش زحمت نمیداد نصف کره زمين را طی کند تا فقط ماه دسامبر را بماند. میماند و بهار کاليفرنيا، مراسم فارغالتحصيلی بچهها در تابستان، و جشن هالووين را میديد. مهم نبود که خانه برای خود ما هم به زحمت جا داشت."
پس اين بيقراری حاصل چيست و از کجاست؟ ما از کدام تنهايی رنج میبريم؟ آيا اين تنهايی به مکان مربوط میشود؟ اگر پاسخ منفیست اين تنهايی در ايران چگونه تجربه میشود؟
"خوردن ژامبون محبوبش هميشه پدر را به حال خوشی میبُرد، که منجر میشد به نقل خاطراتی از آمريکا و دوران خوش تحصيل در آنجا."
راوی به سن مدرسه میرسد و آنجا در کلاس تعليمات دينی ناگهان به او میگويند هر کس گوشت خوک مصرف کند به جهنم خواهد رفت. پدر برای آرام کردن دختر کوچک وحشتزدهاش میگويد:"الان مردم میدانند چطور گوشت خوک را تهيه کنند که سالم باشد. اگر پيامبر در زمان ما بود شايد آن دستور را عوض میکرد."
غرب به عنوان يک واقعيتِ واقعا موجود خب البته همواره وجود دارد و مهاجرت بیشک امکان فوقالعادهای ست اما ارتباط چگونه حاصل میشود؟
" پدر و مادر حالا سی سال است که در آمريکا زندگی میکنند، و انگليسیشان تا حدی پيشرفت کرده، اما نه آنقدرها که میشد اميدوار بود. تمام تقصيرها به گردن آنها نيست، واقعيت اين است که انگليسی زبان گيجکنندهای است. وقتی پدر از دخترِ دوستش تعريف کرد و او را homely ناميد، منظورش اين بود که کدبانوی خوبی میشود. وقتی از رانندگان
Horny گلايه میکرد، میخواست بگويد زياد بوق میزنند. و برای پدر و مادر هنوز قابل درک نيست چرا نوجوانها میخواهند cool باشند برای اينکه hot محسوب شوند."
احتمالا ايرانيان بسياری کوکاکولا را گواراتر از شربت سکنجبين میدانند، همچنين پيتزا، استيک يا مرغ سوخاری، به زعم ذائقه بسياری، هيچ دست کمی از غذاهای ايرانی ندارند. پس اين چيست که معذبمان میکند؟ چرا جزئياتی که به يک وضعيت کلی مربوطاند، وقتی خودِ اين وضعيت ما را به مهاجرت وادار کردهاست هنوز ديگ احساساتمان را به غليان در میآورد حتی اگر تصوير آمريکا در ذهن هفت سالگیمان اين باشد که: "توالتها تميز بودند و مردم بسيار، بسيار مهربان"؟
اما راوی پيش از اين هم با نشانههای اين غرب وسوسهکننده آشنا بوده است وقتی که دست در دست پدر در آبادان به مغازههايی میرفتند که قفسههايی مالامال از کنسروهای خارجی داشت: "هالهای اسرارآميز دور اين محصولات غريب خارجی را میپوشاند. خيلی از آنها تصوير آدمی خندان را روی بسته داشتند."
فيروزه جزايری دوما بيش از سی سال از عمر خود را در آمريکا گذرانده و هم اکنون نيز به همراه همسر فرانسویاش ساکن همانجاست؛ او در هفت سالگی به همراه خانواده ايران را برای نخستين بار ترک میکند، کتاب او به زبان انگليسی نوشته شده و بر اساس نوشتهی پشت جلد آن يکی از کتابهای پر فروش آمريکا در دو سال گذشته بوده است.
آيا مهاجرت امر ممکنی است؟ آيا وطن هرکس خود او نيست؟ "قبل از اينکه با فرانسوا ازدواج کنم، به او گفتم تير و طايفهام هم سرِ جهازم است ... بدون خويشانم من يک رشته نخ هستم؛ با همديگر، يک فرش ايرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار میسازيم."
اما ايرانيانی که در سه دهه اخير به خارج از ايران و به خصوص به آمريکا مهاجرت کردهاند صاحب وضعيتی کاملا ويژهاند؛ وضعيتی به شدت سياسی. با ماجرای گروگانگيری ديپلماتهای آمريکايی در تهران"خيلی از آمريکايیها ديگر فکر میکردند هر ايرانی، اگر چه ظاهرش آرام نشان دهد، هر لحظه ممکن است خشمگين شود و افرادی را به اسارت بگيرد ... اين قدر از ما درباره گروگانها سئوال میکردند که کم کم به مردم گوشزد میکردم آنها توی پارکينگ ما نيستند. مادر مشگل را اين طور حل کرده بود که میگفت اهل روسيه يا ترکيه است."
و آنوقت برچسب ماشين يا تی شرتهايی به بازار عرضه میشود که رويش نوشتهاند" ايرانیها به خانهتان برگرديد" يا " مورد نياز: ايرانی به عوان هدف تمرينی"
کتاب در ضمن مقايسه جالبی به دست میدهد: "فرانسوی بودن در امريکا مثل اين است که اجازه ورود به همه جا را روی پيشانیات نوشته باشند ... به نظر میآيد هر آمريکايی خاطره خوشی از فرانسه داشته باشد ... من هميشه میگويم: میدانيد که فرانسه يک گذشته استعماری زشت دارد! ولی اين برای کسی مهم نيست. مردم شوهرم را میبينند و ياد خوشیهاشان میافتند. من را میبينند و ياد گروگانها میافتند."
"برای همين در زندگی بعدی درخواست میکنم به عنوان يک سوئدی برگردم. زنی بلوند خواهم بود با ساقهای کشيده." (اين تکه در ترجمه فارسی البته حذف شده است)
آيا ايرانی بودن بدبختی بزرگی است؟ "يک بار از فرانسوا پرسيدم با چه دختر ديگری ممکن بود دوست شود که مادرش را بيش از اين دلخور کند؟ گفت، خب، يک کمونيست دو جنسگرای سياهپوست بيشتر ناراحتش میکرد."
حال و روز پدر راوی البته هميشه غمانگيز است، حال و روز کسی که "هميشه يک ايرانی باقی ماند که به وطنش علاقمند است و در عين حال به آرمانهای آمريکايی نيز باور دارد. فقط میگفت چقدر غمانگيز است که مردم به آسانی از تمام يک ملت به خاطر کارهای عده کمی متنفر میشوند."
يکی از فصول کتاب با عنوان "اصلاحيه گوشت خوک" البته از ميان کتاب حذف شده است؛ در اين فصل پدر نه تنها از خوردن گوشت خوک دفاع میکند بلکه به دخترش اندرز میدهد که: "تو فيروزه، وقتی بزرگتر شدی بايد چيزی را امتحان کنی که واقعا خوشمزه است: لابستر تنوری."
و آن هاله اسرارآميز که نخستين بار از تصوير شاد آدمهای غير ايرانی بر روی قوطیهای کنسرو ساطع شده بود يک بار ديگر آن دختر کوچک – و لابد بسياری از ايرانيان- را در مدار جاذبه خود قرار میدهد.
اين کتاب از جمله کتابهايی ست که به بسياری از ايرانيان- بخصوص آنها که خارج از ايران زندگی میکنند- امکان میدهد تا خود را در حين زيستنِ خود ببينند. و اين امتياز فوق العادهای است.
و ديگر اينكه ...
"عطر سنبل، عطر كاج" كتاب پر فروشي است. كافي است سري به سايت amazon.com بزنيد و اطلاعات نسخه اصلي (Funny in Farsi) را بجوئيد تا ببينيد كه هم تعداد نظرها و ستارههايي كه به كتاب داده شده و هم ردهبندي فروش كتاب در سايت آمازون به نسبت كتابهاي معمول بسيار بالاست. در گشت و گذارها پايگاه نويسنده/كتاب را هم پيدا كردم كه بيشتر براي تبليغ كتاب بر پا شده و مرجع مناسبي است براي پيگيري اخبار مرتبط با آن.
فيروزه جزايري دوما
فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه ميخوانيم!"
|