خانه | بخش بزرگسالان | جستجو:

 

چرا "نخل" را دوست دارم!
(به بهانه‌ي كتاب "نخل")


نخل نخل
نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني (Houshang Moradi Kermani)
ناشر: معين
چاپ: هشتم، 1387
تعداد صفحات: 131 صفحه
قيمت: 1500 تومان
شابك: 964-5643-78-3



مراد، پسر بچه يتيمي است كه به همراه خاله‌اش و خانواده او در روستايي در حاشيه كوير زندگي مي‌كند. در روستاي مراد درخت نخل وجود ندارد. اما يكروز درويشي كه از روستاي آنها عبور مي‌كند، هسته خرمايي را كه مراد براي او آورده در كنار نهري مي‌كارد و به مراد مي‌گويد كه آن هسته درختي خواهد شد. از آن پس مراد همواره منتظر اين است كه قول درويش به واقعيت بپيوندد و او صاحب تنها درخت نخل آبادي شود.

ريحانه خانم،
وقتي نظرت را درباره كتاب نخل ديدم، پيش خودم گفت: "اينهم كتابي كه بايد درباره‌اش چيز بنويسم!" فكر كردم هيچ بهانه‌اي بهتر از حل و فصل يك اختلاف نظر براي نوشتن درباره يك كتاب پيدا نخواهم كرد! و خلاصه كارم را كه مدتي بود داشتم فكر مي‌كردم بايد درباره كداميك از جيره‌هاي ماه‌هاي اخير براي بخش كودك و نوجوان چيز بنويسم، راحت كردي.

اما قبل از اينكه شروع كنم بگذار بگويم كه اينجا قصد ندارم به دفاع از اينكه "نخل" اصلا كتاب بچه‌ها هست يا نه بپردازم. نمي‌دانم خبر داري يا نه. مدتهاست كه هركس (منظورم از هركس البته اغلب بزرگ‌ترهاست) درباره كتاب‌ها يا فيلم‌هاي كودكان حرف مي‌زند يا چيز مي‌نويسد، بخشي از حرف‌ها يا نوشته‌اش را به اين مي‌پردازد كه اصلا اغلب اوقات بزرگ‌ترها "درباره‌ي بچه‌ها" كتاب مي‌نويسند يا فيلم مي‌سازند و بنابراين نتيجه اين كار حتما كتاب يا فيلمي "براي بچه‌ها" نخواهد بود. اثري كه بچه‌ها از آن خوشش‌شان بيايد و دوستش داشته باشند.

من اما در اين مورد اول از همه سنگ‌هايم را وا كنده‌ام. اينكه فكر مي‌كنم هيچ كتاب و فيلمي را نبايد مخصوص كودكان و نوجوانان يا از آنور براي بزرگترها بدانيم. چيزهايي كه مي‌گويند براي بچه‌ها "مناسب نيست" معمولا براي بزرگترها هم "چيز سالمي" نيست و اگر هم صحبت فقط بر سر هماهنگي كتاب يا فيلم با سليقه يك سن خاص است، معتقدم همانقدر كه من مي‌توانم از خواندن هزارباره‌ي "بابا لنگ‌دراز" در اين سن و سال لذت ببرم يك نوجوان دوازده سيزده ساله هم ممكن است از خواندن "جنايت و مكافات" داستايفسكي لذت ببرد. پس اين به آن در.

اما با اين "پيش‌توضيحات" مي‌رسيم به كتاب نخل و اينكه چرا از خواندنش لذت بردم.

من كاملا با تو موافق‌ام! اگر "نخل" را با همان عينكي بخواهي بخواني كه "پسرها جنگ را شروع مي‌كنند" را مي‌خواني، همانطور كه تو امتياز داده‌اي، امتياز "پسرها ..." پنج و امتياز "نخل" صفر خواهد بود. "نخل"، داستان هيجان‌انگيزي ندارد. بخش زيادي از متن آن به توصيف روستا و كوه و درخت و كوير مي‌گذرد. بقيه‌اش هم كه شرح زندگي بي‌هيجان و پرمشقت پسر بچه‌اي از اهالي يك روستاي كويري است. پس اصلا در لابلاي صفحات اين كتاب "خسته‌كننده" بايد دنبال چه بگرديم و چرا بايد امتيازي بالاتر از آنچه كه تو به آن دادي، به كتاب بدهيم؟

تا به حال حتما برايت پيش آمده كه در ماشين نشسته باشي و در جاده به سفر رفته باشي. در طول راه منظره‌هاي مختلفي را از پشت پنجره تماشا مي‌كني. دشت‌هاي بي‌آب و علف، كوه‌هايي كه سايه‌شان مانع مي‌شود تا آفتاب چشم‌ها را بزند، جنگل‌هايي كه تا چشم كار مي‌كند كوه و دشت را پوشانده و ... روستاهاي كوچكي كه گله به گله در طول راه به شكل چند خانه و يك بقالي (اين روزها اغلب همه بهش مي‌گويند "سوپر") و يك تعويض روغني يا آهنگري در گوشه جاده يا كمي دورتر از آن جا خوش كرده‌اند. حتي شايد گاهي در كنار بعضي از آنها توقف كرده باشيد تا استراحتي بكنيد، ناهاري بخوريد يا دست و رويي صفا بدهيد.

تو را نمي‌دانم، اما من هر وقت چشم‌ام به اين روستاها مي‌افتد هميشه از خودم مي‌پرسم كه "مردم اينجا، توي اين خانه‌ها، وسط اين بر و بيابان چطور زندگي مي‌كنند؟" چطور سر خودشان را گرم مي‌كنند؟ با چه چيزهايي خوشحال مي‌شوند؟ چه چيزهايي غمگين‌شان مي‌كند؟ درباره دنيا و كشورشان و ديگر هم‌وطن‌هايشان چه فكر مي‌كنند؟

راستش را بخواهي اين‌ها مسائلي هستند كه حتي اگر نزديك‌تر بروي و سلامي بكني و "خدا قوتي" هم بگويي نمي‌تواني با چند سوال پاسخ‌شان را از اهالي آن روستا بگيري.

يكي از خوبي‌هاي كتاب‌هاي مرادي كرماني و همين "نخل" از نظر من اين است كه جواب بعضي از اين سوالات من را مي‌دهد. او در كتاب‌هايش قصه‌هاي مردمي را تعريف مي‌كند كه هم‌وطن و هم‌زبان من هستند اما شايد به دليل بزرگي و گوناگوني مردم اين سرزمين، هيچوقت فرصت نكنم سر از كار و زندگي‌شان در بياورم (شايد هم گير كار اينجاست كه اين كار، يعني آشنا شدن با زندگي مردم مختلف، هنري است كه من آن را ندارم!)

شايد بگويي "خب، مگر نمي‌شود اين قصه‌ها را سرگرم‌كننده‌تر و هيجان‌انگيزتر نوشت و تعريف كرد؟" راستش را بخواهي بايد بگويم "نمي‌دانم كه مي‌شود يا نه!" شايد هم بشود. اما يك چيز را مي‌دانم. آن هم اين است كه اين يكنواختي و بي‌هيجاني ظاهري، بخشي از خاصيت زندگي واقعي و مخصوصا زندگي در مناطق روستايي است. بنابراين اگر بخواهي داستاني بنويسي يا بخواني كه تو را با اين نوع از زندگي آشنا كند، شايد لازم باشد بخشي از اين يكنواختي هم در داستان باشد تا خاصيت "واقعي بودن" داستان از دست نرود.

براي ما "شهري‌ها" (اهالي روستا معمولا عادت دارند ما را به اين نام بنامند) شايد عجيب يا حتي كمي مسخره باشد كه كسي به درخت گردويي آنقدر دلبسته باشد كه با وجود همه سختي‌هايي كه در زندگي مي‌كشد حاضر نباشد آن را بفروشد تا قطع‌اش كنند و با چوب‌اش كمد و تختخواب بسازند. يا اينكه براي ما كه جوي‌هاي كنار خيابان‌هايمان پر از ظرف‌هاي يك‌بار مصرف غذاهاي نيم‌خورده و نايلون چيپس و بطري نوشابه است شايد شرح جمع كردن هر روزه‌ي گردو از زير درخت‌ها و خشك كردن زردآلو روي پشت‌بام براي آنكه بعد آنها را به پيله‌ور بفروشي و بجايش از او شلوار و دفتر و مداد بگيري، ماجراهاي بي‌مزه‌اي محسوب بشوند. اما اينها و خيلي چيزهاي ديگر بخش مهمي از زندگي مردمي است كه در آن روستاهايي كه در سفر از كنارشان مي‌گذريم، زندگي مي‌كنند.

بچه كه بودم، تعطيلات تابستان را اغلب در يكي از روستاهاي اطراف تهران نزد مادربزرگ‌ام مي‌گذراندم. شايد بخشي از علاقه‌ام به "نخل" هم براي همين است. اينكه وقتي كتاب درباره رودخانه و صدايش مي‌نويسد يا پيچيدن باد در درخت‌ها را توصيف مي‌كند، فيل‌ام ياد هندوستان مي‌كند و دلم براي آن دوران تنگ مي‌شود.

روستاي كتاب شباهت‌هاي زيادي با روستاي بچگي من دارد. و اين عجيب است، چون روستاي ما كوهستاني بود و روستاي كتاب "نخل" در كنار كوير واقع شده. اما شايد اين دليلي باشد بر اينكه روستا و زندگي روستايي در مناطق مختلف جغرافيايي شباهت‌هاي زيادي با يكديگر دارند.

بگذار يك چيز ديگر را هم بگويم. آنهم اينكه توصيف‌هاي كتاب از روستا فوق‌العاده است. يعني اگر واقعا خودت تجربه زندگي در روستا را داشتي، همانطور كه من داشته‌ام، متوجه مي‌شدي كه چقدر فضاي روستا در كتاب واقعي "تعريف شده". حتي به قول ناشر كه در يادداشت‌اش در ابتداي كتاب آورده، اصلا قهرمان داستان "آبادي" است و مراد و درخت نخل و بقيه اهالي، قهرمان‌هاي نقش دوم داستان محسوب مي‌شوند!

شايد همين‌جا هم هست كه آقاي مرادي كرماني خطر كرده و بابت همين خطرش هم راي تو را به كتاب‌اش از دست داده. اينكه آدم براي بچه‌ها داستاني بنويسد كه قهرمان آن يك "آبادي" باشد، با همه بلاهايي كه بر سر آن مي‌آيد، و انتظار داشته باشد كه بچه‌ها آن را بخوانند و بپسندند يك كمي كار سختي است.

با اين حال من وقتي كتاب را مي‌خواندم، همين‌طور كه صفحه به صفحه جلو مي‌رفتم پيش خودم مي‌گفتم: "هرچه كه نباشد، كتاب با اين توصيف‌هاي درخشان‌اش از روستا مي‌تواند الگوي خوبي براي بچه‌ها باشد كه چطور انشا بنويسند و چطور در انشاهايشان چيزهايي مثل يك روستا را توصيف كنند!" اميدوارم نگويي كه از درس انشا هم دل خوشي نداري.

اگر مي‌خواهيد مي‌توانيد كتاب فوق را سفارش بدهيد تا به عنوان جيره ماهانه برايتان ارسال شود:
(توجه: براي آنكه كتاب سفارش بدهيد، بايد قبلا مشترك جيره‌كتاب شده باشيد. براي اطلاع از چند و چون عضويت مي‌توانيد به بخش "اگر عضو نيستيد ..." مراجعه كنيد.)
نام و نام خانوادگي:(مي‌توانيد به فارسي يا انگليسي تايپ كنيد)
پست الكترونيك:(مطابق با نشاني مندرج در فرم عضويت)
كتاب درخواستي: نخل
علاوه بر سفارش فوق، كتاب به انتخاب جيره‌كتاب نيز ارسال شود

بازگشت به فهرست "درباره كتاب‌هايي كه مي‌خوانيم"


اگر عضو نيستيد    كتاب‌هاي پرطرفدار    درباره كتاب‌هايي كه مي‌خوانيم    همه چيز درباره كتاب    اگر كارمان داشتيد