پسر بچهاي بدرفتار و زني حساس كه هريك قصهاي جداگانه دارند، در داستان خيال انگيز و شاعرانهي "پرنيان و پسرك" به هم برميخورند. ارتباط اين دو و موجودي كوچك و نامرئي كه آن دو را ياري ميكند، داستان را در فضايي از بيداري و رويا و تخيل و واقعيت پيش ميبرد.
بايد اعتراف كنم مدتها بود كتابي نخوانده بودم كه اينچنين ايدهي بكري توي آن مطرح شده باشد. خب، راستش بدون داشتن يك "فكر بكر" هم ميشود داستان نوشت و اين روزها خيلي نويسندهها قصههايشان را بدون آن مينويسند و تعريف ميكنند. آب از آب هم تكان نميخورد! حتي بعضيهايشان پرفروش و معروف هم ميشوند!
اما داستاني كه برپايه يك "فكر بكر" شكل گرفته باشه چيز ديگري است و خواندناش واقعا لذتبخش است. اگر بخواهيد برايتان مثال بزنم، الان "مسافرت به مركز زمين" ژول ورن به يادم ميآيد. اين فكر كه سوراخ يك آتشفشان را بگيري و بروي پايين تا برسي به مركز زمين، به خودي خود جذاب و هيجانانگيز است. بنابراين داستاني كه بر پايه اين ايده شكل ميگيرد هم خواندني ميشود و وقتي كتاب را دستت ميگيري ديگر نميتواني آن را زمين بگذاري. "پرنيان و پسرك" هم بر پايه يك چنين ايدهاي شكل گرفته!
نه اشتباه نكنيد، داستان كتاب اصلا موضوع هيجانانگيز و پرفراز و نشيبي ندارد. ناشر كتاب به درستي در پشت جلد آن نوشته كه اين يك "داستان خيالانگيز و شاعرانه" است. بنابراين در حين خواندن آن نبايد انتظار خونآشامها و جادوگرها يا هيولاهاي ترسناك و ريز و درشت را داشته باشيد. چيزهايي كه انگار اين روزها خيلي مد روز هستند.
عوض همه اين چيزهاي وحشتناك و هيجانانگيز (!!!) خانم لوري، نويسنده كتاب، براي داستاناش يك ايده خوب داشته و آنهم درباره اين موضوع كه روياهاي آدمها از كجا ميآيند و چطور ساخته ميشوند. ايده او تخيلي و به احتمال زياد غيرعلمي است اما به نظر من براي نوشتن يك داستان بسيار فكر بكري بوده. همان چيزي كه وقتي آن را داشته باشي داستانات خواندني و لذتبخش ميشود.
اگر كتاب را قبلا نخواندهايد منتظر نباشيد كه ايده آن را اينجا لو بدهم و جلو جلو آن را برايتان تعريف كنم! ترجيح ميدهم خودتان كتاب را بخوانيد و از قلم خود نويسنده با ايدهاش در "پرنيان و پسرك" آشنا بشويد.
اما اگر كتاب را قبلا خواندهايد، اميدوارم با اين نظر من موافق باشيد كه "پرنيان و پسرك" از آن داستانهايي است كه بعد از تمام كردن آن مدتي آدم به فكر فرو ميرود (اصولا من از كتابها و فيلمهايي كه بعد از اينكه تمامشان ميكني "يقهات را ول نميكنند" و مدتي توي فكرت همراهات هستند خوشام ميآيد!) به اين فكر كه راستي راستي "روياها"مون از كجا ميآيند. احتمالا پيش خودمان فكر ميكنيم اينكه هركداممان "كوچولو"يي داريم كه روياهايمان را سر هم ميكند سادهانگاري است (ما كه ديگه بزرگ شدهايم و از اين "گول"ها كسي نميتواند سرمان بمالد) اما خودمانيم، داشتن يك "كوچولوي روياساز" هم كه هميشه هوايمان را داشته باشد بد چيزي نيست. يكخورده بهش فكر كنيد!