خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نگاهی به کتاب 'آبنوس'


آبنوس
نويسنده: ريشارد كاپوشينسكي
مترجم: دكتر روشن وزيري
ناشر: نشر فرزان روز
تعداد صفحات: 406
قيمت: 3500 تومان
چاپ: دوم، 1385

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
در طول ساليان، بارها و بارها تصاوير آفريقا بر روي صفحه تلويزيون ظاهر شده. در فيلم‌هاي مستند كه طبيعت و حيوانات آفريقا را به نمايش مي‌گذاشتند. در فيلم‌هاي خبري كه فقر و گرسنگي و قتل و غارت در قاره سياه را به نمايش مي‌گذاشتند. در فيلم‌هاي سينمايي كه رمز و راز و اسرار آفريقا را به نمايش مي‌گذاشتند.

هر بار كه آفريقا به بهانه‌اي بر روي صفحه اين جعبه جادويي ظاهر مي‌شود، انگار با جاذبه‌اي ناشناخته به سوي آن كشيده مي‌شوم. شايد اين جادوي قاره سياه است كه مرا به سمت خود فرامي‌خواند. روياي ديدن آن طبيعت. روياي شنيدن قصه‌ها و افسانه‌ها. روياي فهميدن "آفريقا".

از زبان خوانندگان

"كتاب بي‌ترديد آن نيست كه در خانواده دست به دست شود. شخصا آن را دوست دارم. در واقع مرجع هم محسوب مي‌شود"،
هرمز باقي

"اگر این کتاب را در کتابفروشی می‌دیدم نمی‌خریدم و حق هم داشتم. گرافیک بچگانه و نچسب جلد کتاب. عدم علاقه به گزارش -آن هم از قاره فقیر و در ادبار افریقا- آنهم از سالیان گذشته -از زبان کسی که به رنج کشیدن خود افتخار می‌کند. به رنج- فقر- بدبختی- جهان سومی- جهل-مرور گذشته‌ای که می‌دانم -علاقه‌ای ندارم ."،
سهيلا بخت‌آور

"معرکهههههههههههههههههههههههههههههههههه بود هوارتا دوستش داشتم. کتاب فوق‌العاده ای بود یک مستند تمام‌عیار. از خواندن بعضی قسمتهاش غمگین شدم از بعضی ذوق‌زده، ... واقعا این کتاب را دوست دارم. از آن کتابها بود که آدم تا مدتی میل خواندن هیچ کتابی را ندارد مبادا مزه‌اش از بین برود. دو سه روزی هست که تمامش کردم و هنوز توی آفریقا هستم."،
شيدا ميربرك‌كار

شما هم مي‌توانيد نظر بدهيد!
گاهي با خود فكر مي‌كنم كه احتمالا جاذبه مشابهي يك اروپايي يا آمريكايي را به شرق، به دهلي يا شيراز يا استانبول مي‌كشد. و وقتي يادم مي‌افتد چقدر تفريح مي‌كنيم وقتي كه مي‌بينيم انسان غربي در شناخت ما، شرق، اغلب از مرحله پرت است به خودم مي‌گويم كه احتمالا آفريقايي‌ها هم در مقابله با منِ سياح بسيار خواهند خنديد!

اما من اصولا آدم جهانگردي نيستم. جهانگرد كه چه عرض كنم، ايرانگرد هم نيستم. اغلب مي‌شنوم كه بايد از خودم خجالت بكشم وقتي در صحن مسجد شيخ‌لطف‌الله يا محوطه تخت‌جمشيد مي‌ايستم و "هيچ احساسي ندارم!"

بنابراين خوب مي‌دانم كه اگر پايم به حراره، آديس‌آبابا، قاهره، آبيجان و ... خلاصه آفريقا برسد احتمالا آنجا هم بيشتر تحت تاثير بوي گند و مگس و گرماي طاقت‌فرسا قرار مي‌گيرم تا "آفريقا".

ممكن است بگوييد "همين‌ها كه گفتي خود آفريقاست!" اما نه. اينطور نيست. لااقل اگر "آبنوس" را خوانده باشيد متوجه خواهيد شد كه آفريقا چيز ديگري وراي اين دريافت‌هاي "توريستي" است.

"شهر كوماسي روي تپه ماهورهايي در ميان گل و سبزه قرار دارد. مانند باغ بزرگ گياه‌شناسي است كه به مردم اجازه سكونت در آن را داده باشند. در اينجا همه چيز موافق طبع انسان به نظر مي‌آيد – آب و هوا، گياهان و ساير انسانها. صبحهاي آن خيره‌كننده زيبا هستند، هرچند كه فقط چند دقيقه بيشتر نمي‌پايند. شب است و از ميان اين تاريكي ناگهان خورشيد سر بر مي‌آورد. سر بر مي‌آورد؟ اما آخر اين فعل گونه‌اي وقار و آهستگي و نوعي فرآيند را تداعي مي‌كند. حال آنكه در واقع خورشيد گويي مانند توپ به دست كسي به بالا پرتاب مي‌شود! بلافاصله آن گوي آتشين را نزديك خود مي‌بينيم، چنان نزديك كه احساس نوعي وحشت مي‌كنيم. بويژه اينكه گوي آرام آرام به سوي ما مي‌لغزد، نزديك و نزديكتر مي‌شود.
رويت خورشيد مانند شليك شروع مسابقه اثر مي‌گذارد: شهر بي‌درنگ از جا مي‌كند! درست عين اينكه تمام شب را پشت خط آغاز مسابقه كمين كرده باشد و اكنون به محض دريافت علامت، يعني شليك ناگهاني خورشيدي، رو به جلو مي‌شتابد. هيچ‌گونه مراحل مياني، هيچ نوع تهيه و تدارك. خيابانها در يك چشم بر هم زدن مملو از مردم است، دكانها باز، اجاقها و آشپزخانه‌ها پر دود است." 
برگرفته از متن كتاب


براي آنكه جايي را بشناسي احتمالا به چيزهايي بيش از چند عكس پولارويد يا ديجيتال، يا يك بروشور تبليغاتي تورهاي تفريحي نياز داري. ورق زدن تاريخ محل در يك كتابخانه دنج بد نيست، اما آن هم شايد فقط به درد سر در آوردن از "چي بوده؟" مي‌خورد و كمك چنداني به "حال" نمي‌كند.
شايد براي همين است كه نويسنده آبنوس مي‌نويسد:

"البته مي‌توانستم جاي ديگري را براي زندگي انتخاب كنم، مثلا محله ايكويي را. محله امن و لوكس ثروتمندان نيجريايي و اروپاييان و ديپلماتهاي خارجي. اما به نظر من آنجا، محله‌اي است زيادي ساختگي، كاملا اختصاصي و بسته، به شدت تحت حفاظت. حال آنكه من مي‌خواهم در شهر آفريقايي زندگي كنم. در خياباني آفريقايي منزلي آفريقايي داشته باشم. وگرنه چگونه مي‌توانم اين شهر را بشناسم؟ با اين قاره و مردمش آشنا شوم؟
... با اينهمه سماجت به خرج دادم. هشدارها را نشنيده گرفتم، چون مصمم بودم. شايد هم كمي به اين علت كه بيزار بودم از كساني كه به اينجا مي‌آيند، در هتل‌هاي لوكس محله‌هاي "اروپاي كوچك" يا "آمريكاي كوچك" مدتي مي‌مانند و در بازگشت به خود مي‌بالند كه در آفريقا بوده‌اند، جايي كه در واقع هرگز به چشم نديده‌اند." 
برگرفته از متن كتاب

و از وراي همين تجربه سخت و طاقت‌فرساست كه مي‌تواني محيطت را اينگونه ببيني:

"ضمن زندگي در ميان مردم تهي‌دست محله‌ام فهميدم كه دزدي، حتي از نوع دله‌دزدي، مي‌تواند به منزله حكم مرگ باشد. دزدي را همپايه جنايت ديدم، مثل آدم‌كشي. در كوچه بن‌بست ما زني بي‌سرپرست، كه از مال دنيا فقط صاحب يك قابلمه بود، كنجي داشت و از اين راه امرار معاش مي‌كرد كه از فروشندگان سبزيجات لوبيا را نسيه مي‌خريد، آن را مي‌پخت، رب و ادويه مي‌زد و به مردم مي‌فروخت. براي بسياري از مشتريانش يك كاسه لوبياي پخته تنها وعده غذاي روز بود. ولي يكي از شبها ناگاه صداي جيغ دلخراش او ما را از خواب بيدار كرد. كوچه تكان خورد و به هم ريخت. زن بيچاره، مستاصل و ديوانه، دوره مي‌دويد: دزدها قابلمه‌اش را دزديده بودند، تنها وسيله امرار معاشش را از دست داده بود.
بسياري از اهالي اين كوچه مالك فقط يك چيز هستند. يكي فقط يك پيراهن دارد، ديگري يك پانگا و سومي – معلوم نيست از كجا؟ - يك كلنگ. صاحب پيراهن مي‌تواند به عنوان نگهبان شب استخدام شود (هيچ كس نگهبان نيمه برهنه را نمي‌پذيرد). دارنده پانگا مي‌تواند در كار بريدن و مرتب كردن شمشادها مشغول شود، و آن كس كه مالك كلنگ است به درد خندق كندن مي‌خورد. سايرين جز عضلات خود چيزي براي فروش ندارند. آنان اميدوارند كه كسي براي باربري يا پادويي به آنان احتياج پيدا كند. اما امكان اشتغال به كار در تمام اين موارد و در مجموع به علت داغي بازار رقابت، ناچيز است. گذشته از اين، اين قبيل مشاغل اغلب جنبه موقتي دارند، براي يك روز، براي چند ساعت." 
برگرفته از متن كتاب


"آبنوس" يكي از چند كتاب دردانه من است. حاصل تجربه خبرنگار/گزارشگري لهستاني در آفريقا. تجربه‌اي كه مي‌دانيم خود هيچگاه جسارت انجام آن را نخواهيم داشت. و براي همين هم هست كه با خواندن هر صفحه از كتاب، چه آن بخش‌هايي كه نويسنده از تجربيات خود مي‌گويد و چه آن بخش‌هايي كه گزارش‌هايي است سياسي يا اجتماعي از بخش‌هاي مختلف آفريقا، تسلط نويسنده وادارمان مي‌كند تا نسبت به كاري كه انجام داده ناخودآگاه احساس احترام كنيم. چون مي‌دانيم كه اين "شناخت" آسان به دست نيامده.

"آدم اروپايي و انسان آفريقايي درك و دريافت يكسره متفاوتي از زمان دارند، آن را به گونه‌اي ديگر مي‌نگرند و با آن دگرگونه برخورد مي‌كنند. زمان، به باور اروپايي بيرون از انسان وجود دارد، وجودش عيني است، و خواص قابل سنجش و خطي دارد. بنا به گفته نيوتن زمان مطلق است: "زمان مطلق، حقيقي و رياضي به خودي خود و بنا به طبيعتش يكنواخت، بدون وابستگي به هيچ شيئي بيروني مي‌گذرد." اروپايي خود را خادم زمان حس مي‌كند، به آن وابسته است، تابع آن است. براي اينكه وجود داشته باشد و موثر باشد بايد قوانين آهنين و تخطي‌ناپذير آن را، اصول و قواعد انعطاف‌ناپذير آن را رعايت كند. ناگزير است مهلت‌ها، وعده‌ها، روزها و ساعتها را مد نظر داشته باشد. مطابق با گذر زمان حركت مي‌كند، به ساز زمان مي‌رقصد، بيرون از آن نمي‌تواند زندگي كند. قواعد زمان است كه هنجارها، ايجابها و الزامهاي خود را به او تحميل مي‌كند. ميان انسان و زمان تعارضي حل و فصل نشدني در كار است كه همواره با شكست انسان پايان مي‌پذيرد – زمان سبب انهدام انسان مي‌شود. حال آنكه اينجايي‌ها، آفريقاييان، درك ديگري از زمان دارند. زمان از ديد اينان مقوله‌اي است بسي آزادتر، گشوده‌تر، انعطاف‌پذيرتر و ذهني‌تر. اين انسان است كه بر شكل‌گيري زمان تاثير مي‌نهد. بر آهنگ آن و تدوام آن (البته انساني كه با توافق و اجازه نياكان و خدايان عمل كند). زمان حتي چيزي است كه انسان قادر به خلق آن است، چون مثلا، وجود زمان در رخدادها نمود مي‌يابد و اين در حالي است كه رخ دادن يا رخ ندادن حوادث به انسان بستگي دارد. اگر دو نيروي نظامي وارد عرصه نبرد نشوند، آن نبرد رخ نمي‌دهد (يعني زمان حضور خود را بروز نمي‌دهد، هستي پيدا نمي‌كند.)
زمان در نتيجه عمل ما پديد مي‌آيد، و هنگامي كه از انجام عملي چشم مي‌پوشيم يا به آن اقدام نمي‌كنيم، ناپديد مي‌شود. اين ماده‌اي است كه تحت تاثير ما همواره مي‌تواند احيا شود، اما اگر انرژي خود را صرف آن نكنيم، به حالت خواب زمستاني يا حتي در اعماق نيستي فرو مي‌رود. زمان ماهيتي است منفعل، كنش‌پذير و پيش از هرچيز – وابسته به انسان. طرز تفكري درست به عكس طرز تفكر اروپايي.
اين همه در موقعيتهاي عملي به اين معناست كه اگر به روستايي مي‌رويم كه قرار بوده، بعدازظهر در آنجا گردهمايي تشكيل شود ولي كسي را در محل نمي‌بينيم، بيهوده است كه بپرسيم: "جلسه كي تشكيل مي‌شود؟" چون پاسخ آن از پيش روشن است: "آنگاه كه مردم گردهم آيند"."
... از اين رو آفريقايي هنگامي كه سوار اتوبوس مي‌شود، نمي‌پرسد اتوبوس چه وقت به راه مي‌افتد، بلكه مي‌رود، روي يكي از صندليهاي خالي مي‌نشيند و بي‌درنگ به حالتي فرو مي‌رود كه بخش زيادي از عمرش را در آن حالت مي‌گذراند – به حالت انتظار مرده‌وار.
يك انگليسي كه سالها در اينجا زيسته بود مي‌گفت: "اين مردم توانايي فوق تصوري در انتظار كشيدن دارند. توانايي و پايداري، و نوعي آمادگي متفاوت."
انرژي اسرارآميزي در نقطه‌اي از جهان در گردش است كه در صورت نزديك شدن و حلول در وجود ما، نيرويي به ما مي‌بخشد تا بتوانيم زمان را به حركت در آوريم. آنگاه رويدادي آغاز مي‌شود. اما تا آن هنگام، بايد منتظر ماند. جز اين هرگونه رفتاري توهم و خيال محال است، رفتاري دن‌كيشوت‌وار است.
آن حالت انتظار مرده‌وار مبتني بر چيست؟ آدمها آگاهانه به آن حالت فرو مي‌روند، آگاه از آنچه در پيش است: پس مي‌كوشند هرچه راحت‌تر، در بهترين جاي ممكن بنشينند. گاه دراز مي‌كشند، گاه يكراست روي زمين يا روي سنگ مي‌نشينند، يا چمباتمه مي‌زنند. زبان در دهان مي‌گيرند. خيل منتظران ساكن لال است. صدايي بيرون نمي‌دهد، سكوت پيشه مي‌كند. عضلات به حال انبساط در مي‌آيد. بدن انسان شل و ول مي‌شود، مي‌لمد، گردن بي‌حركت است، سر ساكن مي‌ماند. آدم پيرامون را نمي‌نگرد، چشمش به دنبال چيزي نمي‌رود، كنجكاو نيست. گاه چشمانش را مي‌بندد، اما نه هميشه. بيشتر اوقات چشمانش باز است، اما نگاهش غايب است، بدون بارقه‌اي از حيات. چون گاه ساعتها جمع كثيري را در حالت انتظار مرده‌وار زير نظر گرفته‌ام، به جرات مي‌گويم كه گويي در نوعي خواب عميق فيزيولوژيكي فرو رفته باشند: به اين معنا كه نه چيزي مي‌خورند، نه مي‌نوشند و نه ادرار مي‌كنند. به هرم بي‌رحمانه خورشيد، به مگسهاي حريص و سمجي كه روي پلكها و دور لبانشان نشسته‌اند واكنشي نشان نمي‌دهند."
برگرفته از متن كتاب



و ديگر اينكه ...
ريشارد كاپوشينسكي لهستاني، نويسنده "آبنوس"، سال‌ها به عنوان روزنامه‌نگار و گزارشگر در آفريقا زندگي كرده. اگر كتاب را بخوانيد خواهيد دانست كه در طول اين تجربه طولاني به مالاريا مبتلا شده، در محله‌هاي فقيرنشين زندگي كرده، بيابان‌هاي آفريقا را زير پا گذاشته و از كنار ديكتاتورها و جلادان متعدد اين قاره سياه عبور كرده.
از او در ايران به جز "آبنوس" در سال‌هاي پيش كتاب ديگري نيز با نام "امپراطور" ترجمه و منتشر شده كه حكايت تكان‌دهنده‌اي است از هيلاسلاسي پادشاه ديكتاتور كشور حبشه.

ريشارد كاپوشينسكي

فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه مي‌خوانيم!"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد